معلم شهيد دكتر علي شريعتي ـ۱۴

دو قالب آدمريزي
در جامعة ما دو واقعيت، دو «چه بايد كرد؟» وجود دارد: يكي تيپي است كه متعصبانه سنت كهنة موجود را به نام مذهب و اخلاق، عليرغم زمان، ميخواهد تحميل كند و نميتواند و با اينكه ميداند كه نميتواند، باز هم در ماندن و نگهداشتن و تحميل كردن آن بر نسل جوان اصرار ميورزد. و يكي تيپي است كه به عنوان روشنفكري، يا تجددمآبي، يا آزاديخواهي يا به عنوان اينكه اگر من دخالت كنم، يا امر و نهي و كنترل كنم، به امل بودن، قديمي بودن، شرقي بودن و عقب مانده بودن و مذهبي و مومن بودن، متهم ميشوم، در برابر تغيير جامعه، تغيير تيپ دختر و پسرش نقش مترقي «نعش» را بازي ميكند!
يعني او (فرزند) عمل ميكند و اين (پدر، مادر) امكانات را برايش فراهم ميسازد كه پدر يا مادري روشنفكر لقب بگيرد؛ اما اين سكوت و تسليم نه از جهت روشنفكري، و نه از جهت اعتقاد او، كه از عجز و ناتواني اوست؛ چرا كه ميبيند اگر فضولي كند، همين حرمت ظاهري و توخالي را نيز از دست ميدهد: «پاپاي پهپه! مامان مداد!»
اين دو قالب است، دو قالب براي ساختن آدمهاي «ريختني»، دو قالب خشت مالي، يكي متعلق به خشتمالهاي چهارباغ اصفهان، گنده و بدتركيب و كج و به دردنخور و پوسيده، دوم قالب كورهپزهاي فرنگي، صاف و ظريف و بيدوام، پوك.
اين دو تيپ است و دو راه، هر دو نادرست و بيراهه؛ چرا كه در واقعيت سيلي كه ميخروشد و فرو ميكوبد و ميبرد، يكي در ميانه ايستاده و ميخواهد با دستهايش آب را راه ببندد و دشنام ميدهد و فرياد ميكشد و لعن و نفرين و گريه و زاري ميكند، و ديگري در كنارة سيل، چون نعشي دراز به دراز افتاده است و تماشاگر لش بيارزشي است، «يك پاپاجون، مامانجون» بيبو و خاصيت و پهپه، خر باركش نجيب و ساكت و حرف گوش كن براي «فيفي» و «فوفول»، كه صبح تا شب جان ميكند و جنايت ميكند و كلاه برميدارد و جيب ميزند و با هزار پستي و تملق و دعا و ثنا و كلك، جيبش را پر ميكند تا اينها خالي كنند و اينها بريزند به جيب كمپانيهاي غربي.
وجود اين دو تيپ (هم آن كه ميخواهد با گريه زاري و لعن و نفرين و كشيده و لگد، جلو سيل را ببندد و هم اينكه در ساحل سيل، چون نعشي وارفته و «واداده» افتاده است) هر دو يك نتيجه دارد: حركت ويرانكنندة سيل، بيدخالت و هدايت اين دو، پيش ميتازد و دامن ميگسترد و همة بنيادها و ديوارها و نهادها را بر سر هر دو خراب ميكند و همه چيز را ميريزد و ميبرد و شهر را مردابي متعفن و مرگبار و تسليم شدة خويش ميسازد.
زن در اروپا دچار سرنوشتي شد كه ما اكنون بعد از چند قرن گرفتارش شدهايم، البته با خصوصيتي اضافي؛ زن اروپائيي را كه ما در ايران ميشناسيم، زن موجود در اروپا نيست، «زن اروپائي موجود در ايران است!» نه در كوچهها و خيابانها، در تلويزيون و راديو و مجلات زنانة «مارگو» و اركان بدكارههاي «روشنفكر»، «اين هفته» و زبان وقلم متجددها و فرنگي مآبهاي ايران؛ چهرهاي كه ما به نام زن اروپايي ميشناسيم، ساخت ايران است، مونتاژ ملي است. البته اين نوع زنها كه پشت مجله «زن روز» ميبينيم، در اروپا هم هستند؛ اما در جاهاي مخصوصي و به عنوان «زن شب»! اين غير از «زن اروپايي» است؛ چنانكه «زن ايراني» غير از برخي از زنان مخصوص در ايران است كه جنبة بينالمللي دارند.1
فقط بعضي از زنهاي اروپايي هستند كه ما حق شناختنشان را داريم و بايد هميشه همانها را بشناسيم، آنهايي را كه فيلمها و مجلهها و تلويزيونهاي جنسي و رمانهاي جنسي نويسندگان جنسي ما نشان ميدهند، و به عنوان تيپ كلي «زن اروپايي» به ما ميشناسانند. حق نداريم آن دختر اروپايي را بشناسيم كه از 16 سالگي به صحراي نوبي، به آفريقا، به صحراي الجزاير و استراليا ميرود و تمام عمرش را در آن محيطهاي وحشت و خطر و بيماري و مرگ و قبايل وحشي ميگذراند و شب و روز، در جواني و كمال و پيري، دربارة امواجي كه از شاخكهاي مورچه فرستاده ميشود و شاخكهاي ديگر آن امواج را ميگيرند، كار ميكند و چون عمر را به پايان ميبرد، دخترش كار و فكر او را دنبال ميكند و اين نسل دوم زن اروپائي، در 50سالگي، به فرانسه بازميگردد و در دانشگاه ميگويد: «من سخن گفتن مورچه را كشف كردهام و بعضي از علائم مكالمة او را يافتهام.»
حق نداريم «مادام گواشن» را بشناسيم كه تمام عمر را صرف كرد تا ريشة افكار و مسائل فلسفي حكمت بوعلي و ابنرشد و ملاصدرا و حاجي ملاهادي سبزواري را در فلسفه يونان و آثار ارسطو و ديگران پيدا كرد و با هم مقايسه نمود و آنچه را كه حكماي ما از آنها گرفتهاند، نشان داد و آنچه را بد فهميدهاند و بدترجمه كردهاند، در طي هزار سال تمدن اسلامي تصحيح نمود.
حق نداريم مادام «دولاويديا»ي ايتاليايي را بشناسيم كه يك كارش تصحيح و تكميل كتاب نفسانيات ابوعلي سيناست از روي نسخة متن رسالة نفس ارسطو در زبان يوناني قديم... حق نداريم مادام «كوري» را بشناسيم كه كاشف كوانتوم و راديو اكتيويته است. يا رزاس دولاشاپل را كه بيش از همة علماي اسلام و حتي همه شيعيان و كبادهكشان فعلي ولايت علي و مدعيان معارف علوي، او يك دختر زيباي آزاد و مرفه سوئدينژاد، با دوري از جو فرهنگي اسلامي و زمينة تربيتي و اعتقادي شيعي، از آغاز جواني زندگياش را وقف شناخت آن روحي كرد كه در اندام اسلام مجهول ماند و پي بردن به مردي كه در زير كينههاي دشمن و حيلههاي منافق و مدح ثناهاي شاعرانه و بيمعناي دوست، پنهان شده است؛ درستترين خطوط سيماي علي، لطيفترين موجهاي روح و ابعاد احساس و بلندترين پرشهاي انديشة او را يافت و رنجها و تنهاييها و شكستها و هراسها و نيازهاي او را براي نخستين بار احساس كرد و نه تنها علي احد و بدر و حنين، كه علي محراب و شب و چاههاي پيرامون مدينه را نيز پيدا كرد و نهجالبلاغة او را ـ كه مسلمانان عرب تنها منتخبات ادبي آن را به تصحيح محمد عبده، مفتي اعظم اهل تسنن دارند و اهل تشيع علي، تنها «سخنان جواد فاضل» منسوب به علي را، و يا ترجمه فيض را كه به علي منسوب است، اما بايد به كمك متن عربي خواندـ و اين دختر كافر جهنمي بود كه هم، آنچه علي به قلم آورده است، پراكنده در اين كتاب و آن دفتر و يا بيشتر نسخههاي خطي پنهان اينجا و آنجا، همه را گرد آورد و خواند و ترجمه و تفسير كرد و زيباترين و عميقترين نوشتههايي را كه دربارة كسي از يك قلم جاري شده است، دربارة علي نوشت و اكنون چهل و دو سال است كه لحظهاي، سر از انديشه و تأمل و كار و تحقيق و شناخت او برنگرفته است.
ما حق نداريم دوشيزه «ميشن» را (بشناسيم) كه در اشغال پاريس به وسيله نازيها، از سنگر «نهضت مقاومت فرانسه»، ضربههايي چنان كاري بر ارتش هيتلري زد كه دو بار غايبانه به مرگ محكوم شد و با اينكه خود يهودي است، انسان بودن و آزادي را در اوجي ميفهمد كه اكنون، در صف «فدائيان فلسطيني»، عليه صهيونيسم ميجنگد!
ما حق نداريم هزارها دختر پاريسي را (بشناسيم) كه دوشادوش مجاهدان الجزايري، بينام و نشان و بيانتظار پاداشي دنيوي يا ثوابي اخروي، در سازمانهاي مخفي، سنگرهاي كوهستاني و قلب پايگاههاي جنگلي، از سينة آتشريز صحراي الجزاير تا زير زمينها و پناهگاههاي شهر شهوت و شراب پاريس، عليه استعمار فرانسه و قدارهبنداني چون ژنرال دوگل و سوستل و سالان و آرگو، جنگيدند و شكنجههاي هولناك را و شهادتهاي شكوهمند را در راه آزادي ملتي بيگانه، استقبال كردند.
ما حق نداريم كه «آنجلا»، دختر آمريكايي يا دختر ايرلندي را كه دو ملت اسير ، چه ميگويم؟، همة مردم آزادة جهان و تمام بشريت مجروح و محكوم تبعيض و ستم و استثمار چشم به آنان دوختهاند، بشناسيم و بدانيم كه زن فرنگي نه آنچنان كه آقايان محترم مسعوديها و فرامرزيها، به نام «زن روز» اروپا به «اطلاعات بانوان» ما ميرسانند، يك عروسك بازيچة دونژوانها و بردة پول و تجمل و جواهر، و كنيز مدرني كه تا وقتي به كار است و براي مرد مطرح است كه قابل توجه و تمتع هوسبازان و شهوترانان باشد و بعد از آن دوران، ماشيني است كه اسقاط شده است، بلكه تا آنجا پيش رفته كه تجسم ايدهآل يك ملت و مظهر نجات و غرور و افتخار يك نژاد شده است.
ما فقط حق داريم مادام «توئيگي» را بشناسيم، به نام آخرين مظهر ايدهآل زن متمدن غرب، ملكة جهان در سال 71 را و در كنارش به عنوان برجستهترين زنان نمايندة زن اروپا، ژاكلين اوناسيس را كه با پول همه چيزش را معامله ميكند و «بب» را و ملكة موناكو را و زنان هفتتيركش پيرامون جيمز باند را؛ يعني همينها را كه گوشتهاي قرباني دستگاههاي توليد اروپايياند، همين اسباب بازيها و عروسك كوكيهاي سرمايهداري و كنيزان تمدن جديد براي سربندي خواجههاي جديد را. فقط اينها را ـ كه تمامي ارزش اجتماعي و فضائل انسانيشان، در لباسهاشان است و در اسافل اعضاشان ـ ما ايرانيها حق داريم به عنوان زن متمدن اروپائي بشناسيم.
پي نوشت:
1. درست مثل شيطان كه، در عين مخفي بودن، «عدو مبين» است
در جامعة ما دو واقعيت، دو «چه بايد كرد؟» وجود دارد: يكي تيپي است كه متعصبانه سنت كهنة موجود را به نام مذهب و اخلاق، عليرغم زمان، ميخواهد تحميل كند و نميتواند و با اينكه ميداند كه نميتواند، باز هم در ماندن و نگهداشتن و تحميل كردن آن بر نسل جوان اصرار ميورزد. و يكي تيپي است كه به عنوان روشنفكري، يا تجددمآبي، يا آزاديخواهي يا به عنوان اينكه اگر من دخالت كنم، يا امر و نهي و كنترل كنم، به امل بودن، قديمي بودن، شرقي بودن و عقب مانده بودن و مذهبي و مومن بودن، متهم ميشوم، در برابر تغيير جامعه، تغيير تيپ دختر و پسرش نقش مترقي «نعش» را بازي ميكند!
يعني او (فرزند) عمل ميكند و اين (پدر، مادر) امكانات را برايش فراهم ميسازد كه پدر يا مادري روشنفكر لقب بگيرد؛ اما اين سكوت و تسليم نه از جهت روشنفكري، و نه از جهت اعتقاد او، كه از عجز و ناتواني اوست؛ چرا كه ميبيند اگر فضولي كند، همين حرمت ظاهري و توخالي را نيز از دست ميدهد: «پاپاي پهپه! مامان مداد!»
اين دو قالب است، دو قالب براي ساختن آدمهاي «ريختني»، دو قالب خشت مالي، يكي متعلق به خشتمالهاي چهارباغ اصفهان، گنده و بدتركيب و كج و به دردنخور و پوسيده، دوم قالب كورهپزهاي فرنگي، صاف و ظريف و بيدوام، پوك.
اين دو تيپ است و دو راه، هر دو نادرست و بيراهه؛ چرا كه در واقعيت سيلي كه ميخروشد و فرو ميكوبد و ميبرد، يكي در ميانه ايستاده و ميخواهد با دستهايش آب را راه ببندد و دشنام ميدهد و فرياد ميكشد و لعن و نفرين و گريه و زاري ميكند، و ديگري در كنارة سيل، چون نعشي دراز به دراز افتاده است و تماشاگر لش بيارزشي است، «يك پاپاجون، مامانجون» بيبو و خاصيت و پهپه، خر باركش نجيب و ساكت و حرف گوش كن براي «فيفي» و «فوفول»، كه صبح تا شب جان ميكند و جنايت ميكند و كلاه برميدارد و جيب ميزند و با هزار پستي و تملق و دعا و ثنا و كلك، جيبش را پر ميكند تا اينها خالي كنند و اينها بريزند به جيب كمپانيهاي غربي.
وجود اين دو تيپ (هم آن كه ميخواهد با گريه زاري و لعن و نفرين و كشيده و لگد، جلو سيل را ببندد و هم اينكه در ساحل سيل، چون نعشي وارفته و «واداده» افتاده است) هر دو يك نتيجه دارد: حركت ويرانكنندة سيل، بيدخالت و هدايت اين دو، پيش ميتازد و دامن ميگسترد و همة بنيادها و ديوارها و نهادها را بر سر هر دو خراب ميكند و همه چيز را ميريزد و ميبرد و شهر را مردابي متعفن و مرگبار و تسليم شدة خويش ميسازد.
زن در اروپا دچار سرنوشتي شد كه ما اكنون بعد از چند قرن گرفتارش شدهايم، البته با خصوصيتي اضافي؛ زن اروپائيي را كه ما در ايران ميشناسيم، زن موجود در اروپا نيست، «زن اروپائي موجود در ايران است!» نه در كوچهها و خيابانها، در تلويزيون و راديو و مجلات زنانة «مارگو» و اركان بدكارههاي «روشنفكر»، «اين هفته» و زبان وقلم متجددها و فرنگي مآبهاي ايران؛ چهرهاي كه ما به نام زن اروپايي ميشناسيم، ساخت ايران است، مونتاژ ملي است. البته اين نوع زنها كه پشت مجله «زن روز» ميبينيم، در اروپا هم هستند؛ اما در جاهاي مخصوصي و به عنوان «زن شب»! اين غير از «زن اروپايي» است؛ چنانكه «زن ايراني» غير از برخي از زنان مخصوص در ايران است كه جنبة بينالمللي دارند.1
فقط بعضي از زنهاي اروپايي هستند كه ما حق شناختنشان را داريم و بايد هميشه همانها را بشناسيم، آنهايي را كه فيلمها و مجلهها و تلويزيونهاي جنسي و رمانهاي جنسي نويسندگان جنسي ما نشان ميدهند، و به عنوان تيپ كلي «زن اروپايي» به ما ميشناسانند. حق نداريم آن دختر اروپايي را بشناسيم كه از 16 سالگي به صحراي نوبي، به آفريقا، به صحراي الجزاير و استراليا ميرود و تمام عمرش را در آن محيطهاي وحشت و خطر و بيماري و مرگ و قبايل وحشي ميگذراند و شب و روز، در جواني و كمال و پيري، دربارة امواجي كه از شاخكهاي مورچه فرستاده ميشود و شاخكهاي ديگر آن امواج را ميگيرند، كار ميكند و چون عمر را به پايان ميبرد، دخترش كار و فكر او را دنبال ميكند و اين نسل دوم زن اروپائي، در 50سالگي، به فرانسه بازميگردد و در دانشگاه ميگويد: «من سخن گفتن مورچه را كشف كردهام و بعضي از علائم مكالمة او را يافتهام.»
حق نداريم «مادام گواشن» را بشناسيم كه تمام عمر را صرف كرد تا ريشة افكار و مسائل فلسفي حكمت بوعلي و ابنرشد و ملاصدرا و حاجي ملاهادي سبزواري را در فلسفه يونان و آثار ارسطو و ديگران پيدا كرد و با هم مقايسه نمود و آنچه را كه حكماي ما از آنها گرفتهاند، نشان داد و آنچه را بد فهميدهاند و بدترجمه كردهاند، در طي هزار سال تمدن اسلامي تصحيح نمود.
حق نداريم مادام «دولاويديا»ي ايتاليايي را بشناسيم كه يك كارش تصحيح و تكميل كتاب نفسانيات ابوعلي سيناست از روي نسخة متن رسالة نفس ارسطو در زبان يوناني قديم... حق نداريم مادام «كوري» را بشناسيم كه كاشف كوانتوم و راديو اكتيويته است. يا رزاس دولاشاپل را كه بيش از همة علماي اسلام و حتي همه شيعيان و كبادهكشان فعلي ولايت علي و مدعيان معارف علوي، او يك دختر زيباي آزاد و مرفه سوئدينژاد، با دوري از جو فرهنگي اسلامي و زمينة تربيتي و اعتقادي شيعي، از آغاز جواني زندگياش را وقف شناخت آن روحي كرد كه در اندام اسلام مجهول ماند و پي بردن به مردي كه در زير كينههاي دشمن و حيلههاي منافق و مدح ثناهاي شاعرانه و بيمعناي دوست، پنهان شده است؛ درستترين خطوط سيماي علي، لطيفترين موجهاي روح و ابعاد احساس و بلندترين پرشهاي انديشة او را يافت و رنجها و تنهاييها و شكستها و هراسها و نيازهاي او را براي نخستين بار احساس كرد و نه تنها علي احد و بدر و حنين، كه علي محراب و شب و چاههاي پيرامون مدينه را نيز پيدا كرد و نهجالبلاغة او را ـ كه مسلمانان عرب تنها منتخبات ادبي آن را به تصحيح محمد عبده، مفتي اعظم اهل تسنن دارند و اهل تشيع علي، تنها «سخنان جواد فاضل» منسوب به علي را، و يا ترجمه فيض را كه به علي منسوب است، اما بايد به كمك متن عربي خواندـ و اين دختر كافر جهنمي بود كه هم، آنچه علي به قلم آورده است، پراكنده در اين كتاب و آن دفتر و يا بيشتر نسخههاي خطي پنهان اينجا و آنجا، همه را گرد آورد و خواند و ترجمه و تفسير كرد و زيباترين و عميقترين نوشتههايي را كه دربارة كسي از يك قلم جاري شده است، دربارة علي نوشت و اكنون چهل و دو سال است كه لحظهاي، سر از انديشه و تأمل و كار و تحقيق و شناخت او برنگرفته است.
ما حق نداريم دوشيزه «ميشن» را (بشناسيم) كه در اشغال پاريس به وسيله نازيها، از سنگر «نهضت مقاومت فرانسه»، ضربههايي چنان كاري بر ارتش هيتلري زد كه دو بار غايبانه به مرگ محكوم شد و با اينكه خود يهودي است، انسان بودن و آزادي را در اوجي ميفهمد كه اكنون، در صف «فدائيان فلسطيني»، عليه صهيونيسم ميجنگد!
ما حق نداريم هزارها دختر پاريسي را (بشناسيم) كه دوشادوش مجاهدان الجزايري، بينام و نشان و بيانتظار پاداشي دنيوي يا ثوابي اخروي، در سازمانهاي مخفي، سنگرهاي كوهستاني و قلب پايگاههاي جنگلي، از سينة آتشريز صحراي الجزاير تا زير زمينها و پناهگاههاي شهر شهوت و شراب پاريس، عليه استعمار فرانسه و قدارهبنداني چون ژنرال دوگل و سوستل و سالان و آرگو، جنگيدند و شكنجههاي هولناك را و شهادتهاي شكوهمند را در راه آزادي ملتي بيگانه، استقبال كردند.
ما حق نداريم كه «آنجلا»، دختر آمريكايي يا دختر ايرلندي را كه دو ملت اسير ، چه ميگويم؟، همة مردم آزادة جهان و تمام بشريت مجروح و محكوم تبعيض و ستم و استثمار چشم به آنان دوختهاند، بشناسيم و بدانيم كه زن فرنگي نه آنچنان كه آقايان محترم مسعوديها و فرامرزيها، به نام «زن روز» اروپا به «اطلاعات بانوان» ما ميرسانند، يك عروسك بازيچة دونژوانها و بردة پول و تجمل و جواهر، و كنيز مدرني كه تا وقتي به كار است و براي مرد مطرح است كه قابل توجه و تمتع هوسبازان و شهوترانان باشد و بعد از آن دوران، ماشيني است كه اسقاط شده است، بلكه تا آنجا پيش رفته كه تجسم ايدهآل يك ملت و مظهر نجات و غرور و افتخار يك نژاد شده است.
ما فقط حق داريم مادام «توئيگي» را بشناسيم، به نام آخرين مظهر ايدهآل زن متمدن غرب، ملكة جهان در سال 71 را و در كنارش به عنوان برجستهترين زنان نمايندة زن اروپا، ژاكلين اوناسيس را كه با پول همه چيزش را معامله ميكند و «بب» را و ملكة موناكو را و زنان هفتتيركش پيرامون جيمز باند را؛ يعني همينها را كه گوشتهاي قرباني دستگاههاي توليد اروپايياند، همين اسباب بازيها و عروسك كوكيهاي سرمايهداري و كنيزان تمدن جديد براي سربندي خواجههاي جديد را. فقط اينها را ـ كه تمامي ارزش اجتماعي و فضائل انسانيشان، در لباسهاشان است و در اسافل اعضاشان ـ ما ايرانيها حق داريم به عنوان زن متمدن اروپائي بشناسيم.
پي نوشت:
1. درست مثل شيطان كه، در عين مخفي بودن، «عدو مبين» است
موضوع:
فاطمه فاطمه است