زينب و مريم و هدي و نفيسه چهار تا دوستند كه با همديگه همسايه هم هستند. يك روز عصر كه رفته بودند در حياط خانه بازي كنند، زينب كوچولو در تقويم ديده بود كه چند روز ديگه تولد حضرت زهرا(س) است و روز مادر نام گرفته. به دوستانش گفت براي ماماناتون چه هديهاي گرفته ايد؟ مريم گفت: من يك روسري براي مامانم گرفتم. هدي گفت: من ميخوام يك نقاشي به مامانم هديه بدم. نفيسه گفت: من يك شاخه گل ميخوام به مامانم بدم... .
زينب كوچولو رفت توي فكر كه به مامانش چه هديهاي بده؟ شب كه خوابيد، مامانشو خواب ديد كه داره توي يك دشت بزرگ و سبز با يك لباس سفيد به طرفش مياد و او را در آغوش گرفت. زينب كوچولو از خواب كه بيدار شد ديد كه مامانش پيشش نيست و خيلي ناراحت شد و با خودش گفت: من به مامانم چي بدم؟ چطوري ببينمش كه بهش هديه بدم؟... .
زينب يك روز روي پله جلوي در خانه نشسته بود و به گوشهاي خيره شده بود كه پيرزني مهربان به سمتش آمد و دليل تنهايياش را پرسيد. زينب گفت: من ميخوام به مامانم براي روز مادر يك هديه بدم اما نميدونم چطوري.
پيرزن خنديد و گفت: يعني چي؟ چطوري به مامانت هديه بدي؟
زينب گفت: آخه مامانم پيش ما نيست. اون مارو تنها گذاشته و رفته. پيرزن گفت: كجا رفته؟
زينب كوچولو گفت: 3 ساله كه رفته پيش خدا و من نميدونم چطوري برم پيشش و بهش هديه بدم.
پيرزن فكري كرد و گفت: دخترم... مامان تو پيش خدا بهترين چيزها رو داره... احتياجي به اين چيزهاي مادي و دنيوي نداره... تو ميتوني به مامانت عشق و دوست داشتن رو هديه بدي... عشق به مادر يك چيزي هست كه هركسي نميتونه داشته باشه.. . حالا چه مامانت پيشت باشه و چه نباشه... در هر صورت بهش ميرسه... بهتر از چيزهاي ديگه هم هست... .
زينب كوچولو بعد از دو روز فكر كردن تصميم گرفت به تمام مادرها هديه بده تا مامانش خوشحال شه. روز مادر كه شد از پدرش خواست كه ببرش سر مزار مادرش و يك دسته گل هم از پدر خواهش كرد بخرد و اول يك شاخه گل گذاشت روي مزار مادرش و بعد به تمام مادرها در بهشت زهرا يك شاخه گل هديه داد و روز مادر را بهشون تبريك گفت و همه گفتند روح مادرت شاد باشد.
شب زينب با خوشحالي خوابيد و خواب ديد كه مادر آمده پيشش و بهش گفت: زينب جان اين بهترين و زيباترين هديه دنيا بود كه به من دادي...
مادر
زينب كوچولو رفت توي فكر كه به مامانش چه هديهاي بده؟ شب كه خوابيد، مامانشو خواب ديد كه داره توي يك دشت بزرگ و سبز با يك لباس سفيد به طرفش مياد و او را در آغوش گرفت. زينب كوچولو از خواب كه بيدار شد ديد كه مامانش پيشش نيست و خيلي ناراحت شد و با خودش گفت: من به مامانم چي بدم؟ چطوري ببينمش كه بهش هديه بدم؟... .
زينب يك روز روي پله جلوي در خانه نشسته بود و به گوشهاي خيره شده بود كه پيرزني مهربان به سمتش آمد و دليل تنهايياش را پرسيد. زينب گفت: من ميخوام به مامانم براي روز مادر يك هديه بدم اما نميدونم چطوري.
پيرزن خنديد و گفت: يعني چي؟ چطوري به مامانت هديه بدي؟
زينب گفت: آخه مامانم پيش ما نيست. اون مارو تنها گذاشته و رفته. پيرزن گفت: كجا رفته؟
زينب كوچولو گفت: 3 ساله كه رفته پيش خدا و من نميدونم چطوري برم پيشش و بهش هديه بدم.
پيرزن فكري كرد و گفت: دخترم... مامان تو پيش خدا بهترين چيزها رو داره... احتياجي به اين چيزهاي مادي و دنيوي نداره... تو ميتوني به مامانت عشق و دوست داشتن رو هديه بدي... عشق به مادر يك چيزي هست كه هركسي نميتونه داشته باشه.. . حالا چه مامانت پيشت باشه و چه نباشه... در هر صورت بهش ميرسه... بهتر از چيزهاي ديگه هم هست... .
زينب كوچولو بعد از دو روز فكر كردن تصميم گرفت به تمام مادرها هديه بده تا مامانش خوشحال شه. روز مادر كه شد از پدرش خواست كه ببرش سر مزار مادرش و يك دسته گل هم از پدر خواهش كرد بخرد و اول يك شاخه گل گذاشت روي مزار مادرش و بعد به تمام مادرها در بهشت زهرا يك شاخه گل هديه داد و روز مادر را بهشون تبريك گفت و همه گفتند روح مادرت شاد باشد.
شب زينب با خوشحالي خوابيد و خواب ديد كه مادر آمده پيشش و بهش گفت: زينب جان اين بهترين و زيباترين هديه دنيا بود كه به من دادي...