بوستان حجاب | مطالب فرهنگی و اجتماعی صفحه اصلی ←

بوستان حجاب

بوستان حجاب

نوشته‌هایی برای خواندن، اندیشیدن و گفت‌وگو
همراهی و همدلی
بوستان حجاب فضایی برای خواندن و آشنایی با مطالب فرهنگی
طبیعت و آرامش
نگاهی تازه به زندگی مطالبی برای تأمل، آگاهی و گفت‌وگو
آسمان و طبیعت
خواندن و آموختن همراه با نوشته‌هایی برای علاقه‌مندان به فرهنگ و اندیشه

به بوستان حجاب خوش آمدید

در این وبلاگ، نوشته‌ها و مطالب فرهنگی و اجتماعی گردآوری می‌شوند. تازه‌ترین نوشته‌ها را بخوانید یا از دسته‌بندی‌ها و آرشیو برای یافتن مطالب موردعلاقه خود استفاده کنید.

تازه‌ترین مطالب

نوشته‌های وبلاگ

مادری برای پدر

غروب نزديک بود. پدر هنوز نيامده بود. فاطمه (س)‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏، نگران بود. پدر هميشه زودتر مي‏آمد‎. فاطمه (س) آهي کشيد. از سايه نخل برخاست و به طرف در رفت. مي‏ترسيد. پدر، دشمنان زيادي داشت. چند لحظه کنار در ماند. کاش مي‏ توانست بفهمد پدر کجاست. اگر پسرعمويش علي (ع)، در خانه بود مي ‏رفت خبري مي‏آورد‎. ‎چند قدم داخل کوچه رفت. کوچه، ساکت و خلوت بود. اگر پدر مي‏آمد و او را نمي‏ديد، نگران مي‏شد. رفت جارو را برداشت تا حياط را جارو کند. بايد خودش را سرگرم مي‏کرد‎. ‎مرغ و جوجه‏هايش را آب و دانه داد. بعد به طرف اتاق رفت. ظرف‏ها و کاسه‏هاي سفالي را برداشت تا بشويد‎.
از وقتي که مادر از دنيا رفته بود بيشتر کارها را فاطمه (س) انجام مي‏داد. اما پدر هم کمکش مي‏کرد‎. ‎فاطمه (س)، پدر را خيلي دوست داشت. هر وقت پدر، او را در آغوش مي‏گرفت و مي‏بوسيد، خستگي را فراموش مي‏کرد. با صداي قُمري روي نخل از فکر بيرون آمد. سبد ظرف را برداشت تا به اتاق ببرد. صداي پاي پدر را شنيد. ‎سبد را لبه ايوان گذاشت و به طرف پدر دويد. حال پدر خوب نبود. آهسته قدم برمي‏داشت. پدر به ديوار تکيه داد. پاهاي پدر زخمي‏ و خونين بود. ‎فاطمه (س) ناله کرد. لباس‏‏هاي سفيد پدر، خاک‏ آلود و کثيف شده بود و موهايش پر از خاشاک بود. باز، بت پرستان، پدر را اذيت کرده بودند. ‎فاطمه (س) به اتاق رفت و پارچه تميز زردي آورد. دست پدر را گرفت. به طرف نخلستان رفتند. دست زخمي ‏پدر، گرم بود. پدر زانو زد و دست‏هاي لطيف دخترش را نوازش کرد و بوسيد. ‎فاطمه (س) قطره اشکي ريخت‎. پيامبر (ص)، اشک او را پاک کرد و با محبت دستي بر گونه او کشيد. گريه فاطمه (س) بلند شد. پدر، دختر کوچکش را در آغوش گرفت و گفت: "‎دخترم! چيزي نشده است.‎"‎
فاطمه (س) از پدر خواست کنار نخل بنشيند. بعد رفت ظرف آبي آورد. آب ريخت تا پدر دست و صورتش را بشويد. ‎‎پيامبر (ص) پارچه زرد را گرفت و دست و صورتش را خشک کرد. فاطمه (س) خار و خاشاکي را که لابه‏لاي موهاي پدر بود، برداشت و با پارچه خيسي خاک‏ها را گرفت و آب ريخت. پدر موهايش را شست.‎
وقتي پدر پاهايش را تميز شست، برخاست و رفت تا لباس‏هايش را عوض کند. ‎‎فاطمه (س)، مرغ و جوجه‏هايش را به لانه برد.
‎پيامبر (ص) بيرون آمد. نگاهي به چهره خسته دخترش کرد. به ياد مادرش،
آمنه (س) افتاد. جلوي فاطمه (س) زانو زد. بازوهاي دخترش را گرفت و پيشاني او را بوسيد. نگاه فاطمه (س) به مهرباني نگاه خديجه (س) بود‎. ‎پيامبر (ص)، فاطمه (س) را به سينه چسباند. چشمانش را بست و با مهرباني گفت‎ :‎‏" مادر بابا"! چقدر دختر کوچکش مهربان بود. درست مثل فرشته ‏هايي که مي‏ ديد.

موضوع: آشنایی با زندگانی حضرت زهرا(س)
حضرت فاطمه
مشاهده مطلب و جزئیات ←
↑