هيچ جامعهاي را نميتوان يافت كه ازگرد آمدن واحدهاي كوچكي به نام خانواده تشكيل نشده باشد، چرا كه فرهنگ وباورها و رفتارها و هنجارها و ناهنجاريهاي هرجامعهاي متاثر از همين واحدهاي كوچك اجتماعي است. در واقع ارتقاء سطح آگاهي، استواري بنيانها، تعادل و اخلاق در خانوادهها بهطور مستقيم در كل جامعه اثر ميگذارد و پويايي و آرامش و تحرك پيشرفت را به ارمغان ميآورد.در جامعهاي كه به خانواده توجه عميق و كارشناسانه شده و از هر سو ريشههاي آن تقويت شود پايههاي قرار و دوام و توسعه استوار ميشوند و آسيبها و ناهنجاريها در مقياس كلي به حداقل خود ميرسد. درمقابل اگر به هر دليل نهاد خانواده تضعيف شود يا تضعيف آن به اعتنا نيايد يا تحولات طبيعي درون آن رصد نشود و به مقاومت جاهلانه برخورد کند هرآينه جامعه از درون و در ريشهها متزلزل ميشود و بياغراق همه چيز درمعرض آسيب و تنش و سستي و حتي اضمحلال قرار ميگيرد. تقويت بنيانها خانواده به اين نيست که
بي مطالعه و بي آمادگي فکري و مادي تعداد خانوادهها با تشويق بي مبنا به ازدواج زياد شوند، مسلما آن خانوادهاي بستر آرامش و امنيت روحي و رواني جامعه را فراهم ميکند که حداقلي از آمادگيهاي فکري و مهارتهاي زندگي را فرا گرفته باشد. در زمانه پيچيدگي مفرط روابط اجتماعي فرستادن دو جوان بي تجربه به درون دريايي از معادلهها و نامعادلههاي روزمره وعدم تجهيز مادي و معنوي آنها ريسک فرو پاشي اين پيوندها را بالا ميبرد و خطر افزايش خانوادههاي از هم گسيخته را افزون ميکند لذا بايد زندگي و سختيها و موانع آن را شناخت و شناساند بايد از خانواده تعريف درست و علمي و واقعگرايانه بدست آورد، بايد انتظار از خانواده را معقول و منطقي و به روز کرد، بايد دانست که در ابتداي هزاره سوم خانواده چه خصوصياتي بايد داشته باشد و چه خصوصياتي ميتواند داشته باشد؟ خانوادههاي سنتي کدامند و خانوادههاي کنوني چه صورتي دارند؟ تلفيق درست سنت و مدرنيزم در اين حوزه چه رهآوردي خواهد داشت و دچار کدام آفت خواهد شد؟
اين سؤالها نياز به پاسخهاي دقيق و جامع دارند، انديشمندان جامعهشناس ما بايد در آنها کنکاش کنند و با بحثهاي جدي و اساسي پاسخهاي پيشنهادي خود را در معرض افواه عمومي قرار دهند تا به تصوري درست از دانش و تمايلات و ظرفيتها و تواناييهاي خود در اين حوزه دسترسي پيدا کنيم.در مطلع اين بحث فراگير و مهم و براي دامن زدن به گفتگوي پيرامون آن گزارش زير را تقديم خوانندگان عزيز ميکنيم در اين زمينه پايگاه اينترنتي رشد مينويسد:
خانواده (Family) نخستين نهاد اجتماعي است. بيشتر افراد در خانواده بدنيا ميآيند و در خانواده نيز ميميرند. خانواده شالوده حيات اجتماعي محسوب گرديده و گذشته از وظيفه تکثير نسل و کودک پروري براي بقاي نوع بشر وظايف متعدد ديگري از قبيل توليد اقتصادي، فرهنگ پذير کردن افراد را نيز بر عهده دارد. بنابراين خانواده عامل واسطهاي است که قبل از ارتباط مستقيم فرد با گروهها، سازمانها و جامعه نقش مهمي در انتقال هنجارهاي اجتماعي به وي ايفا كند. از سوي ديگر با توجه به اينکه خانواده با نظام پايگاهي جامعه در ارتباط است، موقعيت فرد نيز تا حدودي مبتني بر موقعيت اجتماعي خانوادهاش خواهد بود.
مهمترين عامل اجتماعي شدن در زندگي هر انسان، تجارب دوران کودکي وي در محيط خانواده است. فضاي خانواده آکنده از مهر و محبت، فداکاري و گذشت، صميميت و گرمي و در عين حال گاهي توام با حسادت و رشک، دشمني و کينهتوزي، نفرت و خشم است. کودکان در جريان اجتماعي شدن اينگونه عواطف را در کنار والدين و خواهران و برادران خود تجربه ميکنند. اعضاي خانواده آنقدر به هم وابستهاند که هر نوع مشکل يا مسئله يک عضو خانواده بطور مستقيم يا غيرمستقيم بر زندگي ساير اعضا تاثير ميگذارد. از طرف ديگر خانواده به دليل همين نفوذ و تاثير بر افراد، گاهي به عنوان روشي براي درمان اختلالات بکار ميرود. روانشناسان باليني و مشاوره گاهي ترجيح ميدهند در درمان يک فرد، همه اعضاي خانواده را از نزديک ملاقات کنند.
مطالعات مربوط به خانواده حوزههاي مختلفي را در بر ميگيرد. از جمله اين حوزهها ميتوان ازدواج، تشکيل خانواده، تعاملهاي زناشويي، روابط والدين و فرزندان (کودکان)، اختلافات خانوادگي، طلاق و جدايي و... را ميتوان نام برد. هر يک از اين حوزهها ابعاد وسيعي را شامل ميشود. خانواده يک نهاد ايستا نيست، بلکه پويا است. تعريف و نگرشي که به خانواده درحال حاضر وجود دارد با نگرشهاي نيم قرن پيش تفاوت زيادي دارد و مطمئنا در طول سالهاي آينده نيز دچار تحول خواهد شد. بنابراين تعميم نتايج مطالعات ديروز به خانوادههاي امروزي و تعميم نتايج امروز به فردا کاري اشتباه است و به برداشتي نادرست از وضعيت خانواده و در نتيجه برنامهريزي غلط منجر ميشود.
تعريف و نگرشي که به خانواده در يک جامعه وجود دارد با جوامع ديگر تفاوتهاي زياد و در بعضي مواقع بنيادي دارد. نوع ازدواج، روابط زناشويي، شيوه فرزندپروري و... در فرهنگ شرقي بهويژه در فرهنگ ايراني اسلامي با فرهنگهاي غربي تفاوت بنييادي دارد. همچنانکه در درون يک جامعه نيز خرده فرهنگهاي مختلفي وجود دارند که شيوهها و سنتهاي مخصوص خود را دارا هستند. در همين رابطه دکتر مجيد ابهري رفتار شناس اجتماعي در مصاحبه با خبر آنلاين ميگويد: خانواده به عنوان اصليترين و کوچکترين عضو جامعه است و اولين مدرسه آموزش رفتارهاي اجتماعي براي فرزندان است، نقش خانواده به عنوان اولين شکل دهنده تربيت اجتماعي فرزندان همواره مورد توجه بوده است در طول تاريخ جامعه شناختي، خانوادههاي موازي، عمودي و افقي حضور داشتهاند و بهترين نوع خانواده در ايران حضور داشته است. پدر بزرگ و مادر بزرگها و والدين و فرزندان در نهاد خانواده هر يک داراي نسل و وظايف عاطفي تربيتي بودهاند ولي امروزه حتي در شهرستانها افراد کمتري ميتوانند به ديدار اقوام درجه يک رفته يا حالي از والدين خود بپرسند خارج شدن نسل اول از خانواده به شکل زندگي در خانه سالمندان يا زندگيهاي انفرادي باعث شده نسل دوم از راهنمايي و تجارب آنها محروم شده و در نتيجه اختلافات زناشويي و افزايش يافته و آمار طلاق به اينجا رسيده که در هر ساعت 15 طلاق در خانوادههاي ايراني اتفاق ميافتد.
درگذشته پدر و مادر بزرگها محورهاي راهنمايي بوده و در انتقال فرهنگ اصيل ايراني به نواده خود در قالب لالايي و قصههاي شبانه نقش مهمي داشتند در حال حاضر مادر بزرگها يا تنها در يک خانه زندگي ميکنند و بعد از چند روز از مرگ آنها فرزندان توسط همسايگان متوجه ميشوند و يا در خانههاي سالمندان در حسرت ديدن نواده خود هستند نسل دوم خانواده اگر دچار طلاق فيزيکي يا در گرداب طلاق عاطفي گرفتار نشده باشند آنقدر مشغول زندگي اداري و مادي خود هستند که نميتوانند آخرين بار کي براي فرزندان خود قصه گفته يا لالايي خواندند ديگر از سفرههايي که به دور آن جمع ميشدند و ضمن گفتوگو در خصوص مسائل روزانه از نظر عاطفي اشباح ميشدند خبري نيست. گفتوگو در خانوادههاي ايراني به 17 دقيقه در روز رسيده است. يعني حرفي باقي نمانده است و تلويزيون و ماهوارهها جايي براي ديدار از اقوام نگذاشتهاند همين سردي عاطفه باعث شده در بسياري از خانوادههاي نسل سوم والدين را با اسم کوچک صدا کنند. اگر مشکلي بين والدين و فرزندان پيدا شود پدر و مادر بزرگي وجود ندارد که با نصيحتها مشکلات بين آنها را برطرف کند. بنابراين در مسير مادي و غربي شدن، خانوادهها به طرف هستهاي شدن از نوع جامعه شناختي يعني زن و شوهر و فرزند پيش ميرود و بچهها حتي اقوام درجه يک خود را نميشناسند و اگر هم بشناسند
هيچ گونه وابستگي عاطفي ندارند.
اگر بخواهيم بنيان خانوادهها استوار و محکم باشد هيچ چارهاي نيست جز اينکه از ابتداوحتي قبل از ازدواج نوع نگرش جوانان اعم از دختر و پسر را نسبت به ازدواج و تشکيل خانواده درست و واقعگرايانه کنيم،در واقع براي استحکام خانواده بايد مهارتهاي زندگي را به جوانان آموزش دهيم.در اين باره سايت انديشه قم به اقدام جالب يك شركت حقوقي انگليس براي اطمينان ازآمادگي ازدواج در جوانان اشاره ميكند و مينويسد:
« يک شرکت حقوقي انگليسي که به مشکلات خانوادگي رسيدگي ميکند، زوجها را تشويق ميکند که پيش از ازدواج کردن يک «امتحان سازگاري» انجام دهند....
آزمايش سازگاري شرکت «براس بنت» بر سؤالات کليدي بر وضع مالي، پيوندهاي خانوادگي، فرزندان و آرزوهايي است که اغلب زوجها ميخواهند به آن برسند و سؤالاتي که در صورتي که ازدواج آنها از هم گسيخته شود و به طلاق منجر شود، بايد به آن پاسخ دهند، متمرکز است.
روت باس يکي از کارشناسان اين شرکت انجام اين امتحان را به آزمونهاي شغلي هنگام استخدام تشبيه ميکند. او ميگويد: «هر کسي که بهطور واقعي به يک رابطه متعهد باشد، اشکالي در بيان کامل و علني اطلاعاتي که در اين سؤالها از او پرسيده ميشود، نميبيند؛ در غير اين صورت از خودتان بايد بپرسيد، چرا؟»
در اين آزمون از افراد در مورد وضع مالي، ميزان شراکت زوجين در اندوختهها، نوع روابط با خانواده و بستگان نزديک و دوستان، اينکه آيا بچه ميخواهند يا نه، ديدگاه مذهبيشان، عاداتشان در مورد خرج کردن پول و طرحهاي شغليشان سؤال ميشود تا براي فرد کاملا مشخص شود که ازدواج چيست و تصور و توانايي او براي رسيدن به يک خانواده موفق تا چه حد واقعي است.»
متاسفانه در جامعه ما بيش از آنکه به جزييات تشکيل خانواده پرداخته شود فقط با اصل ازدواج توجه ميشود و شايد از همين رو باشد که در بسياري از زوجهاي جوان در اولين برخوردها با مشکلات روزمره و نمودار شدن ضعفهاي طرف مقابل کاخ آرزوهايشان فرو ميريزد و نشان ميدهد که آنها نه تصور درست و واقعگرايانهاي از ازدواج و تشکيل خانواده داشتهاند و نه تصور دقيقي از توانيها و تمايلات و ضعفهاي خود به ذهن سپرده اند.
خانواده تشکيلدهنده پايههاي جامعه است ولي اگر اين پايهها به درستي و با تعقل و تفکر و مهارت تشکيل نشوند نه تنها سودي به قرار و دوام اجتماع نميرسانند بلکه لنگرها ومايههاي ثبات رابا تهديد جدي روبرو ميسازند.در هر حال وجود وحضور نهاد خانواده تاثير مستقيمي در ميزان و چگونگي آسيبهاي اجتماعي دارد و براي کنترل آن خانوادههاي آگاه و استوار نقش بسيار مهمي از خود به جا ميگذارند. پايگاه خبري نيروي انتظامي. عوامل مؤثر در ايجاد آسيبهاي اجتماعي و نقش خانواده در پيشگيري از آنها را مورد بررسي قرار ميدهد و عوامل آن را چنين بر ميشمارد:
«1ـ نابرابريهاي اقتصادي و اجتماعي: اختلافات طبقاتي هر جامعه، افراد را در موقعيتهايي قرار ميدهند كه نميتوانند نقشهاي اجتماعي مناسب خود را بيابند و موجب اختلاف در هنجارهاي اجتماعي ميشود. در نتيجه، ستيزه هنجارهاي اجتماعي، تفاوت معيارها را به وجود ميآورد و نداشتن تعهد به معيارها و ترديد در اصالت آنها، پايبند نبودن به قوانين را ايجاد ميكند كه اين به نوبه خود تضادهاي اجتماعي را افزايش ميدهد. درون اين تضاد، كشش به سمت انحرافات اجتماعي وجود دارد.
2ـ فقر مادي خانواده: در مطالعات علمي نشان داده شده است كه فقر مبنا و اساس انحرافات اجتماعي است. از آن جايي كه بيشتر مجرمين، معتادين به مواد مخدر و الكل، مبتلايان به امراض رواني و اشخاصي كه اقدام به خودكشي ميكنند، از طبقات پايين اجتماعي بودهاند در عصر حاضر از فقر به عنوان عامل عمده انحرافات اخلاقي ياد شده است. ارتكاب جرائم طبقات فقير از شكافي كه بين خواستههاي جوانان آن طبقه با آن چه كه در دسترس آنهاست، سرچشمه ميگيرد. عمدهترين علت انحرافات اخلاقي طبقه فقير نتيجه فشارهاي حاصله از شكست در رسيدن به هدفهاي معين است.
3ـ بيكاري: بيكاري به عنوان يك مسئله اجتماعي زمينه مساعدي براي انحرافات اجتماعي است. افراد بيكار بيشترين اوقات خود را در اماكن عمومي از جمله پاركها ميگذرانند و اين گونه اماكن، بهترين و مناسبتترين مكان براي كشش به سمت انحرافات اجتماعي از جمله اعتياد است.
4ـ رشد صنعت و پيشرفت تكنولوژي: اگر در جامعهاي رشد صنعت به سرعت افزايش يابد و درآمد ناشي از آن صنعت به طور عادلانه توزيع نشود، امكان بالا گرفتن انحرافات وجود دارد:
كاركنان براي اداره زندگي خود مجبور ميشوند ساعات بيشتري را به كار مشغول شوند و اين به نوبه خود موجب خستگي جسمي و روحي در افراد ميشود.اگر در آن جامعه براي تفريح و گذراندن اوقات بيكاري مردم از طرف دولت براي استفاده از اوقات فراغت، برنامهريزيهاي اجتماعي نشده باشد، زمينه مساعدي براي گرايش به انحرافات اجتماعي فراهم ميشود.
5ـ ستيزه والدين: اختلافات زناشويي و نزاع بين پدر و مادر باعث ميشود محيط خانواده براي تربيت فرزندان، ناامن و نامناسب شود. وقتي خانواده، كانون و محيط مناسبي براي زندگي نباشد، انسان سعي ميكند بيشترين اوقات خود را در خارج از خانواده بگذراند و اين كار ارتباط او را با ديگراني كه چون شكارچيان ماهري به دنبال شكار ميگردند، زياد ميكند.
6ـ شيوههاي تربيتي والدين: مطالعات و تحقيقات نشان ميدهد كه رفتارهاي كودكان و نوجوانان با شيوههاي تربيتي والدين رابطه مستقيم و تنگاتنگ دارد. شيوههاي تربيتي والدين ميبايست با سطح نيازها و خواستههاي مختلف فرزندان و همچنين با متدهاي تربيتي صحيح اسلامي هماهنگ باشد. چنانچه والدين از شيوههاي تربيتي مبتني بر اصول اعتقادي و مذهبي استفاده كنند، نتيجه مطلوب در رفتار فرزندان منعكس خواهد شد.
7ـ نداشتن آگاهي و بينش صحيح والدين: مطالعات نشان ميدهد كساني كه محروم از تحصيلات بوده و بينش صحيح نسبت به جامعه، تربيت و... نداشته باشند، امكان فريب خوردن و انعطاف پذيري آنها براي ارتكاب به كارهاي انحرافي و برخلاف قانون بيشتر است. چون تخصص و آگاهي ندارند، نميتوانند از طريق عادي، زندگي خود را تأمين كنند و به همين دليل است كه جامعه شناسي يكي از راههاي پيشگيري از جرائم را عدالت آموزشي ميداند.
اما امروزه ابزار مدرن وارد همه عرصههاي زندگي شدهاند و تاثيرهاي زيادي روي حوزههاي مختلف اجتماعي ميگذارند در اين ميان رسانهها نقش بسزايي در خانواده پيدا کردهاند، شبكه ملي مدارس موضوع را مورد بررسي قرار داده و مينويسد:
خانواده، يک گروه پويا ست. گروه تنها مجموعهاي ازافرادنيست، بلکه نشان دهنده نوع وشکل روابط ميان اعضاي آن نيز هست. گروه را ميتوان مجموعهاي ازافراد دانست که با برقراري ارتباط با يکديگر و انجام کار وفعاليت مشترک، هدف مشترکي را نيز دنبال ميکنند. درتقسيم بندي گروهها، خانواده را ميتوان جزو گروههاي کوچک به حساب آورد که با اندکي تفاوت، ازقوانين گروههاي بزرگ تبعيت ميکنند. ازمهمترين قواعد اين گروهها تحولي بودن آنهاست.»
اگر انسجام گروه به عنوان عامل پايداري خانواده، طبعا واجد مشخصههايي خواهد بود که تضمينکننده شخصيت پايدارگروه است. در روي آورد روانشناختي، پيوند عاطفي مشخصهاي است که فضاي رواني گروه را براي وصول به اهداف تعيين شده و انسجام، تسهيل ميکند. دليل آن، وجود نيروي انگيزشي پيوند عاطفي است که موجب ميشود اعضاي گروه در تامين نيازهاي يکديگر به صورت فعال مشارکت کنند. پيوند عاطفي به دلايل گوناگوني پديدار شده و گسترش مييابد. يکي از مهمترين زمينههاي ايجاداين پيوند، وجود زمينه ارتباطات صحيح بين فردي است. اين ارتباط به درستي انجام نميپذيرد مگرآنکه اعضاي گروه با نوعي تفهيم وتفاهم و درک متقابل با يکديگر تعامل داشته باشند. يکي از اين عوامل که ارتقادهنده پيوند عاطفي است، گفتوگو است که عبارت از برقراري ارتباط وتعامل کلامي با يک يا چند نفر است. درفضاي ارتباطاتي بويژه ارتباطات بين فردي، گفتوگو صرفا يک رفتارعادي نيست بلکه الگويي است که فضاي عاطفي و هيجاني حاکم بر مناسبات افراد را شکل ميدهد. گفتوگويي که واجد منظور ارتباطي و تعامل است، داراي دومولفه وبه عبارتي داراي دو مهارت است: يکي، مهارت گوش دادن و ديگري مهارت همدلي. با بهرهگيري مناسب از اين دو مهارت ميتوان جريان ارتباطي گفت وگو را درجهت تفاهم و درک متقابل براه انداخت. خانوادههايي که با يکديگر ارتياط چشمي برقرار وحرفهاي همديگر را خوب گوش ميکنند، واجد پيوند عميق تري نسبت به خانوادههاي ديگر هستند.
همدلي، فرايند عاطفي شناختي است که طي آن يک شخص ازعواطف، احساسات وشناخت طرف ديگر آگاهي مييابد. برخي آن را به معني تجربه مشترک يک هيجاني در دو نفر ميدانند. کارل راجرز، همدلي را توانايي همراهي فرد بافردي ديگر به جايي که احساسات آن شخص او را رهنمون گرديده است، ميداند.
آسيبهاي خانواده
درمقابل، عوامل گوناگوني موجب آسيب ديدن پيوند عاطفي خانواده شده و مآلا انسجام آن را به مخاطره مياندازند. يکي از اين عوامل، عامل تفرد است که به صورت واگرايي اعضاي خانواده، عمل ميکند. دردنياي پرشتاب فناوري امروز، ابزارهايي وجود دارند که افراد را به صورت انفرادي به خود مشغول کرده وآنهارا از تعامل با ديگران باز ميدارند. رسانههاي جمعي ازاين دسته ابزارها بهشمار ميروند. البته اين موضوع نافي منافع ابزارهاي تکنولوژيکي نيست، اما نوع بهره برداري غيرفرهنگي از ابزارهاي فني موجب شده است که کارکرد آنها عمدتا درجهت تقويت فردگرايي سوق پيدا کند. به عبارتي، اگرجريان فرهنگي شدن ابزارهاي رسانهاي تحقق بيابد، مضرات آنها به شدت کاهش مييابد وکارکرد اصلي خودرا پيدا ميکنند. گرچه برخي نظريهها بيانگر اين مطلب هستند که ذات ابزارهاي الکترونيکي به دليل استفاده از عنصر تغيير، نميتواند موجد آرامش باشند، بلکه مخل آن هستند. برخي ديگر اين نظريه را افراطي و يکسويه ميدانند.
کارکرد رسانههاي جمعي بويژه رسانههاي شنيداري وغير متعامل به دليل کارکرد متنوع خود و ايجاد تغييرات پيوسته، به تدريج جاي ارتباط بين فردي ازنوع چهره به چهره را گرفته وموجب شدهاند فضاي انفرادي، بهجاي فضاي جمعي و عاطفي در خانواده حاکم شود، بهطوري که گسترش تکنيکي رسانههاي شنيداري و رايانهاي، ارتباط مستقيمي با فردگرايي ودوري از فضاي رواني وعاطفي خانواده را نشان ميدهد. بهعبارت ديگر، اين ابزارها، بهتدريج فضاي رواني و محيطي گفت وگو را دريک ارتباط بين فردي، خدشهدار ميکنند و اعضاي گروه را به جاي همگرايي، به واگرايي سوق ميدهند، تاجايي که هرعضو خانواده صرفاً دريک فضاي فيزيکي مشترک زندگي کرده، اما هيچ تعاملي با هم نخواهند داشت. در ادامه، متاسفانه، اهداف آنها نيز به تدريج نسبت به هم، واگرا شده و منفک ميشوند. دراين مسير، تعامل واقعي فرد بجاي آنکه با افراد ديگري در محيط انساني سامان بيابد، با رسانههاي الکترونيکي، شکل ميگيرد و به دليل برتري تکنولوژيکي و تجهيزات
خيره کننده رسانهاي، نوعي رعب فرهنگي و انفعال شخصيتي درفرد ايجاد ميشود. نتيجه اين ميشود که افراد خانواده به جاي گفت وگوي صميمي با يکديگر که ميتواند به تقويت پيوندهاي عاطفي وانسجام اعضاي خانواده منجرشود، با ابزارهاي الکترونيکي ارتباط برقرار ميکنند، ارتباطي که فاقد بار عاطفي، احساسي وهيجاني است. به تعبير فوکوياما به دليل تحديد اخلاق و کيفيت زندگي امروزي به تدريج شاهد يک فروپاشي بزرگ خواهيم بود. اين فروپاشي در زمينههاي اخلاقي و در نهادها، بيشتر درزمينه خانواده اتفاق خواهد افتاد. آسيب ارتباطي، بيشتر دردو نوع ارتباط، بروز ميکند. يکي، ارتباط بين فرزندان و والدين و ديگري، ارتباط بين زن و شوهر است. تجربيات نشان ميدهند که هراندازه ارتباط ميان فرزندان و والدين وهمچنين ارتباط ميان همسران به دليل تغيير مخاطب کاهش يابد، پيوند عاطفي و هيجاني و همچنين همگوني شناختي ميان اعضاء خانواده نيزکاهش مييابد که اين موضوع، انسجام گروه را به مخاطره مياندازد. آمارهاي رسمي نشان ميدهند که ميزان مشاهده تلويزيون توسط افراد ايراني نزديک به چهار ساعت ونيم در روز است. اين ميزان درکشورهاي ديگر به شش ساعت ميرسد. ميزان استفاده ازاينترنت و اتاقهاي چت نيز در برخي کشورها بيشترازاين گزارش شده است. بطوري که ورود مردان وزنان در اتاقهاي چت به عنوان «زندگي دوم» مطرح که زندگي اول را به مخاطره انداخته است. طبيعي است که زندگي دوم (اتاقهاي چت) ميزان زيادي از انرژي و وقت گفتوگو را به خود اختصاص ميدهد. آخر كلام اينكه از طرفي خانواده و ثبات و تحول مثبت آن ضرورتي انكار ناپذير دارد و از طرف ديگر در حال حاضر متأسفانه نهاد خانواده در معرض آسيبهاي جدي قرار گرفته ميان مشكلات روز مرة اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي و ظهور پيشرفتهاي گوناگون بشري به تكاپو افتاده است. از اين زاويه بردلسوزاجان نخبگان و انديشهورزان اجتماعي جامعه است كه با امعان نظر به اهميت موضوع آسيبهاي ريز و درشت آن را مورد توجه قرار داده براي ظهور خطر از اين ناحيه چارهيابي كنند
جمشيد صبوري- روزنامه اطلاعات