پلك صبوري مي گشايي
و چشم حماسه ها
روشن مي شود
كدام سرانگشت پنهاني
زخمه به تار صوتي تو مي زند؟
كه آهنگ خشم صبورت
عيش مغروران را
منغص مي كند
مي دانيم تو نايب آن حنجره مشبكي
كه به تاراج زوبين رفت
و دولت مهمانسراي داغ هاي رشيد است
اي زن!
قرآن بخوان
تا مردانگي بماند
قرآن بخوان
به نيابت كل آن سي جزء
كه با سرانگشت نيزه
ورق خورد
و تجويد تازه را
به تاريخ بياموز
و ما را
به روايت پانزدهم
معرفي كن قرآن بخوان
تا طبل هلهله
از هاي و هو بيفتد
خيز ران
عاجزتر آن است
كه عصاي دست
شكست هاي بزك شده باشد
شاعران بيچاره
شاعران در مانده
شاعران مضطر
با ام تو چه كردند؟
تاريخ زن آبرو گيرد
وقتي پلك صبوري مي گشايي
و نام حماسه ايت
بر پيشاني دو جبهه نوراني مي درخشد:
زينب!
موضوع:
شعر