در آسمان ها شور و شوقِ دیگری بر پا بود.
حریری از نور، روی دستِ ملائک می آمد و زمین از شادی در پوستِ خود نمی گنجید.
علی علیه السلام ، با زمزمه قرآن در انتظار بود که ناگاه، نوزادِ فاطمه علیهاالسلام ، چشم بر چهره خاکیِ دنیا گشود و خانه کوچک و با صفای علی علیه السلام و فاطمه علیهاالسلام ، غرق در شادمانی شد.
ندا آمدکه زینبش بنامید.
براستی که زینت جانِ پدر شد و چشم و چراغ بنی هاشم.
آمد تا خطبه های کوبنده و گیرایش، پاسدار آرمان و خونِ شهدای کربلا شود.
شب های مدینه سرشار از عطرِ مناجات و تلاوت قرآنش بود.
نیمه های شب، وقتی به نماز می ایستاد، سقفِ آسمان کوتاه می شد و ستاره ها پا به سجاده اش می گذاشتند؛ گویی فاطمه است که بر سرِ سجاده ایستاده است!
آمد تا مونسِ غربتِ حسن علیه السلام و همدم غصه های حسین علیه السلام باشد.
آمد تا پشت و پناهِ بنی هاشم باشد؛ در روزهای سخت اسارت اهل بیت خورشید.