
اين شيعه نيست كه دو اصل «عدل» و «امامت» را بر اسلام افزوده است؛ اسلام منهاي عدل و امامت، دين اسلام منهاي اسلام است؛ يعني دين؛ همانكه در مسيحيت هم هست، در يهود و زرتشتي و ودائي و بودائي و تائوئيسم... هم هست. اين جاهليت جديد بود كه حكومت و نژاد و طبقه را بر اسلام افزود، و جنگ شيعه و سني، در گذشته (نه حال، كه جنگ كلامي و تاريخي و فرقهاي شده است)، جنگ امامت و عدل بود با استبداد و ظلم، و همه اختلافات اعتقادي و تفسيري و تاريخي و فلسفي و مذهبي و غيره از همين جبهه سرزده است. «علي» بر «محمد» اضافه نشده است. علي را گرفتهايم تا محمد را گم نكنيم؛ چه، معاويه و مروان، متوكل و هارون هم ـ كه خلفاي قيصرها و خسروها و فرعونهاي تاريخند و وارثان ابوجهل و ابوسفيان ـ از محمد(ص) سخن ميگويند!
«خانوادة علي» (عترت) را جانشين «سنت پيغمبر» نكردهايم، يا برآن نيفزودهايم؛ اين خانوادة خود اوست؛ خيلي ساده و راسته، از آنها ميپرسيم كه وي چه ميگفت و چه ميكرد و چه ميخواست؟ برخلاف آنچه امروز دشمن و دوست ميپندارند، «شيعه سنيترين مذاهب اسلام است». اساساً اختلاف اصلي بر سر اين است كه علي(ع) و شيعيان راستين و آگاهش از آغاز كوشيدند تا در برابر بدعتها، سني بمانند، سنت را نگاه دارند.
ميبينيم كه چگونه همه چيز درهم و برهم شده است و ميبينيم كه در آن قرنهاي سياه و خونيني كه اسلام جور و خلافت، برسر جهان، خيمة قدرت و حكومت زده بود، و در همان حال، اسلام عدل و امامت در گرداب سرخ شهادت غرقه بود، شيعه نيز شهادت را برگزيد و قدرت را نفي كرد و اين انتخاب دشوار، آسان بهدست نيامد.
شكنجه خانههاي بنياميه و بنيعباس و سلاطين عثماني و مغول شاهدند كه علماي بزرگ، مجاهدان مشتاق مرگ، و تودة حقپرست و عدالتخواه و عاشق فضيلت و محتاج آزادي، در اين راه ـ كه از دارالخلافههاي دمشق و بغداد، بر سرزمين آتش و خون و زندان و شكنجه ميگذشت و به آن خانه كوچكي كه به اندازة همة انسانيت بزرگ بود ميپيوست ـ چهها كه نكردند و چهها كه نكشيدند.
در تاريخ اسلام، از علي سخن گفتن و از فاطمه دم زدن آسان نبوده است. كميت ـ شاعر مبارز اين خانواده شگفت ـ است كه ميگويد: «من پنجاه سال است كه چوبة دارم را بر پشت خويش حمل ميكنم»؛ يك شاعر مسئول؛ شاعري كه از شعر، شمشير جهاد ميسازد. و اين سرگذشت همة زنان و مرداني بوده است كه تاريخ اين مذهب را نوشتهاند؛ تاريخي كه سطرسطر آن، هر كلمة آن، با خون شهيدي نگاشته شده است.
آن پيشگامان دلير تشيع، اين فلسفة جديدي را كه براي ما درست كردهاند، نميدانستند كه: «صبر كن خودش ميآيد، همة كارها را اصلاح ميكند»، «خودش بايد بيايد و دين جدش را احيا كند»، «از ما كاري جز تقيه و تحمل ساخته نيست»!
ابنسكّيت اديب بزرگي بود؛ در عداد مجاهدان نبود؛ اديب بود و زبانشناس و در دل، شيعه. متوكل عباسي براي تعليم فرزندانش، او را انتخاب كرد. اندكاندك بو برد كه فرزندانش به علي و خاندانش گرايشي يافتهاند، مأموران اطلاعاتش گفتند كه: «شايد كار معلمشان باشد.» روزي خليفه سرزده وارد اتاق درس شد، نشست و ابن سكيت را نواخت و تشويق و تطميع و دلگرميها، و ابزار رضايت بسيار از پيشرفت فرزندانش. در اثناي سخن، با لحني طبيعي، پرسيد: «فرزندان مرا چگونه ميبيني؟»
ابن سكيت در پاسخ، از آنان ستايش بسيار كرد. خليفه ناگهان پرسيد:
ـ ابن سكيت! معتز و مؤيد من نزد تو ارجمندترند يا حسن و حسين، فرزندان علي؟
ابن سكيت بايد انتخاب ميكرد. اينجا ديگر تقيه پليدي و خيانت است. در تشيع علوي، تقيه «تاكتيك» بوده است؛ تقيه، براي «حفظ ايمان» است و نه مثل امروز «حفظ مؤمن» و آنجا كه پاي ايمان در ميان است، تقيه حرام است، ولو بلغ ما بلغ! ترديد نكرد و، با همان لحن طبيعي كه متوكل سؤال كرده بود، پاسخ گفت:
ـ قنبر، نوكر علي، هم از تو ارجمندتر است و هم از اين دو فرزندت!
متوكل فرمان داد زبان ابنسكيت را همانجا از پشت سرش بيرون آوردند! اين زبانها بود كه همچون تازيانه برگردة جباران تاريخ فرود ميآمد و اگر بناي استبداد سياسي و استثمار طبقاتي و استحمار مذهبي فرو نريخت، رسوا شد؛ و اگر مغلوب نشد، محكوم گرديد، و آرزوي عدالت و هواي آزادي و نياز به برابري و آگاهي و رهبري انقلابي مردم و دشمني با نظام پيوستة زر و زور و زهد، در دلها نمرد و از يادها نرفت و اين شعلة مقدس، در معبر تاريخ، خاموش نشد، و در وجدان توده، فراموش نگشت.
اين مسئوليت سنگين و خطير را دو گروه به دوش داشتند. اين دو گروه دار مرگ خويش را قرنها برپشت خود حمل كردند: يكي علماي بزرگ آگاه و مجاهد شيعه ـ كه بنا به اصل اعتقادي تشيع، امامت را ادامه نبوت ميدانستند و علم را ادامة امامت. و گروه دوم، تودة مردم صميمي و پاك اعتقاد ما كه از گستاخي سكوتشان، شكنجه خانههاي خليفة عرب و سلطان به فرياد ميآمد و چهرههاي خونين و آرامشان جلاد را شرمگين ميساخت و گردههاي مردانهشان ـ كه همچون صخرههاي صبور، گوئي رنج را حس نميكنند ـ شلاقهاي حكومت را به درد ميآوردند.
عقل و عشق
هر مذهبي، مكتبي، هر نهضتي يا انقلابي، از دو عنصر تركيب مييابد: عقل و عشق. يكي روشنايي است و ديگري حركت، يكي شعور و شناخت ميبخشد و به مردم بينائي و آگاهي ميدهد و ديگر نيرو و جوشش و جنبش ميآفريند. به گفته الكسيس كارل: «عقل، چراغ يك اتومبيل است كه راه مينمايد، عشق موتوري است كه آن را به حركت ميآورد.» هريك بي ديگري هيچ است و بهويژه، موتوري بيچراغ، عشق كور، خطرناك، فاجعه و مرگ!
در يك جامعه، در يك نهضت فكري يا مكتب انقلابي، دانشمندان، گروه روشنفكران آگاه و مسئول، كارشان نشان دادن راه است و شناساندن مكتب يا مذهب و آگاهي بخشيدن به مردم؛ و مردم مسئوليتشان روح دادن و نيرو و حركت بخشيدن است. يك نهضت، اندام زندهاي است كه با مغز دانشمندانش ميانديشد و با قلب مردمش عشق ميورزد. در جامعهاي، اگر ايمان و اخلاص و عشق و فداكاري كم است، مسئول مردماند و اگر شناخت درست، بينايي و بيداري و آگاهي منطقي و آشنايي عميق و راستين با مكتب و معني و هدف و حقايق مكتب كم است، مقصر دانشمنداناند. به ويژه در مذهب، اين دو سخت به هم نيازمندند؛ چه، مذهب يك نوع آگاهي عاشقانه است يا عشق آگاهانه، شعور و شناختي كه شور و ايمان برانگيزد و در آن، عقل و احساس از يكديگر جدايي ناپذيرند.
اسلام نيز چنين بوده است و بيشتر از هر مذهبي، دين كتاب و جهاد است و انديشه و عشق؛ آنچنانكه در قرآن نميتوان دانست كه مرز ميان عقل و ايمان كجاست. شهادت را زندگي جاويد ميشمارد و به قلم و نوشته سوگند ميخورد. و در ميان ياران پيامبر، عابد و مجاهد و مبلغ از هم مشخص نيستند.
و تشيع، بهويژه با تاريخ و فرهنگش، تجليگاه عشق و شور و خون و شهادت است و كانون ملتهب و جوشان احساس و در عين حال يك نوع تفكر و معرفت و فرهنگ علمي و عقلي ويژه و نهضت فكري نيرومند و مشخص؛ حادثهاي است، در سرگذشت انسان و به نام و نهاد علي، از علم و عشق. و حقيقتپرستي چنين مذهبي است كه حقيقت، بيپرستش، فلسفه و دانش است و پرستش، بيحقيقت، بتپرستي يا شهوت!
اشك: شهادت عشق
تشيع در تاريخ، اين چنين زاد و زيست، متفكران و دانشمندانش مظهر اجتهاد و تعمق و تحقيق و منطق و فرو رفتن در اندرون معاني و شناختن متحول و متكامل مفاهيم اعتقادي و حقايق اسلامي و نگهباني روح و حقيقت و جهت راستين اسلام نخستين در معركة گيجكننده و گمراه سازندهاي كه بهنام فلسفه و تصوف و علم و ادب و زهد نمايي و يونانيزدگي و شرقگرايي در افكار برانگيخته بودند.
و تودة مردمش مظهر وفاداري به حقيقت و اخلاص و عشق و شور و فداكاري و جانبازي در راه علي و ادامهدهندگان راه علي، در دورههايي كه زور و شكنجه و قتلعام بر زندگي توده حكومت ميراند و لبي را كه به نام او باز ميشد، ميدوختند و خوني را كه با مهر او گرم ميشد، ميريختند و از خاندان پيغمبر سخن گفتن، پاداشش در خلافت پيغمبر، پوست كندن و سوزاندن بود.
و اما امروز نيز، تودة مردم ما همچنان عشق ميورزند، همچنان دوست ميدارند، همچنان به اين خانه وفادارند، و هنوز پس از گذشت قرنها و دگرگونيها و زاد و مرگ ايمانها و عشقها و انديشههاي بسيار، از در اين خانه، به قصري، معبدي، و قبلهاي ديگر، نرفتهاند؛ ميبينيم كه همچنان سر بر ديوار خانة فاطمه نهادهاند و، به درد، مينالند. اين اشكها، هركدام «كلمه»اي است كه تودههاي صميمي و وفادار ما با آن، عشق ديرينة خويش را به ساكنان اين خانه بيان ميكنند. اين زبان توده است و چه زباني صادقتر و زلالتر و بيرياتر از زباني كه كلماتش، نه لفظ است و نه خط؛ اشك است؛ و هر عبارتش نالهاي، ضجة دردي، فرياد عاشقانة شوقي؟