چاره چيست؟
اين رسم در آفرينش هست كه پدران اگر انگور ترش بخورند، دندان فرزندان كند مي شود، امّا اين رسم هم هست كه آدمي تمامي ديروز خود را به فراموشي مي سپارد. تصوّر اغلب ما اين است كه ما اينجايي هستيم و هرچه هست همين جاست.
چه كسي يادش هست آن روزها را كه ما مَلِك بوديم و فردوس برين جايمان بود؟ و... بعد به خطايي مستأجر اين خراب آباد شديم.
آري، گذشتِ زمان، نسيان مي آورد و فراموشي خصيصه آدمي است.
اين هفدهم دي داغي بود بر دل نجابت. قلب حيا خون شد وقتي كه اين روز خودنمايي كرد. فغان عفاف برخاست وقتي كه اين روز در تقويم نشست.
ما بي حجاب نبوديم. نجابت پوست تنمان شده بود و عفاف همسايه ديوار به ديوار دلمان بود. يك روز به زور، برخي از مادران ما را به نمايش بردند و از آنها بازي خواستند. وقتي نمايش تمام شد بازيگران يادشان رفت از نقش بيرون بيايند، يادشان رفت ماسك ها و نقاب هاي تحميلي را بردارند و بعد فرزندانشان خيال كردند كه هرچه هست طبيعي است و همان بايد باشد.
و اين شد كه حجاب ـ كه فطري و طبيعيِ دختران و زنان ما بود ـ اضافي و تحميلي و غيرطبيعي جلوه كرد و بي حجابي كه با فطرت و طبيعت دختران و زنان منافات داشت، طبيعي تلقّي شد.
و ما هنوز گرفتار اين مصيبتيم.
و ما اكنون نيازمند كندن نقاب هاي دروغين و بازگشت به اصل پاك و بي آلايش خويشتنيم.1