هيچ ترديدي ندارم که چشم فلک هرگز مانند او را نديده و نخواهد ديد! همسرم را مي گويم، فاطمه عزيز را! از وقتي قدم به خانه شوهر گذاشته، هر چه از او مي بينم، لياقت و کارداني و مهرباني و خوبي و پاکي است. همواره به خودم مي گويم: يا علي! تو به راستي خوش بختي! ببين دختر پيامبر(ص) چه خانه اي پر از اميد و آرامش و بسيار دوست داشتني برايت به وجود آورده است.
به نظر من، فاطمه پاره اي از پيکر ماه است. نه! او تکه اي از خورشيد است: نوراني و پاکيزه و زندگي بخش. از همان آغاز زندگي ما، کارهاي خانه را در ميان خودمان تقسيم کرديم. تهيه غذا و لباس و آب کشيدن و جارو کردن را من بر عهده گرفتم و دستاس- آسياب- کردن گندم و جو، خمير کردن و نان پختن را فاطمه عهده دار شد. همچنان که در تربيت فرزندان نيز نقشي اساسي و مهم داشت.
همسرم، آن قدر براي انجام کارهاي خانه تلاش مي کرد و آن قدر، دستاس را چرخانده بود که دست هايش پينه بسته و پر از آبله شده بود.
زهراي من، شنبه ها به زيارت مزار شهيدان مي رفت. بويژه در برابر مزار حمزه مي ايستاد و براي آن شهيد بزرگوار، از خداوند طلب رحمت مي کرد و بدين ترتيب، ياد و راه شهيدان را زنده نگه مي داشت.
با وجود فاطمه، خانه ما با همه سادگي اش سرشار از رايحه، ايمان، عطر محبت و فداکاري و شميم پاکي و معنويت شده بود...
بچه ها که به دنيا آمدند، وظيفه سنگين مادري هم به مسؤوليت همسرداري فاطمه ام افزوده شد. با اين همه، او از تلاش و کوشش دست بر نداشت و هم چنان مهربانانه و فداکارانه با من همکاري کرد. تربيت فرزندان و پرورش آنان کار و وقت زيادي مي طلبيد. فاطمه پس از مشورت با من، نزد پيامبر(ص) رفت و از آن حضرت مي خواست که خدمتکاري برايش در نظر بگيرد، تا او بهتر بتواند به بچه ها رسيدگي کند. رسول خدا هم دعايي به دخترش ياد داد تا با خواندن آن، از خداوند مدد بجويد و از او بخواهد که دشواري ها را برايش آسان کند. چند روز پس از آن هم، کنيزکي به نام «فضه» را براي دخترش فرستاد و به او سفارش کرد که بر فضه سخت نگيرد و هوايش را داشته باشد!
سلمان فارسي مي گفت: يک روز به خانه شما رفتم، ديدم که دختر پيامبر مشغول آرد کردن جو مي باشد. در حالي که دسته آسياب بر اثر خون آلوده شدن پينه هاي دست فاطمه، پر از خون شده بود. فرزند خردسال شما حسين(ع) هم در گوشه اتاق گريه مي کرد. به حضرت زهرا(س) گفتم: اي دختر پيامبر خدا! دستهاي شما زخمي و خونين شده، خدمت کارتان فضه هم که هست. چرا اين کار را به او واگذار نمي کنيد؟! همسر شما گفت: سلمان! بر اساس پيشنهاد پدرم، کارها را ميان خودم و فضه تقسيم کرده ام. يک روز من و يک روز فضه، کارهاي خانه را انجام مي دهيم. امروز نوبت من است. گفتم: پس به من اجازه بدهيد يا پسرتان حسين(ع) را آرام کنم يا آسياب کردن جوها را به عهده بگيرم. فاطمه زهرا(س) فرمود: نه! من خودم بهتر مي توانم بچه ام را آرام کنم. اگر مي خواهي برو دستاس را بچرخان!
در بستر بيماري افتاده بود. بر بالينش نشستم و گفتم:
- زهرا جان! هر چه دوست داري بگو تا برايت آماده کنم.
قفل سکوت را شکست و چيزي نگفت. اصرار کردم، چيزي نخواست. گفتم: جان من، هر چه مي خواهي بگو! پاسخ داد:
- پدرم به من سفارش کرده که از شوهرت علي، چيزي طلب نکن. زيرا ممکن است تهيه آن برايش ممکن نباشد و نزد تو شرمنده شود. اين است که من چيزي از تو نمي خواهم. اما حالا که سوگندم دادي، ناچارم بگويم که اگر مي تواني برايم اناري تهيه کن.
در جستجوي انار، از خانه بيرون آمدم. زماني بود که انارهاي مکه تمام شده بود. گفتند براي فلان شخص، مقداري انار از طائف آورده اند. نزد او رفتم. گفت: يا علي! همه انارها را فروخته ام. گفتم: حالا همه جا را بگرد، شايد چيزي باقي مانده باشد. همسر آن مرد به شوهرش گفت: من يک دانه انار، ذخيره کرده ام. رفت و آن را آورد. مبلغي بيش از قيمت انار به او پرداختم و انار را برداشتم و راهي شدم. در ميان راه، صداي ناله اي را ازداخل خرابه اي شنيدم. به آن جا رفتم. بيماري در گوشه اي افتاده بود. نوازشش کردم و پرسيدم: «آيا چيزي مي خواهي؟» گفت: «اگر اناري بود، خيلي خوب مي شد!”
اناري را که براي بيمار خودم خريده بودم، با دستم دو نيمه کردم و نيمي از آن را به او دادم. باز هم مي خواست، نتوانستم خواهشش را نپذيرم! بقيه انار را هم به او دادم و دست خالي به خانه رفتم. پيش از ورود از روزنه در نگاه کردم، با شگفتي ديدم ظرفي پر از انار، در کنار فاطمه قرار دارد و او مشغول خوردن انار است. با خوشحالي به داخل اتاق رفتم و پرسيدم: «انار، از کجا؟» همسرم گفت: ساعتي پس از رفتن تو، در زدند. فضه بلند شد، در را باز کرد. شخصي اين ظرف انار را به دست او داده و گفته: «اميرمؤمنان، اين را براي فاطمه فرستاده است.”
يک بار، زني نزد همسر دانا و بردبارم آمد و مسأله اي از او پرسيد. پاسخ اش را داد: چيز ديگري پرسيد. فاطمه با خوش رويي و با بياني دلنشين جواب داد. باز هم سؤال ديگري داشت. همسرم پاسخ آن را هم داد. آن زن به قدري پرسش کرد که خودش خجالت کشيد ادامه بدهد. اما فاطمه من به او گفت:
- شرمنده مباش. هر چه مي خواهي بپرس. من خسته نمي شوم. تازه، خداوند در برابر هر پاسخي که به تو مي دهم، آن قدر ثواب به من مي دهد که اگر فاصله زمين تا آسمان را پر از مرواريد کنند، به آن نمي رسد!
روزي ديگر از فاطمه پرسيدم: «در خانه چيزي براي خوردن داريم؟» همسرم گفت: «به خدا سه روز است که چيزي نداريم!” پرسيدم: «پس چرا نگفتي؟» پاسخ داد: «به دستور پدرم عمل کردم. آن حضرت به من فرموده اند: سعي کن چيزي از شوهرت نخواهي. اگر او چيزي به خانه آورد، چه بهتر. اما اگر نياورد، هرگز از او درخواست نکن!”
از همسرم فاطمه چه بگويم؟ هرچه بگويم کم گفته ام. از عفاف و حجابش بگويم؟ از مبارزاتش سخني به ميان بياورم؟ از زهد و عبادتش صحبت کنم؟ از وفاداري به همسر يا رسيدگي به فرزندانش کلامي بگويم؟ از علاقه اش به پدر يا از دوستي و محبتش نسبت به مردم مثال بياورم... فقط اين را بدانيد که فاطمه، يگانه هستي است. فاطمه راز آفرينش است و مادر همه رهبران الهي. فاطمه جوشش چشمه عشق ازلي است! فاطمه، اسوه و الگوي همه مردم دنياست.