بوستان حجاب | مطالب فرهنگی و اجتماعی صفحه اصلی ←

بوستان حجاب

بوستان حجاب

نوشته‌هایی برای خواندن، اندیشیدن و گفت‌وگو
همراهی و همدلی
بوستان حجاب فضایی برای خواندن و آشنایی با مطالب فرهنگی
طبیعت و آرامش
نگاهی تازه به زندگی مطالبی برای تأمل، آگاهی و گفت‌وگو
آسمان و طبیعت
خواندن و آموختن همراه با نوشته‌هایی برای علاقه‌مندان به فرهنگ و اندیشه

به بوستان حجاب خوش آمدید

در این وبلاگ، نوشته‌ها و مطالب فرهنگی و اجتماعی گردآوری می‌شوند. تازه‌ترین نوشته‌ها را بخوانید یا از دسته‌بندی‌ها و آرشیو برای یافتن مطالب موردعلاقه خود استفاده کنید.

تازه‌ترین مطالب

نوشته‌های وبلاگ

فاطمه فاطمه است17

معلم شهيد دكتر علي شريعتي ـ1۷

«دوركيم» اثبات كرده است كه در گذشته، روح اجتماعي نيرومند بوده، اما به ميزاني كه تعقل و اقتصاد و فرديت ـ از نظر اقتصادي ـ رشد پيدا كرده است، افراد پيوندهاي خويشاوندي و عاطفي و اعتقادي سنتي و روحي را بريده‌اند و مستقل شده‌اند و اين استقلال امتيازات فراوانيشان بخشيده است. آنچنان كه دختري هيجده ساله، مي‌تواند به سادگي اطاقي در آپارتماني بگيرد و تنها ـ بي‌هيچ رهبر و بالاسر داشتني ـ زندگي كند، و يك زن مي‌تواند در خانواده، از آزادي‌هاي بسياري برخوردار باشد، چون استقلال اقتصادي دارد. هر وقت زندگيش با رنج درآميخت، مي‌تواند زندگي را رها كند، چون حقوق فردي دارد و چون استقلال اقتصادي دارد، و چون عاقلانه رفتار مي‌كند و تحمل رنج به‌خاطر ديگري با عقل سالم سازگار نيست، هر وقت بايد فداكاري كند، ايثار كند، از آسايش و لذت و آزادي و برخورداري و سلامت خود به‌خاطر عشق يك مرد، سپاس يك حرمت، وفاي به يك سوگند، نگهداري يك پيمان، يك پيوند، چشم بپوشد، چشم نمي‌پوشد، چون مسائلي چون وفا و فداكاري و ايثار و سپاس و حرمت و سوگند و پيمان و عشق مسائلي روحي و اخلاقي‌اند و قابل تحليل عقلي و منطقي نيستند.

«زندگي خود را فدا كنم تا ديگري زندگي كند»، «رنج را تحمل كنم تا ديگري بياسايد»، معامله‌اي است كه با هيچ حسابي جور درنمي‌آيد، من به او نيازي ندارم پس چه كسي مي‌تواند به اين سؤال جواب بدهد كه: چرا به خاطر او ـ كه به من نياز دارد ـ خود را قرباني كنم و به او وفادار بمانم؟ چرا يك مرد زشت ضعيف را به خاطر پيماني، سوگندي، به خاطر قراري كه وقتي زيبا و قوي بود يا تنها امكان موجود در برابرم بود با وي گذاشتم تحمل كنم و از مرد زيباي نيرومندي كه در سر راهم هست و روح و هم غريزه‌ام را اشباع مي‌كند چشم بپوشم؟

مسأله‌اي كه سارتر مطرح مي‌كند: زني همسر مردي است كه هيچ جاذبه‌اي ندارد. در برابرش مردي هست كه جذاب است و هم به او عشق مي‌ورزد. حساب عقل روشن است. هر دو مورد به او نيازمندند، يكي به عنوان يك همسر، ديگري به عنوان يك عشق؛ اما زن به اولي نيازي ندارد و نيازمند دومي است، با وفادار ماندن به همسرش دو نياز قرباني يك نياز شده است و در رها كردن او، يك نياز فداي دو نياز شده است. تكليف اين زن معلوم است. عقل حكم قاطعش را صادر كرد، يك معادله رياضي دقيق. آن عاملي كه اين زن را وامي‌دارد كه دو نياز انساني را فداي يك نياز كند، قطعاً يك عامل عقلي منطقي نيست. نه دكارت، نه فرويد، هيچ كدام آن را نمي‌فهمند؛ زن عاقل حساب مي‌كند و منطقي عمل مي‌كند؛ استقلال اقتصادي و حقوق اجتماعي هم به او امكان مي‌دهند كه اين كار را بكند؛ مي‌كند. فرزند به دنيا مي‌آيد. يك كودك، آزادي پدر و مادر را مقيد مي‌كند. عقل نمي‌تواند بپذيرد كه آسايش و آزادي دو انسان براي يك انسان فدا شود؛ بچه را يا به دنيا نمي‌آورند و يا به يك دايه، يا يك مؤسسه مي‌گذارند. همة اين پيوندهاي غيرعملي، احساسات غيرمنطقي، قيدهاي اخلاقي و سنتي و رواني و وجداني كه زن را «نگه مي‌داشت» و او را در متن و عمق روح خانواده حل مي‌كرد و با صد رشتة مرموز نامرئي نامعقول و غيرعلمي، به تحمل و وفاداري و گذشت و رنج و فداكاري، به شوهر و فرزند و خانه و خانواده و خويشاوند و اصول و ارزش‌هاي زندگي عاطفي و فاميلي پيوند ناگسستني و عميق و توصيف‌ناپذير مي‌داد، گسسته شد. بدين ترتيب استقلال اقتصادي و اجتماعي و روحي و رشد عقلي و غلبه منطق بر احساسات و واقعيت‌بيني بر حقيقت‌جوئي، به جاي آن روح جمعي ـ كه فرد در آن حل شده بود ـ روح فردي و استقلالش بخشيد. و همين اصل، به ميزاني كه او را از آزاديها و امكان‌هاي اجتماعي فراواني برخوردار مي‌كند، از ديگران جدايش مي‌سازد و او را تنها مي‌كند.



تنهائي

تنهائي، بزرگترين فاجعة قرن است. «هالبواكس» در كتابي به نام «خودكشي» و دوركيم در كتاب ديگري باز هم با نام «خودكشي»، از نظر جامعه‌شناسي خودكشي را در اروپا تحليل كرده‌اند. خودكشي، در شرق به عنوان حادثه‌هاي گاه‌به‌گاه و استثنائي است؛ اما در اروپا به عنوان نه حادثه، بلكه پديده‌اي اجتماعي است. واقعه نيست، واقعيت است؛ كه منحني‌اش در ممالك پيشرفته روز به روز بالاتر مي‌رود. آنچنان كه در اسپانيا كه كشوري عقب‌افتاده است ـ با مقياس كشورهاي اروپائي ـ كمتر و در اروپاي شمالي بيشتر و در آمريكاي شمالي بيشتر از همه و همين منحني نيز در يك كشور، ميان روستا و شهر، و در يك شهر، ميان قسمت‌هاي پيشرفته و بخش‌هاي عقب‌مانده و در يك جامعه، ميان گروه غيرمذهبي و متجدد و مذهبي و قديمي، صادق است. چرا كه انسان‌ها تنهايند و به قول شاملو:

كوهها با هم‌اند و تنهايند همچو ما، باهمان تنهايان!

مذهب افراد را به هم پيوند مي‌داد و يك روح مشترك در پيروان خود پديد مي‌آورد، و نيز هر فردي را با خدايش همدم مي‌ساخت، در گذشته، هر فردي با صدها پيوند خويشاوندي و خانوادگي و آشنايي و قومي از درون با ديگران ارتباط داشت، بي‌نيازي اقتصادي و اجتماعي، افراد را از هم بي‌نياز كرد.

جامعه به جاي افراد پيرامون و به جاي خانواده و همسايه و پدر و مادر و فرزند و دوست و خويشاوند، از فرد دفاع مي‌كند و احتياجات مادي و روحي‌اش را تأمين مي‌كند، رشد عقلي و منطقي هم به اين پيوندهاي روحي و مذهبي سنتي حمله مي‌برد، رشد عقلي و منطقي رياضي و حسابي و روح مادي و غريزي و برخورداري، اين پيوندهاي روحي غيرعقلي را متزلزل مي‌كند، فرد استقلال مي‌يابد، خودگرا مي‌شود، به ديگران بي‌نياز مي‌شود و آنگاه «تنها مي‌گردد». چون ديگران نيز چنين شده‌اند و وقتي به او نيازي نداشتند، از او كنده مي‌شوند. هر كسي براي مصلحتي و به سراغ فايده‌اي سراغ او را مي‌گيرد، فرد در جزيرة مستقل خويش تنها مي‌شود و آنگاه خودكشي ـ كه همساية ديوار به ديوار تنهايي است ـ بر او حمله مي‌برد. زن مردش را انتخاب مي‌كند و مرد، زنش را؛ اما عاملي كه زن و مرد را ـ كه هر دو مستقل‌اند و مقتدر و بي‌نياز ـ به سوي هم مي‌خواند، عامل جنسي، عاطفي، عشق و محبت و پيوند اجتماعي و سنت و ميل به انيس و همدم و همسخن و كشش‌هاي مرموز توصيف‌ناپذير نيست. امروز صداي دعوتشان مرده است. پس چيست؟ يك محاسبة عاقلانة سست و بي‌نور، يا يك ضرورت قانوني و يك زور.

آزادي‌هاي جنسي در انديشة زن و مرد كه رسماً از ابتداي بلوغ و عملاً از هر زماني كه بخواهند آغاز مي‌شود، اين اعتقاد را پديد آورده است كه براي ارضاي غريزة جنسي فقط داشتن غريزة جنسي لازم است و اگر هم ضعيف بود، ضعفش را با پول مي‌تواند جبران كند. فقط پول لازم است و در سطح‌هاي مختلف و با پولهاي مختلف مي‌شود غريزة جنسي را ارضا كرد، به هرحال مي‌توان هميشه و در هر سني يا «دون‌ژوان» بود و يا «اوناسيس». بانوي اول آمريكا را هم مي‌توان با مبلغي خريد، فرقش با آنها كه سر چهارراه مي‌ايستند، در نرخ اوست. و چون دختر و پسر ـ هر دو ـ از آزادي جنسي برخوردارند، در دورة قدرت غريزة جنسي مصلحت نمي‌بينند كه خود را براي تمام عمر مقيد كنند. و باز منطق و عقل و حساب و اصالت لذت زندگي و برخورداري و انديويدوآليسم و رآليسم و غيره، هيچ كدام فتوا نمي‌دهند كه فرد آزادي‌هاي متنوع خود را و برخورداري‌اش را از زيبائي، از جاذبه‌ها و تيپ‌هاي نامحدود، در يك فرد زنداني كند.



تشكيل خانواده

زن و مرد، دوره قدرت غريزه جنسي را آزادانه در دانسينگ‌ها، رستوران‌ها، گردشگاه‌ها و مجالسي از اينگونه مي‌گذرانند. تا زن به خود مي‌آيد، دور و برش را خالي مي‌بيند، ديگر كسي به سراغش نمي‌آيد و اگر مي‌آيد، براي تجديد خاطره‌اي است از گذشته. و مرد دورة تجربة آزادي‌هاي جنسي را گذرانده و از هر باغي، گلي و از هر گلي، بويي گرفته و رفته است. اكنون ديگر هيچ چيز برايش جالب و تازه نيست. غريزه جنسي فروكش كرده است، حب جاه و مال و شهرت‌طلبي و مقام‌پرستي جانشينش شده است، و ميل سامان گرفتن خانه و خانواده تشكيل دادن، در وجودش سر مي‌كشد.زن با احساس خطر از اينكه ديگر دور و برش شلوغ نيست و كسي سراغش را نمي‌گيرد، و مرد نيز با خستگي از آزادي‌ها و تجربه‌هاي متنوع و بي‌پايان جنسي كه ديگر دلش را زده، رو در روي هم قرار مي‌گيرند و در انتهاي راه‌هاي طولاني و خسته‌كننده به هم مي‌رسند و مي‌خواهند تشكيل خانواده بدهند.

خانواده تشكيل مي‌شود؛ اما آنچه اين دو را به يك خانه كشانده است و دست به دست هم داده، هراس زن است از ورشكستگي و فرار مرد است از خستگي و دلزدگي! خانواده تشكيل شده است؛ اما به جاي عشق و شدت ايده‌آل ـ به جاي اينكه بودنشان با هم احساس و تپش بيافريند و عظمت و شكوه و تخيل ايجاد كند ـ خستگي و بيزاري آمده است، كه هيچ چيز تازگي ندارد و مي‌دانند چه خبر است: هيچ خبر.چيزي نيست كه چنگي به دل زند، مي‌دانند كه چرا هم را يافته‌اند و چه نيازي به هم دارند؛ هر دو با آگاهي تمام، با محاسبة درست و عاقلانه، به سراغ هم آمده‌اند و هر كدام مي‌دانند كه از طرفش، با لحن «قربانم بشي الهي»، چه مي‌خواهد. هر كدام ديگري را براي احتياج خودش وسيله گرفته است. هر دو فداي هم و قربان و صدقة هم‌اند؛ اما در عكس جهتي كه ما مي‌فهميم!

موضوع: فاطمه فاطمه است
مشاهده مطلب و جزئیات ←
↑