هنوز شيون و مويه، از پيكر زخم خورده گوهرشاد لبريز است.
هنوز ناله جانخراش گلوله، در شبستان هايش مي پيچد و در دالان زمان پيش مي آيد.
مشهد، سراي جاويد آن ديدگانِ شاهد است؛ ديدگاني كه شعله هاي ننگ را از پسِ پرده هاي دريده حجاب ديدند؛ چشماني كه جلوه دروغين تمدن غربي، فريب شان نداد؛ همان تمدني كه چون گرگ گرسنه، به فرهنگ و اصالتِ ملت ها مي تازد و قرباني مي گيرد.
آن چشم ها، تا هميشه شاهد و تا ابد زنده خواهند ماند. ما نيز تا ابد متولد مي شويم؛ تازه نفس و بكر، با پيكري ايستاده و خاطراتي دست نخورده و ناب. گرچه در صفحات سياه تاريخ، مردان مان را به جرم غيرت و مردانگي و زنان مان را به جُرم عفت و نجابت، بي رحمانه به تيغ عاصي مرگ سپرده اند، ولي ما زنده ايم؛ به ايستادگي و دلاوري همان مردمان و گلبرگ هاي حيات مان، هربار شاداب تر از پيش خواهند شكُفت؛ اگر جان هاي به مسلخ رفته به جرم آزادگي، از يادمان نروند.