در روشنايي روز كه سپيده سر مي زند. در تاريكي شب كه ماه شتابان مي رسد.
در گرداب مشكلات كه صداي قلبت از دوردست ها به گوش مي آيد. در اوج نااميدي و اميد كه گريان و شادي، در شكست و پيروزي كه بي قراري. در تنگناي راه هاي رسيدن به موفقيت كه نگراني.
به دنبال چه مي گردي؟ به دنبال كيستي؟
اميد
به اميد ديدن تو چشمانم را باز نگاه مي دارم. اما خيال تو چشمانم را بسته مي خواند. با بسته شدن چشمانم اميد در كنج قلبم كم سو مي شود. با كم سو شدن اميد، ترس بر من غلبه مي كند و من راه بازگشت را گم مي كنم.
در جستجوي آن تو را مي يابم با يافتن تو ترس و نااميدي را در صندوقچه ي قلبم دفن مي كنم. و اميد دوباره بازمي گردد.