معلم شهيد دكتر علي شريعتي / بخش پاياني ـ 33

روزها و شبها اين چنين ميگذشت و ياران، گرم قدرت و غنيمت و فتح، و علي، در عزلت سردش ساكت، و فاطمه، در انديشه مرگ، انتظار بيتاب رسيدن مژده نجاتي كه پدر داده بود. هر روز كه ميگذشت، براي مرگ بيقرارتر ميشد، تنها روزنهاي كه ميتواند از زندگي بگريزد. اميدوار است كه با جاني لبريز از شكايت و درد، به پدر پناه برد و در كنار او بياسايد. چه نياز داشت به چنين پناهي، چنين آرامشي.
اما زمان دير ميگذرد. اكنون، نود و پنج روز است كه پدر مژده مرگ داد و مرگ نميرسد.1 چرا، امروز دوشنبه سوم جماديالثاني است، سال يازدهم هجرت، سال وفات پدر. كودكانش را يكايك بوسيد: حسن هفت ساله، حسين شش ساله، زينب پنج ساله و اماكلثوم سه ساله. و اينك لحظة وداع با علي. چه دشوار است! اكنون علي بايد در دنيا بماند. سي سال ديگر! فرستاد ام رافع بيايد، وي خدمتكار پيغمبر بود. از او خواست كه:
ـ اي كنيز خدا، بر من آب بريز تا خود را شستشو دهم. با دقت و آرامش شگفتي غسل كرد و سپس جامههاي نوي را كه پس از مرگ پدر كنار افكنده بود و سياه پوشيده بود، پوشيد؛ گويي از عزاي پدر بيرون آمده است و اكنون به ديدار او ميرود. به ام رافع گفت: «بستر مرا در وسط اتاق بگستران.»
آرام و سبكبار بربستر خفت، رو به قبله كرد، در انتظار ماند. لحظهاي گذشت و لحظاتي.... ناگهان از خانه شيون برخاست. پلكهايش را فرو بست و چشمهايش را به روي محبوبش ـ كه در انتظار او بود ـ گشود. شمعي از آتش و رنج، در خانة علي خاموش شد. و علي تنها ماند. با كودكانش.
از علي خواسته بود تا او را شب دفن كنند، گورش را كسي نشناسد، آن دو از جنازهاش تشييع نكنند. و علي چنين كرد. اما كسي نميداند كه چگونه، و هنوز نميداند كجا؟ در خانهاش؟ يا در بقيع؟ معلوم نيست. و كجاي بقيع؟ معلوم نيست.2 آنچه معلوم است، رنج علي است، امشب برگور فاطمه.
مدينه در دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه خفتهاند. سكوت مرموز شب گوش به گفتگوي آرام علي دارد. و علي كه سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه، بيپيغمبر، بيفاطمه، همچون كوهي از درد، برسرخاك فاطمه نشسته است. ساعتهاست.
شب ـ خاموش و غمگين ـ زمزمة درد او را گوش ميدهد، بقيع آرام و خوشبخت و مدينة بيوفا و بدبخت، سكوت كردهاند، قبرهاي بيدار و خانههاي خفته ميشنوند. نسيم نيمه شب كلماتي را كه به سختي از جان علي برميآيد از سرگور فاطمه به خانة خاموش پيغمبر ميبرد:
ـ برتو، از من و از دخترت، كه در جوارت فرود آمد و به شتاب به تو پيوست، سلام اي رسول خدا! از سرگذشت عزيز تو ـ اي رسول خدا ـ شكيبايي من كاست و چالاكي من به ضعف گراييد؛ اما درپي سهمگيني فراق تو و سختي مصيبت تو، مرا اكنون جاي شكيب هست. من تو را در شكافتة گورت خواباندم و در ميانة حلقوم و سينة من جان دادي، انالله و انا اليه راجعون. وديعه را بازگرداندند و گروگان را بگرفتند؛ اما اندوه من ابدي است و اما شبم بيخواب، تا آنگاه كه خدا خانهاي را كه تو در آن نشيمن داري، برايم برگزيند.
هماكنون دخترت تو را خبر خواهد كرد كه قوم تو برستمكاري در حق او همداستان شدند. به اصرار از او همه چيز را بپرس و سرگذشت را از او خبر گير. اينها همه شد، با اينكه از عهد تو ديري نگذشته است و ياد تو از خاطر نرفته است. برهر دوي شما سلام. سلام وداع كنندهاي كه نه خشمگين است، نه ملول.
لحظهاي سكوت نمود، خستگي يك عمر رنج را ناگهان در جانش احساس كرد، گويي با هر يك از اين كلمات كه از عمق جانش كنده ميشد، قطعهاي از هستياش را از دست داده است.
درمانده و بيچاره برجا ماند. نميدانست چه كند، بماند؟ بازگردد؟ چگونه فاطمه را اينجا تنها بگذارد؟ چگونه تنها به خانه برگردد؟ شهر، گويي ديوي است كه در ظلمت زشت شب كمين كرده است. با هزاران توطئه و خيانت و بيبشرمي انتظار او را ميكشد.
و چگونه بماند؟ كودكان؟ مردم؟ حقيقت؟ مسئوليتهايي كه تنها چشم به راه اويند و رسالت سنگيني كه برآن پيمان بسته است. درد چندان سهمگين است كه روح تواناي او را بيچاره كرده است. نميتواند تصميم بگيرد، ترديد جانش را آزار ميدهد، برود؟ بماند؟ احساس ميكند كه از هر دو كار عاجز است، نميداند كه چه خواهد كرد؟ به فاطمه توضيح ميدهد:
ـ اگر از پيش تو بروم، نه از آن روست كه از ماندن نزد تو ملول گشتهام، و اگر همينجا ماندم، نه از آنروست كه به وعدهاي كه خدا به مردم صبور داده است، بدگمان شدهام.
آنگاه برخاست، ايستاد، به خانة پيغمبر رو كرد، با حالتي كه در احساس نميگنجيد، گويي ميخواست به او بگويد كه اين وديعة عزيزي را كه به من سپردي، اكنون به سوي تو بازميگردانم، سخنش را بشنو. از او بخواه، به اصرار بخواه تا برايت همه چيز را بگويد، تا آنچه را پس از تو ديد، يكايك برايت برشمارد.
فاطمه اين چنين زيست و اين چنين مرد و پس از مرگش زندگي ديگري را در تاريخ آغاز كرد. در چهره همه ستمديدگان كه بعدها در تاريخ اسلام بسيار شدند، هالهاي از فاطمه پيدا بود. غصبشدگان، پايمالشدگان و همة قربانيان زور و فريب نام فاطمه را شعار خويش داشتند. ياد فاطمه، با عشقها و عاطفهها و ايمانهاي شگفت زنان و مرداني كه در طول تاريخ اسلام براي آزادي و عدالت ميجنگيدند، در توالي قرون، پرورش مييافت و در زير تازيانههاي بيرحم و خونين خلافتهاي جور و حكومتهاي بيداد و غصب، رشد مييافت و همة دلهاي مجروح را لبريز ميساخت.
اين است كه همه جا در تاريخ ملتهاي مسلمان و تودههاي محروم در امت اسلامي، فاطمه منبع الهام آزادي و حقخواهي و عدالتطلبي و مبارزه با ستم و قساوت و تبعيض بوده است.
از شخصيت فاطمه سخن گفتن بسيار دشوار است. فاطمه يك زن بود. آنچنان كه اسلام ميخواهد كه زن باشد. تصوير سيماي او را پيامبر، خود رسم كرده بود و او را در كورههاي سختي و فقر و مبارزه و آموزشهاي عميق و شگفت انساني خويش پرورده و ناب ساخته بود. وي در همة ابعاد گوناگون «زنبودن» نمونه شده بود: مظهر يك «دختر»، در برابر پدرش. مظهر يك «همسر»، در برابر شويش. مظهر يك «مادر»، در برابر فرزندانش. مظهر يك «زن مبارز و مسئول»، در برابر زمانش و سرنوشت جامعهاش.
وي خود يك «امام» است؛ يعني يك نمونة مثالي، يك تيپ ايدهآل براي زن، يك «اسوه»، يك «شاهد» براي هر زني كه ميخواهد «شدن خويش» را خود انتخاب كند. او با طفوليت شگفتش، با مبارزة مدامش در دو جبهة خارجي و داخلي، در خانة پدرش، خانة همسرش، در جامعهاش، در انديشه و رفتار و زندگياش، «چگونهبودن» را به زن پاسخ ميداد.
نميدانم چه بگويم؟ بسيار گفتم و بسيار ناگفته ماند. در ميان همة جلوههاي خيرهكنندة روح بزرگ فاطمه، آنچه بيش از همه براي من شگفتانگيز است، اين است كه فاطمه همسفر و همگام و همپرواز روح عظيم علي است. او در كنار علي تنها يك همسر نبود، كه علي پس از او همسراني ديگر نيز داشت. علي در او به ديدة يك دوست، يك آشناي دردها و آرمانهاي بزرگش مينگريست و انيس خلوت بيكرانه و اسرارآميزش و همدم تنهاييهايش. اين است كه علي هم او را بهگونه ديگري مينگرد و هم فرزندان او را.
پس از فاطمه، علي همسراني ميگيرد و از آنان فرزنداني مييابد؛ اما از همان آغاز فرزندان خويش را كه از فاطمه بودند، با فرزندان ديگرش جدا ميكند. اينان را «بني علي» ميخواند و آنان را «بني فاطمه»! شگفتا، در برابر پدر، آن هم علي، نسبت فرزند به مادر. و پيغمبر نيز ديديم كه او را بهگونة ديگري ميبيند. از همة دخترانش تنها به او سخت ميگيرد، از همه تنها به او تكيه ميكند. او را ـ در خردسالي ـ مخاطب دعوت بزرگ خويش ميگيرد. نميدانم از او چه بگويم؟ چگونه بگويم؟ خواستم از بوسوئه تقليد كنم؛ خطيب نامور فرانسه كه روزي در مجلسي با حضور لوئي، از مريم سخن ميگفت. گفت:
ـ هزار و هفتصدسال است كه همة سخنوران عالم دربارة مريم داد سخن دادهاند. هزار و هفتصد سال است كه همة فيلسوفان و متفكران ملتها در شرق و غرب، ارزشهاي مريم را بيان كردهاند. هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان، در ستايش مريم همة ذوق و قدرت خلاقهشان را بهكار گرفتهاند. هزار و هفتصد سال است كه همة هنرمندان، چهرهنگاران، پيكرهسازان بشر، در نشاندادن سيما و حالات مريم هنرمنديهاي اعجازگر كردهاند؛ اما مجموعة گفتهها و انديشهها و كوششها و هنرمنديهاي همه در طول اين قرنهاي بسيار، به اندازة اين يك كلمه نتوانستهاند عظمتهاي مريم را بازگويند كه: «مريم مادر عيسي است».
و من خواستم با چنين شيوهاي از فاطمه بگويم. باز درماندم.
خواستم بگويم: «فاطمه دختر خديجة بزرگ است.» ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: «فاطمه دختر محمد(ص) است.» ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: «فاطمه همسر علي است.» ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: «فاطمه مادر حسنين است.» ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: «فاطمه مادر زينب است.» باز ديدم كه فاطمه نيست.
نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
فاطمه، فاطمه است.
پينوشتها :
1ـ چهل، هفتاد، هفتاد و پنج، نود و پنج روز يا شش ماه پس از مرگ پيغمبر(ص) نوشتهاند و هفتاد و پنج و نود پنج قويتر مينمايد.
2ـ برمحققان است تا تحقيق كنند؛ اما من كه محقق نيستم، دوست نميدارم تحقيق كنم، نميخواهم جاي واقعي قبرش را پيدا كنم. مدفن او بايد همواره نامعلوم بماند، تا آنچه را كه او ميخواست، معلوم بماند. و او ميخواست كه قبرش را نشناسند، هيچ گاه و هيچ كس. تا هميشه، همه كس بپرسند: چرا؟
اما زمان دير ميگذرد. اكنون، نود و پنج روز است كه پدر مژده مرگ داد و مرگ نميرسد.1 چرا، امروز دوشنبه سوم جماديالثاني است، سال يازدهم هجرت، سال وفات پدر. كودكانش را يكايك بوسيد: حسن هفت ساله، حسين شش ساله، زينب پنج ساله و اماكلثوم سه ساله. و اينك لحظة وداع با علي. چه دشوار است! اكنون علي بايد در دنيا بماند. سي سال ديگر! فرستاد ام رافع بيايد، وي خدمتكار پيغمبر بود. از او خواست كه:
ـ اي كنيز خدا، بر من آب بريز تا خود را شستشو دهم. با دقت و آرامش شگفتي غسل كرد و سپس جامههاي نوي را كه پس از مرگ پدر كنار افكنده بود و سياه پوشيده بود، پوشيد؛ گويي از عزاي پدر بيرون آمده است و اكنون به ديدار او ميرود. به ام رافع گفت: «بستر مرا در وسط اتاق بگستران.»
آرام و سبكبار بربستر خفت، رو به قبله كرد، در انتظار ماند. لحظهاي گذشت و لحظاتي.... ناگهان از خانه شيون برخاست. پلكهايش را فرو بست و چشمهايش را به روي محبوبش ـ كه در انتظار او بود ـ گشود. شمعي از آتش و رنج، در خانة علي خاموش شد. و علي تنها ماند. با كودكانش.
از علي خواسته بود تا او را شب دفن كنند، گورش را كسي نشناسد، آن دو از جنازهاش تشييع نكنند. و علي چنين كرد. اما كسي نميداند كه چگونه، و هنوز نميداند كجا؟ در خانهاش؟ يا در بقيع؟ معلوم نيست. و كجاي بقيع؟ معلوم نيست.2 آنچه معلوم است، رنج علي است، امشب برگور فاطمه.
مدينه در دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه خفتهاند. سكوت مرموز شب گوش به گفتگوي آرام علي دارد. و علي كه سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه، بيپيغمبر، بيفاطمه، همچون كوهي از درد، برسرخاك فاطمه نشسته است. ساعتهاست.
شب ـ خاموش و غمگين ـ زمزمة درد او را گوش ميدهد، بقيع آرام و خوشبخت و مدينة بيوفا و بدبخت، سكوت كردهاند، قبرهاي بيدار و خانههاي خفته ميشنوند. نسيم نيمه شب كلماتي را كه به سختي از جان علي برميآيد از سرگور فاطمه به خانة خاموش پيغمبر ميبرد:
ـ برتو، از من و از دخترت، كه در جوارت فرود آمد و به شتاب به تو پيوست، سلام اي رسول خدا! از سرگذشت عزيز تو ـ اي رسول خدا ـ شكيبايي من كاست و چالاكي من به ضعف گراييد؛ اما درپي سهمگيني فراق تو و سختي مصيبت تو، مرا اكنون جاي شكيب هست. من تو را در شكافتة گورت خواباندم و در ميانة حلقوم و سينة من جان دادي، انالله و انا اليه راجعون. وديعه را بازگرداندند و گروگان را بگرفتند؛ اما اندوه من ابدي است و اما شبم بيخواب، تا آنگاه كه خدا خانهاي را كه تو در آن نشيمن داري، برايم برگزيند.
هماكنون دخترت تو را خبر خواهد كرد كه قوم تو برستمكاري در حق او همداستان شدند. به اصرار از او همه چيز را بپرس و سرگذشت را از او خبر گير. اينها همه شد، با اينكه از عهد تو ديري نگذشته است و ياد تو از خاطر نرفته است. برهر دوي شما سلام. سلام وداع كنندهاي كه نه خشمگين است، نه ملول.
لحظهاي سكوت نمود، خستگي يك عمر رنج را ناگهان در جانش احساس كرد، گويي با هر يك از اين كلمات كه از عمق جانش كنده ميشد، قطعهاي از هستياش را از دست داده است.
درمانده و بيچاره برجا ماند. نميدانست چه كند، بماند؟ بازگردد؟ چگونه فاطمه را اينجا تنها بگذارد؟ چگونه تنها به خانه برگردد؟ شهر، گويي ديوي است كه در ظلمت زشت شب كمين كرده است. با هزاران توطئه و خيانت و بيبشرمي انتظار او را ميكشد.
و چگونه بماند؟ كودكان؟ مردم؟ حقيقت؟ مسئوليتهايي كه تنها چشم به راه اويند و رسالت سنگيني كه برآن پيمان بسته است. درد چندان سهمگين است كه روح تواناي او را بيچاره كرده است. نميتواند تصميم بگيرد، ترديد جانش را آزار ميدهد، برود؟ بماند؟ احساس ميكند كه از هر دو كار عاجز است، نميداند كه چه خواهد كرد؟ به فاطمه توضيح ميدهد:
ـ اگر از پيش تو بروم، نه از آن روست كه از ماندن نزد تو ملول گشتهام، و اگر همينجا ماندم، نه از آنروست كه به وعدهاي كه خدا به مردم صبور داده است، بدگمان شدهام.
آنگاه برخاست، ايستاد، به خانة پيغمبر رو كرد، با حالتي كه در احساس نميگنجيد، گويي ميخواست به او بگويد كه اين وديعة عزيزي را كه به من سپردي، اكنون به سوي تو بازميگردانم، سخنش را بشنو. از او بخواه، به اصرار بخواه تا برايت همه چيز را بگويد، تا آنچه را پس از تو ديد، يكايك برايت برشمارد.
فاطمه اين چنين زيست و اين چنين مرد و پس از مرگش زندگي ديگري را در تاريخ آغاز كرد. در چهره همه ستمديدگان كه بعدها در تاريخ اسلام بسيار شدند، هالهاي از فاطمه پيدا بود. غصبشدگان، پايمالشدگان و همة قربانيان زور و فريب نام فاطمه را شعار خويش داشتند. ياد فاطمه، با عشقها و عاطفهها و ايمانهاي شگفت زنان و مرداني كه در طول تاريخ اسلام براي آزادي و عدالت ميجنگيدند، در توالي قرون، پرورش مييافت و در زير تازيانههاي بيرحم و خونين خلافتهاي جور و حكومتهاي بيداد و غصب، رشد مييافت و همة دلهاي مجروح را لبريز ميساخت.
اين است كه همه جا در تاريخ ملتهاي مسلمان و تودههاي محروم در امت اسلامي، فاطمه منبع الهام آزادي و حقخواهي و عدالتطلبي و مبارزه با ستم و قساوت و تبعيض بوده است.
از شخصيت فاطمه سخن گفتن بسيار دشوار است. فاطمه يك زن بود. آنچنان كه اسلام ميخواهد كه زن باشد. تصوير سيماي او را پيامبر، خود رسم كرده بود و او را در كورههاي سختي و فقر و مبارزه و آموزشهاي عميق و شگفت انساني خويش پرورده و ناب ساخته بود. وي در همة ابعاد گوناگون «زنبودن» نمونه شده بود: مظهر يك «دختر»، در برابر پدرش. مظهر يك «همسر»، در برابر شويش. مظهر يك «مادر»، در برابر فرزندانش. مظهر يك «زن مبارز و مسئول»، در برابر زمانش و سرنوشت جامعهاش.
وي خود يك «امام» است؛ يعني يك نمونة مثالي، يك تيپ ايدهآل براي زن، يك «اسوه»، يك «شاهد» براي هر زني كه ميخواهد «شدن خويش» را خود انتخاب كند. او با طفوليت شگفتش، با مبارزة مدامش در دو جبهة خارجي و داخلي، در خانة پدرش، خانة همسرش، در جامعهاش، در انديشه و رفتار و زندگياش، «چگونهبودن» را به زن پاسخ ميداد.
نميدانم چه بگويم؟ بسيار گفتم و بسيار ناگفته ماند. در ميان همة جلوههاي خيرهكنندة روح بزرگ فاطمه، آنچه بيش از همه براي من شگفتانگيز است، اين است كه فاطمه همسفر و همگام و همپرواز روح عظيم علي است. او در كنار علي تنها يك همسر نبود، كه علي پس از او همسراني ديگر نيز داشت. علي در او به ديدة يك دوست، يك آشناي دردها و آرمانهاي بزرگش مينگريست و انيس خلوت بيكرانه و اسرارآميزش و همدم تنهاييهايش. اين است كه علي هم او را بهگونه ديگري مينگرد و هم فرزندان او را.
پس از فاطمه، علي همسراني ميگيرد و از آنان فرزنداني مييابد؛ اما از همان آغاز فرزندان خويش را كه از فاطمه بودند، با فرزندان ديگرش جدا ميكند. اينان را «بني علي» ميخواند و آنان را «بني فاطمه»! شگفتا، در برابر پدر، آن هم علي، نسبت فرزند به مادر. و پيغمبر نيز ديديم كه او را بهگونة ديگري ميبيند. از همة دخترانش تنها به او سخت ميگيرد، از همه تنها به او تكيه ميكند. او را ـ در خردسالي ـ مخاطب دعوت بزرگ خويش ميگيرد. نميدانم از او چه بگويم؟ چگونه بگويم؟ خواستم از بوسوئه تقليد كنم؛ خطيب نامور فرانسه كه روزي در مجلسي با حضور لوئي، از مريم سخن ميگفت. گفت:
ـ هزار و هفتصدسال است كه همة سخنوران عالم دربارة مريم داد سخن دادهاند. هزار و هفتصد سال است كه همة فيلسوفان و متفكران ملتها در شرق و غرب، ارزشهاي مريم را بيان كردهاند. هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان، در ستايش مريم همة ذوق و قدرت خلاقهشان را بهكار گرفتهاند. هزار و هفتصد سال است كه همة هنرمندان، چهرهنگاران، پيكرهسازان بشر، در نشاندادن سيما و حالات مريم هنرمنديهاي اعجازگر كردهاند؛ اما مجموعة گفتهها و انديشهها و كوششها و هنرمنديهاي همه در طول اين قرنهاي بسيار، به اندازة اين يك كلمه نتوانستهاند عظمتهاي مريم را بازگويند كه: «مريم مادر عيسي است».
و من خواستم با چنين شيوهاي از فاطمه بگويم. باز درماندم.
خواستم بگويم: «فاطمه دختر خديجة بزرگ است.» ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: «فاطمه دختر محمد(ص) است.» ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: «فاطمه همسر علي است.» ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: «فاطمه مادر حسنين است.» ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: «فاطمه مادر زينب است.» باز ديدم كه فاطمه نيست.
نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
فاطمه، فاطمه است.
پينوشتها :
1ـ چهل، هفتاد، هفتاد و پنج، نود و پنج روز يا شش ماه پس از مرگ پيغمبر(ص) نوشتهاند و هفتاد و پنج و نود پنج قويتر مينمايد.
2ـ برمحققان است تا تحقيق كنند؛ اما من كه محقق نيستم، دوست نميدارم تحقيق كنم، نميخواهم جاي واقعي قبرش را پيدا كنم. مدفن او بايد همواره نامعلوم بماند، تا آنچه را كه او ميخواست، معلوم بماند. و او ميخواست كه قبرش را نشناسند، هيچ گاه و هيچ كس. تا هميشه، همه كس بپرسند: چرا؟
موضوع:
فاطمه فاطمه است