با توجه به آنچه در بخش قبل آمد، اين سئوال مهم مطرح است كه چرا «اكنون» اين نوع «حجاب» ملاك «عفاف» دانسته ميشود؟ اساساً در همه جوامع يكي از اهداف اصلي «پوشش» حفظ عفت است براي «زندگي بهتر و درستتر». در جامعه ما براي برخي در حقیقت چنين جا افتاده است كه اگر كسي گفت «حجاب» نه، البته نوعي از حجاب، يعني عفاف نه، عملاً چنين مغلطهاي ديگر برای بعضی یکسره حقیقی جلوه مینماید، خصوصاً در ذهن افرادي كه دارای رویکردی بسیارآسان و سطحي نسبت به مسئله میباشند و در مقام توجيه خود دست به دامان چنين استدلالها و سخنان اقناعي و «قياسهاي خفي» ميگردند، بدين معنا كه اگر كسي سخن از نوع ديگر پوشش و یا تغيير در آن به میان آورد مخالف «عفاف» میباشد، در حاليكه مسلماً در اکثر موارد چنين نيست، قصد «اغلب» افراد در هر جامعه و همچنين در اجتماع ما از پوشش و نوع رفتار در اين زمينه، حفظ حيا و عفت در كنار احتساب مسائل ديگر مربوط به پوشش مثل آسایش نسبي و كارايي، زيبايي و مسلماً تطبيق با روزگار میباشد. اما بحث بر سر چگونگي آن است و اين عدم تفكيك در ذهن برخي، ممكن است سبب ايجاد شبهه و مغلطه گردد، آنچنان مفهوم نوع خاصی از پوشش و حجاب در تساوي با مفهوم عفاف دائماً به كار بسته شده، كه این کاربرد اشتباه دیگر تداعی گر معنایی واحد از عفاف وحجاب گردیده است در حاليكه مسلماً این برداشت را صحیح نمیتوان دانست، مخصوصا اگر چنين پوشش خاصي مدنظر باشد، يعني دانسته و يا نادانسته و ناخودآگاه هميشه هم در سخن و نیز البته در عمل چنين القاء گردیده كه تنها اينگونه حجاب يعني عفاف.
اما در همين ابتدا اين بدان معناست كه اين تعداد انسان، در تقريباً اكثر كشورهاي جهان و جالب آنكه با «انواع» فرهنگهاي گوناگون كه ميتوان گفت همه تقريباً از يك نوع حجاب و پوشش غير از آنچه ما و عده معدودي در جهان داريم استفاده مينمایند، (البته گذشته از آنکه درمیان اغلب کشورهای جهان خبری از اینهمه افراط و زیاده روی درآرایش وزینت نیست) متهم به «بيعفتی» هستند ولابد مثل هميشه نیز می پنداریم از اين لحاظ درمشكلات و سختي فراوان بسر ميبرند.
اگر فردي با اين حجاب شديد كه دركشور ما در تعريف حجاب رعايت ميگردد احساس پاكدامني مي نماید، علت آن اين است كه هميشه عادت كرده و هميشه چنین دانسته است كه بواسطه اين حجاب است كه «عفيف» می باشد و با اينكه شايد در ناخودآگاه بداند مسئله از اين قرار نیست اما ديگر طبق «عادت» اين دو براي وی يکسان گشتهاند، یعنی موضوعی بی آنکه دیگر علت حقیقی ومنطقی آن واقعاً موجود باشد، فقط دراثر تداوم عادت دارای تاثیرات روانی خود است و نه به دلیل حقیقی مسئله، به همین علت بر اثر مرور زمان دائماً با چالش واشکال بیشتری مواجه می گردد واین تهی بودن وهمچنین عدم تطابق با تغییرات بسیار زیاد زندگی آنهم از جهات مختلف، که ذاتاً ملاکهای عفاف وحیای متفاوتی را نیز می طلبد، بیش از پیش خود را بروز میدهد.
علت اينكه نوع برداشت از دين نيز پس از گذشت اين همه قرن در مورد مسئله حجاب و شیوه آن، چنين بغرنج و پرمشكل مي باشد همين مسئله است كه «تغيير» موضوع را از اين جهت درك ننمودهايم و به علت «ذاتاً» روانشناختي بودن آن، در دوري باطل گرفتار آمدهايم چنانكه «وسيله» ديگر تبديل به «هدف» گشته است و در «برداشت از دين» نيز اغلب گرفتار اين «دور باطل» هستيم، زيرا اين نوع حجاب كه وسيله عفاف و پاكدامني در دورهاي محسوب می گشته در اثر تداوم آن در طول زمان (كه البته با زندگي آن زمانها هم به طور نسبی هماهنگ بوده است) ديگر تبديل به «سمبل» عفاف آنهم دیگر فقط برای عدهاي گشته و يا حتي مساوي با آن تلقي ميگردد و وقتي به دين براي تفسير رجوع مي شود، براي تامين نظر آيات در مورد حفظ حيا و عفاف، به ناگاه در ذهن با اين نوع حجاب كه حتي نميتوان توجيه درست در خود «دين» براي آن يافت مساوي ميگردد.
اين موضوع که هدف حفظ عفاف و جلوگيري از فساد است صحيح، اما اينكه راه آن لزوماً آن است كه برخي ميپندارند و يا اساساً آيا راه آنست و يا حتي ديگر بيراهه مسئلهاي جداست. بیراهه ای که بی منطقی آن حتی مسبب ازبین رفتن و خلط ملاکهای عادی اخلاق ورفتار در جامعه ما گشته است.
چند لغت و اصطلاح كليدي در اين مورد وجود دارد كه مدام مغلطههاي شديد و پنهاني را در ذهن اغلب افراد شكل ميدهد، يعني برخي از ما كه معمولاً عادت نداريم به عمق مسائل ورود یابیم، خصوصاً مسائلي ازاين دست، خيلي سريع براساس «خواسته ها»، «دوست داشتن ها» و «عادات» خود و براساس سلايق شخصي و «نوع تربيت»، ناخودآگاه هر یک از ما مدام «استدلالهاي اقناعي» عادت شدهاي را بر ما تحميل مينماید، و البته همينجا بايد این نکتـه را متذکـر گشت كه بر اين موضوع در حالت معمول اشکالی مترتب نیسـت، در هر خط مشي و هر نوع فكر و سليقهاي كه قرار داشته باشد تا هنگامیکه پدید آورنده مشکلی نگردد، اما زمانی كه مشكلات عميقي مشاهده ميگردد، ديگر لازم است حتماً عميق هم به آنها بينديشيم نه آنكه تنها با سطح ذهن كه ممكن است سرشار از مغلطههاي اقناعي و غيره نیز باشد درباره آنها به قضاوت بپردازیم.
به طور مثال نزد هریک از ما چه تصوري است از مفهوم كلمات و اصطلاحاتي مثل «فساد» كه بسیارساده انگارانه مدام اين كلمه اقناعي را بكار ميبريم، همچنین كلماتي همچون «تبرج» يا «تحريك» و يا حتي معناي «عفاف»، اساساً اصطلاحاتی مانند «زيبايي» و يا «جلب توجه» به واقع چه مفهومي را براي افراد گوناگون دارا است، تا چه اندازه به چند پهلو بودن و نسبي بودن اين مفاهیم انديشيدهايم، و اساساً چقدر به اينكه مسئله حجاب به ميزان بالايي، امري تجربي و «ذاتاً» وابسته به «شرايط» است واقعاً ميانديشيم.
البته تاکید بر این نکته بسیار حائز اهمیت است که این نسبیت، آشکارا به واسطه امر غیر نسبی وقطعی «عفاف» تحت تاثیر است، بدان معنا که برخلاف توجیه ویا بهانه برخی، هرگز خود مفهوم «حفظ عفت» را نسبی ویا متغیر نمیتوان دانست بلکه ملاک عمل قطعی در باب قضاوتهای طبیعتاً سلیقه ای ومتغیر افراد است، قضاوت هایی در مورد همان اصطلاحات که گاه به اشتباه از این مقوله بی تغییر محسوب میگردد وآنرا قطعی به شمار می آورند.
در حقیقت تا چه حد به تفسير ذهني و تعابير خاص خود از آن اصطلاحات آگاهیم. بی تردید آنچه بسيار در تفسير اين قبيل مفاهيم دخيل است، نوع ذهنيت افراد، «سلايق» و شرایط «محيط» و «تربيت» آنها است، يعني دوست نداريم و نميتوانيم دست از علايق و خوي و عادتهاي خود برداريم، البته چنانكه بیان گشت بر اين موضوع ایرادي وارد نیست، اما تا آنجا كه مشکلی را پديد نياورد و به مغالطات ذهني مشكل زا نیز دچار نگشته باشيم، آنگاه اين ديگر در واقع فقط يك مغلطه در ناخودآگاه ما نيست بلكه به نسبت بزرگي مسئله، پدید آورنده مشکلات بزرگی نیز خواهد بود.
همانند استدلالهايي كه در نگاه اول و سطحي به نظر قانع كننده و كامل جلوه می نمایند، اما شايد بهتر است آنها را صرفاً استدلالهای «ذهني» و يا «غير واقعي» بناميم، به لحاظ عدم انطباق صحیح با «حقايق» زندگي و نسبت به واقعيت خود موضوع. زیرا در اثر عدم توجه به كاربرد اشتباه و يا سليقهاي مفاهيم نسبي و تجربي، ودر حقیقت عدم توجه به اينكه چه حد مفهوم«حجاب» برداشتي خود را به جاي مفهوم «عفاف» دائماً بكار ميبريم بوجود می آیند و همچنين در اثر عدم دقت در اين موضوع میباشد كه چه میزان استدلالهاي براساس نوع عادات و تربيت و خواستههاي عدهاي میتواند سبب نابودي ملاكهاي كل جامعه و اجتماع طبيعتاً تغيير يافته در اثر شرايط و روش زندگی و اقتضائات بسيار متفاوت و رو به جلو گردد، وتوجهی به ميزان دخالت شديد و البته «بي منطق» اين حالات در تعيين اين موضوع عمومي و بسيار حساس و نسبي نميشود. دخالتی که خود مسبب ایجاد احساس گناه وبی اخلاقی در اموری حتی عادی که می توان تنها به دید زیبایی نیز به آنها نگریست، هم در خود آن افراد وهم در دیگران است.
استدلالي كه معمولاً مورد استناد است و البته همانگونه كه گفته شد به ظاهر و به آن صورت ساده و كلي كه مطرح میگردد، در نگاه اول به نظر برخي بسیار متقن و كافي مي رسد اين استدلال است كه: «حجاب واجب و ضروري است به دليل آنكه عدم حجاب مسبب «فساد» است» و استدلالهايي «مشابه» اين كه بسيار نیز شنيده ميشود. اما در هیچکدام، اغلب هيچ يك از مغالطاتي كه ناخودآگاه انسان را درگير خود مينماید مورد توجه واقع نميگردد، اينكه اولاً به چه دلیل منظور از حجاب نوع و يا انواع خاصي از حجاب و پوشش است، خصوصاً كه در اين قبيل استفاده اقناعي از اين نوع كلمات، جالب آن است كه اشاره به حجاب سر نميشود، چرا كه هنگامیكه اين عقيده و سليقه، در قالب اين نوع مفاهيم بيان مي گردد، مفاهيمي كه معمولاً مورد انكار واقع نمی شوند، مانند جلوگيري از فساد و داشتن رفتار و پوشش عفيفانه، نميتوان منطقي براي حجاب بیان نمود، اين درحقيقت به دليل آنست كه مسئلهاي را ابتدا پذيرفته ايم به هر علت ، «آنگاه» به دنبال دليل براي توجيه آن هستيم، نه آنكه موضوع خود «ذاتاً» علتي حقيقي را بر مسئله دارا باشد. چنین است که حتی دست به دامان توجیه ودلیل تراشی های عجیب وغریب و بی منطق برای آن می شویم.
ثانيا در آن استدلال، منظور از كلمه «فساد» چيست، به چه چيزهايي و با چه ديدگاهي فساد اطلاق مي گردد، و آيا واقعاً مفاسد واقعي اجتماع و حتي مستقيماً در مورد خود «حفظ عفت» را ميبينيم يا فقط درگير شكسته شدن آرامش عاداتمان هستيم و فقط نام آنها را فساد ميناميم، و اساساً اين مقوله تا حدود زيادي نسبي و سليقهاي چگونه بايد مورد توجه و ابرازنظر واقع گردد.
مسئله اینجاست که بسیار آسان از استدلالي اينچنيني و به نظر قوي و قانع كننده، بيآنكه مفاهيم كليدي و اساسي استدلال شفاف شود و مخصوصاً از «موارد استثناء» وهمچنين عدم توجه به اينكه «استثناء»ها «تعميم» داده شدهاند، «پل زده ميشود» به نتيجه اي كلي و قانوني كه نظر و سليقه عدهاي خاص است كه البته روز به روز خاص تر نیز ميشوند، آنهم نظري كه جداي از سليقهاي بودن وعدم توجه به سلایق و نظرات دیگر، اساساً مباني صحیحی را دارا نیست.
تا کنون چه اندازه اين موضوع را مورد انديشه قرار داده ایم كه حتي اگر نخواهيم با جهان مقايسه نمائيم، كه البته منطقاً در عصر حاضر نميتوانيم چنين نكنيم، اما به هر حال حتي در همين جامعه خود ما، چگونه است كه افرادي با حجاب و پوشش معمولي، مسائلي برايشان عادي جلوه مینماید و اصلاً به قول برخي فساد انگيز و مفسده دار و يا محرك، اصطلاحاتي كه مدام بكار ميرود، نيست اما براي عدهاي با تربيت و خلق و خو و عاداتي ديگر، يا در محيط هايي خاص و بستهتر و با «آموزشهاي تربيتي» ! خاصتر به واقع آنچه كه براي اغلب آن مفاهيم فساد انگيز بودن و مفسده داشتن را در بر ندارد براي آنها به راحتي دارا می باشد.
يعني چگونه است كه مثلاً در مورد انواع پوششهايي كه بسياري حتی آنرا از قبيل زيبايي تلقی مینمایند و اصلاً موردي از مسئله تبرج و تحريك و فساد و يا آن كاربرد عجيب و گسترده اصطلاح «جلب توجه»، برايشان مطرح نيست يا لااقل به اين شدت مطرح نمیباشد، اما برخي افراد ازآن موارد بشدت احساس مفسدهانگيز بودن می نمایند و البته واقعاً نیز ديگربراي آنهاچنين است.
اساس اين تفاوت از چيست كه اين چنين فساد اخلاقي را به بار مي آورد؟
آيا اين جز ديدگاه و طرز تلقي ویا مدل عادات و خصلتهاي حتي خاص و شخصي عده اي نسبت به پوشش «سمبل» شده براي عفاف است بيآنكه حتي نسبت بدان آگاه باشند. یعنی دراصل عدم توجه به وجود این «نسبیت» حقیقی است که مسبب اشکال گشته، نسبیتی که منطقاً می بایست طرفهای دیگر آن اعم از شرایط ومقتضیات زندگی متفاوت وهمچنین نظرات وسلایق مختلف دیگر نیز در این باب به نحو البته صحیح به حساب آیند.
از آن مهمتر این مسئله ارتباط عمیق وشدیدی را با مبانی اولیه این شیوه تلقی از عفاف وحجاب دارا میباشد، یعنی پذیرفتن محدوده های دیگر بی معنا ودشوار ومبنا قرار گرفتن آنها حتی بصورت ناخودآگاه مسبب آنست که به صرف وجود اندک موردی که شاید فقط از سنخ زیبایی نیز باشد، موجب احساس جلب توجه و يا مفسدهدار بودن گردد و اين مسئله را در اثر آن طرز نگاه باید دانست ونیز خصوصاً ناشی از وجود پوشش سر است آنهم در شرایطی که نه تنها معنای اصلی خود را از دست داده بلکه با توجه به اقتضائات زندگی کنونی اساساً بی منطق تر نیز مینماید.
از همه مهمتر آنكه اين شيوه حد زدن وتعريف حجاب و عفاف، بدليل آنكه مبناي صحيح ومنطبق با واقعيات را دارا نمی باشد، يعني در حقيقت تعيين «ملاك هاي منطقي» دغدغه اين افـراد نيست، سبب میگردد «جـامعه دچـار سردرگمي در تشخيص ملاكـهاي درست و واقعي شود» و بدليل منطبق نبودن با واقعيات مسئله عفاف وحجاب در زندگي كنوني، ومشاهده امور «غير منطقي» در تعيين اين ملاكها، حتي رويگرداني از برخي امور واضح اخلاقـی را هم در اين زمينه بعضاً شاهديم و شايد میزان بـروز رفتارهاي نابهنجار در ميان جوانان ما وگريـز از اخلاقيات واقعي، حتي بيشتر از بسياري از جوامع ديگر مشاهده گردد.
اما به هرحال به غیر از آن پایه ومبنای اساساً اشتباه، مشكل را درحقیقت در عدم توجه صحیح و بجا به همان مبناي عقيدتي ديگر نیز باید دانست كه همانگونه که آمد در اثر «نسبیت» و بر اساس نوع عادات وحتی تربیتهای افراد پدید می آید، بی آنکه بدرستی این نسبیت مورد التفات واقع گردد، يعني اين نحوه پوشش و حجاب ارتباط بسيار زياد با نگرش و تعريف فرد از حجاب و عفاف و حتي نوع برداشت از دين و تاثير مستقيم آن حالات بسیار نسبی والبته دیگر خاص دارد، و جای شک نیست که مسلماً هر ديدگاه ديگري نيز در اين مورد، متاثر از مجموع اين موارد میباشد اما موضوع حائز اهمیت همين است كه عدهاي براحتي، اين «ارتباط و تاثير» را درك نموده و از اين مهم گريزان و يا حتي نسبت به آن بيتوجه و بياطلاع نمیباشند، وحتي نسبت به اینكه حقيقتي مسلم است سعي در بروز عكسالعملي لااقل منطقي تر و مناسب با شرايط واقتضائات حقیقی زنـدگی و پا به پاي آن والبتـه بر اسـاس اصل حقیقی و غیر نسبی«حفظ عفت» دارند، نه آنكه بي التفات به آن حقایق مدام فقط خواستههاي شخصی ملاك عمل قرار گیرد والبته مدام نیز مغلوب واقعیات نوع زندگي و شرايط طبيعي تغيير جوامع و مقتضيات زمانه گردند.
چنان که وظيفه افراد هدايـت اين مسئلـه به روندي صحيحتر و به حساب آوردن نسبتها و عادات ديگر و از آن مهمتر وارد نمودن «عادات و روند تربيتها وهمچنین نسبتهاي صحيحتر و بهتر زندگي» به اين معادله است. چرا که بوضوح این خود ما هستیم و نحوه نگاه ما به «حقیقت عفاف» و یا حتی مقوله زیبایی وزندگی بهتر با توجه شرایط وتفاوتهای بسیار آن از جهات مختلف و در ادوار متفاوت است که تعیین کننده حدود وتعریف هر چه صحیح تر در باب عفاف وشیوه پوشش می باشد.
گاه نوعی از پوشش معمول ویا حتی از همین نوع حجاب از نظر عده ای حجاب محسوب ميشود و كافي است، اما گاه نیز از دید برخي افراد نه تنها حجاب كافي تلقی نمیگردد بلكه در نظر آنان حتي موجب «تبرج» ویا «جلب توجه» نیز به حساب می آید و باید مثلاً مدل یا پوشیدگی آن به نحو دیگری باشد وباز حتی در این حالت نیز از نظر عده ای دیگر ویا حتی همان افراد در ادامه این نحوه پوشش، در مواردی از آن دوباره دچار احساس تبرج ویا مفسده میگردند و باید مدلی محدودتر وبا جلب توجه کمتر بکار برده شود، یا مدام شرایط حضور ورفتار در جامعه به نظرآنها مشکل دار می آید وهمچنان هر مورد کوچکی از نحوه پوشش ها وزیبایی ها این پتانسیل را دارا است که برای این قبیل افراد دائماً حس مفسده وتحریک را القا نماید.
البته این مشکل ادامه دار صرفا درذات آن حالات به تنهایی است یعنی بدون احتساب حدی که مسلماً جامعه و دیگرسلایق واساساً واقعیات زندگی در مواردی، اجباراً به این حالات می زند.
در حقيقت آنچه بسيار بيشتر به تشديد اين حالات دامن ميزند، خود همين وسواس و در حقيقت حالت بيمارگونه ادامه دار است، يعني در اين دخالت البته بيمعنا و بيجا در سير طبيعي مطابق با زمان و مشكلات و یا مسائل مقتضي، همچنين دخالت بی مورد در «روند» عادی تغييرروش زندگي اجتماعي است، كه هم اساساً سبب گم كردن «مسير طبيعي صحیح» توسط مردم ميگردد و هم دائماً علاوه بر احساس شكست ، مسبب ایجاد احساس فسادآور بودن هر چيز در افراد داراي چنان حالتي می باشد.
اساساً اشکال اصلی همانگونه که بیان آن گذشت والبته بسیار نیز گفته شده است، در مبنای اشتباه موضوع وبرداشت وارونه از حقیقت امر عفاف وحجاب است. یعنی به غیر از عدم توجه به برداشت غلط وبی منطق از دین اساساً مشکل بزرگ دیگر را عدم توجه به ماهیت وچگونگی تشکیل این حالات وحساسیت ها در افراد باید دانست، که در حقیقت از ایراد بزرگتر دیگری نیز ناشی میگردد وآن پذیرفتن وملاک عمل قرار دادن موضوعی از قبل و آنگاه هماهنگ شدن با آن و ملاک عمل دانستن آن وهمچنین مساوی گشتن امر پذیرفته شده با معنای «عفت» حتی بصورت ناخودآگاه است. اساساً این شیوه نگریستن وارونه به مسئله عفاف وهمچنین خلاصه کردن آن در نوع پوشش آنهم پوششی که ملاک اصلی درآن عادت است و از آن مهمتر عدم توجه به نسبیت ذاتی نهفته در موضوع، همچنین غفلت از حقیقت و اصل مسئله عفت که قصد وذهن هرچه پاکتر و درستتر زنان ومردان میباشد، است که ریشه این همه بیراهه گشته و درواقع داشتن حس و اصولاً رفتار ومنش عفیفانه مسلماً مقدم و همچنین بسیار موثرتر وتعیین کننده تر است به نسبت مدل ونوع پوشش که هرچند اهمیت دارد ولی بهیچ وجه نقش وجایگاه اصلی ومهمتـر را دارا نیسـت آنهـم چنین جایـگاه بواقع اشتبـاه وباملاکهای نادرست را.
همين مسئله دخالتهاي بيجا و دائم مثلاً در پوشش، و بها دادن به «وسيله» بسيار بيشتر از«هدف»، باعث آنست که هر تخطي و اشكال كوچكي را دیگر واقعاً بزرگ بنماياند و در اين شرايط است كه اصلاً تازه به چشم ميآيند و در اين شرايط ومخصوصاً باوجود پوشش سر، بطور مثال اندك مثلاً تنگي لباس يا زيبايي و يا كمي رنگ خاص لباس و يا مدلهاي مختلف پوشش، طبيعتاً با آن حد بالاي حساسيت و با آن ديدگاه و البته با اجراي پوششهاي غير منطقي در جامعه، باعث جلب توجه و به قول برخي مفسده برايشان ميشود و اصلا در مورد اين افراد به راحتي كار به جايي ميرسد كه واقعاً در عقيده اصلي آنها آنچه حجاب واقعي است، مثلاً حتما بايد چادر باشد و در مورد بقيه فقط چارهاي ندارند، درحجاب چادر هم حساسيتها به آستين و به آنچه از زير چادر پيداست مثل رنگ و مدل كفش و جوراب ميرسد، يا به نوع حركات و رفتار با چادرو ... و آنقدراين حالت پيش رونده است كه حتي در برخي موارد به پوششهای افراطی ویا نتیجه گیری مفسده انگيز بودن فعاليت زن در خارج از خانه ومواردي از اين قبيل حتی در همين روزگار رسیده است.
اين كه مي گوييم برخي هر چند بسیار اندک و در وضعیتی خاصتر حتی رفتارهای بسیار افراطی تر، البته افراطی به نسبت این زمانه را واجب میدانند، به اين معنا نيست كه آنها كه چنين ننمودهاند، لزوماً در حد معقولي از «چنين حجابي» قرار دارند، درحقیقت اين پروسه و اساساً این «طرز نگاه» به مسئله حجاب وعفاف كه بهتر است به جاي حجاب و بدتر از آن، به جاي اينهمه انتساب آن به اسلام نام آنرا بيماري حجاب بنهیم در حقيقت «توقف» ندارد، زيرا خانه از پايه ويران است و وقتي اساس بر اشتباه باشد، نميتوان انتظار صحت در فرعيات و در ادامه آن داشت و در*مورد آنانكه دراين طرز فكر در حدودي ايستادهاند علت آن محيط متفاوت اطراف آنها «در جامعه» و «اجبار اجتماعي» ميباشد و «تاثير» رفتار وتغيير طبيعي زندگي ديگر مردمان در مراحل و شرايط مختلف آن است و جامعهاي كه هر چند كند اما طبيعت غالب رفتار آن سعي در معقول كردن برداشت ها و رفتارها دارد كه البته مفهوم عفاف نيزمسلماً جزئي از آن محسوب میگردد. وگرنه در صرف ذات آن حالت فقط پيشروي بوده و هست به دليل آنكه بيتوجه به بسياري مسائل ديگر دخيل درذات امر عفاف و پوشش متقابل آن، فقط شرايط روحي ومحيط ذهني و خوي و خصلتهاي شخصي، بطور ناخودآگاه ملاك واقع میگردد. چنانكه گفته شد دخالت اين امور در اين مسئله منطقي واصلا طبيعي است، ولي عدم توجه به اينكه اين دخالت صورت ميپذیرد وهمچنين درك «ميزان» تاثيرآنها وهمينطورعدم درك شدت بالای نسبيت واصولاً سليقه اي بودن موضوع است كه مشكل زا می باشد.
نكتهاي كه بهتر است همينجا مطرح گردد تا مقايسهاي درست صورت گيرد، استدلالي معروف و باز البته برخاسته از همان حالات ناخودآگاه و ذهنيت خاص برخي از ماست كه بسيار هم دائماً به ذهن هجوم می آورد و همچنین از آن دست دلايلي می باشد كه شايد در مواجهه اول بسيار هم متقن به نظر آید، وآن استدلال اين است كه: «بي حجابي پايان و حد و حصر ندارد»، پيش از اثبات آنكه اساساً چنين مسئلهاي دارای صحت نمیباشد و اين نيز يكي از اشتباهات «ذهني» ما در اين روش برخورد با مسئله است ویا شاید ناشی از نتیجه گیری از عکس این مسئله در حالت داشتن آن شیوه حجاب وبهتر است بگوییم آن درحقیقت طرز تلقی میباشد که به قیاس با آن حالات منجر به چنین تشبیه ونتیجه گیری نزد برخی گردیده است، بايد دو نكته مهم را در اين زمينه مورد اشاره قرار داد:
يك نكته بسيار حائز اهمیت آن است كه حتي اگر بتوان چنين موضوعي را حقیقي دانست و حتي در صورت اثبات، هرگز دليلي بر آنچه برخي «در نتيجه» عملاً ميآورند نمی باشد، يعني از اين مسئله نميتوان به طور مثال اين نوع حجاب خاص را لزوماً نتيجه گیری نمود، خصوصاً «حجاب سر» را، توجه به اين نكته بسيار واجد اهمیت است كه دانسته و يا بسياري ناخودآگاه به سمت آن سوق می یابند. یعنی حتي اثبات چنين استدلالي نیز ربطي لااقل به ادامه حجاب سر نخواهد داشت. اساساً چنين «حقي» نميآورد. حق چنين «پل زدن» عجيب و غريب را.
و دوم در بررسي دقيق اين موضوع، درباره ترسي كه عدهاي عليرغم آنكه تقريباً دیگر متوجه عدم كاركرد و حتي كاركرد منفي چنين نحوه حجابي گشتهاند بدان دچارند، و مدام موضوع خارج شدن از حدود عفاف را مطرح مینمایند، به غير از مطلبي كه اكنون ذکر شد، بايد بیان نمود كه اولاً احتمالاً توجه نمی گردد كه سخن به واقع بر سر موارد «استثناء» است كه اساساً اینکه خود اين تعميم از استثناءها وبیان قانون كلي بر مبناي آنها را واقعاً تا چه حد میتوان دارای صحت منطقی دانست خود جای سوال است، واصولاً اگر بنا بر چنین روش استدلال باشد در سمت مقابل نیز و يا در هر نوع عقيدهاي هم ميتوان به راحتي انواع استدلالهاي در نگاه اول اقناعي و براساس استثناءها را داشت، و نیز گويي توجه نميگردد كه اين موارد استثناء اكنون به وضع نامطلوبتري جلوهگرند وحتي شيوع آن ديگر از موارد استثناء نیز فراتر رفته است. ثانياً به هيچ وجه نبايد چنين انديشيد كه در صورت آزادي حجاب و آموزش و ترويج و همچنين فرهنگ سازي پوشش صحيحتر و بجا، نميتوان موارد استثناء را لااقل تا حدود زيادي مورد كنترل قرار داد، زيرا اساساً جامعهاي كه در آن حجاب و آزاديهاي معقول لااقل با نسبت بیشتری رعايت شده باشد، آنچه آنرا بيش از هر چیز به پيش ميبرد، خواست و طبيعت تحت تربيت صحيح و فطرت انسانهاست.
و البته مسلماً چنانكه بیان گشت ميتوان حتي بواسطه صدور قوانيني مثلاً اين قبيل استثناها را ممنوع ويا در حدود ومحدودههاي خاصي به فرض، محدود نمود و البته باز هم اين موضوعي نيست كه به راحتي بتوان در اينجا به آن پرداخت و به سرعت نیز حکم صادر نمود زیرا مسلماً نياز مبرم به دقت وتصميم گيري متخصصين و روانشناسان و جامعه شناسان دارد. اما به هر حال نبايد نقش قانون و اجبار «صحيح» را دراين مورد فراموش نمود، به طور قطع قانون و اجباري كه در حالت اجراي منطقي تر حجاب و آزاديهاي معقولتر است و همچنین مورد تاييد اكثريت جامعه و همينطور بيشتر با شرايط زندگي امروز سازگار میباشد را بسیار بهتر میتوان اجرايي نمود.
و در نهايت قبل از پرداختن به اصل استدلال، توجه به اين نكته نيز بسيار حائز اهميت است كه در قضاوت در باب آن استدلال، به هيچ وجه باز هم نميبايست نقش همان ذهنيت و خوي و طرزفكر خاص را نسبت به حجاب و عفاف به فراموشی سپرد، يعني به وضوح بخش بزرگي از اين طرز فكر كاملاً ناشی از شیوه نگاه و ذهنیت وهمچنین نحوه «حساسيت» افراد به موضوع است كه با چنين ديدگاهي سبب ضعف «ضريب تحمل» و حساسيت در برابر هر به قول آنها بيحجابي و يا هر عقيده و سليقه متفاوتی می گردد و نیز مسبب آنست که به راحتي حتي از حقوق ديگران به نفع خود درحقيقت چشم پوشی نمایند و دشواری و مشكلات خود را كه ناشي از طرز نگاه و عادات است ملاك تعيين رفتار همگان قرار دهند.
گذشته از اين حالت كه بسيار تعيين كننده است درداشتن «حس غير عفيفانه» نسبت به بسیاری موارد به واقع حتي عادي و يا نسبتاً بيمشكل، اين «حالت» نقش بسياري را در وجود و بروز حس ديگري نيز دارا است، كه اغلب با همان حس عفيفانه نبودن مسائل اشتباه ميگردد ولي دقيقاً آن نيست، بلكه اساساً احساس «ناخوش آيند» بودن موارد مخالف با سليقه و ديدگاه ماست، يعني در اصل بيشتر از اینكه حتي آنرا «غير عفيفانه» ببينيم، از آن به اصطلاح «خوشمان نميآيد» بدين معنا كه برخلاف آنكه چنین احساسی وجود دارد که اين موارد را در حقيقت در تضاد با عفاف می پندارد، چندان حس غير عفيفانه ای به معناي واقعي آن براي فرد وجود ندارد، بلكه مسئله اصلي خوشايند نبودن آنست، ولي اين دو حالت معمولا با هم يکسان انگاشته ميشود يعني در حقيقت، اغلب از اينكه مخالف نظر و عادت ما در اين باب رفتار گردد ناخرسند ميشويم و بدلیل آنکه اين حالت نزديك و در كنار همان حس غير عفيفانه داشتن از اين موارد است، معمولاً به واسطه آن توجيه ميگردد. ولي حقیقت امر آنست که بيشتر خوش آیند ما نمیباشد و مصداق ترك عادت است كه البته نیز مشكل است.
اکنون مي رسيم به مطلب اصلي وآن بدین قرار است كه به واقع چگونه میبایست قضاوت نمود ميان استدلالي ذهني و احتمالي ناشي از ذهنيتي خاص، با امري عمومي وكاملاً محقق ؟ كدامیک را بپذيريم، آيا ما يك تحقق بزرگ به اندازه تقريبا يك جهان واین تعداد انسان را با استدلالي ذهني معاوضه مینمائیم كه اغلب ناشي از تمركز ما بر استثناءها و تعميم آنها است، البته استثناءهايي كه در هر شکل اجتناب ناپذيرند وبهرحال بروز خود را نیز دارا می باشند.
اگر با ديدگاهي روشن و منطقي نگرشی صحیح درمورد این تعداد از مردم و در اغلب كشورهاي جهان اتخاذ نمائیم، نسبت به آنچه كه در روزگاري نسبتاً طولاني مشاهده گردیده، و با اين تعداد فراوان اقسام تفكر و فرهنگهاي متفاوت، می بایست این پرسش نزد هریک از ما روی بنمایاند که چگونه است كه «اغلب» مردم جهان، از میزان وحدودي پا فراتر ننهادهاند و حتي ميتوان گفت در مواقعي به اصلاح و نقد خود نیز پرداخته اند. اساساً به وضوح مشاهده می گردد كه اكثر مردمان جهان در زندگی عادی، معمولاً از حدود معقول و منطقي زندگي و عفاف گام فراتر نمي نهند و بسيار شأن و حدود جايگاههاي متفاوت و موقعيت و شرايط مختلف رعايت ميگردد و ميتوان به راحتي ملاك عمل بودن عفت و حيا را مشاهده نمود، البته اگر ملاك قضاوتمان چنانكه بسيار نیز چنين است، برخي تصاوير ماهواره و برنامههايي كه در خود آن كشورها نيز به برخي از آنها بعضاً بصورت مسائلي غير اخلاقي و يا بهرحال خاص نگاه ميشود، و مواردي ازاين دست نباشد كه البته ملاك ناخودآگاه بسياري افراد چنين است . اين قبيل مسائل كه واضح است در بخش استثناء هر جامعه اي جاي دارد را نبايد ملاك قضاوت كل قراردهيم، چرا كه به وضوح زندگي عادي و نوع رفتار و پوشش در ميان مردمان، بسيار نرمال و معقول و مطابق شرايط مقتضي است و اساساً اين دنياي كوچك ذهنيت برخي از ما است كه مسبب مشكلاتي بزرگ مي گردد. مردم ما در برخورد با جوامع ديگر، اغلب با اين مسئله مواجه گشتهاند و البته ديگر تقريباً تبديل به تعجبي بزرگ شده است كه عليرغم آنچه مدام شنيدهاند كه در كشورهاي با آزادي حجاب چه مشکلاتی كه نيست، چرا شبيه آنچه مدام شنيده شده، به هيچ وجه نمیباشد و اصلاً چرا اينقدر چنين چيزهايي شنيدهاند .همچنين عليرغم پوشش معمول و عادي اكثر مردم چه زن و چه مرد و با وجود عدم انكار زيبايي براي آنها، رفتار عفيفانه مردان و زنان آن كشورها جالب توجه است.
حقيقت آنست كه اصولاً بايد به وضوح و بيهيچ تردیدی بیان نمود كه اين در واقع خود «حجاب» نيست كه مايه «عفت» است بلكه دقيقاً اين «نيت» صحيح و «قصد» عفيفانه، تربيت درست و «ذهنيت» پاک انسانها است كه مسبب حفظ عفت میباشد و اين پوشش و حجاب است كه به طور طبيعي و معقول منطقاً با آن و براساس شرايط مختلف زندگي هماهنگ مي گردد و نه «بالعكس».
يعني به وضوح آنچه سبب جلب توجه «مفسدهبار» است نه زيبايي و پوشش معمول و حتی زیبای يك زن بلكه نوع رفتار و نیت وذهنیت اوست كه تعيين كننده می باشد. و همگان ميدانند در صورتي كه حجابي شديدتر نیز وجود داشته باشد، باز هم نيت و ذهنيت و نوع رفتار است كه ممكن است مسبب اشكال واقع گردد. و این بسیار مهم است که عکس این مسئله نیز بوضوح صحیح است،یعنی این«زیبایی» نیست که موجب مفسده است؛ بلکه ذهن غیر عفیف ویا رفتار خارج از حدود حیاست که مسبب اشکال میباشد و همچنین موضوع دیگری که واجد اهمیت شایانی است، قصد وذهن عفیفانه مردان است که در حقیقت آنرا بسیار تعیین کننده باید دانست البته درکارکرد واقعی خود (نه درهمان نگاه نکردن های بی معنا) یعنی به سهم خود چنانکه در قرآن نیز تاکید شده است، در حقیقت با حس عفیفانه تر نگریستن ، بدین معنا که مسئله اساساً برسر نگاه درست ودرحقیقت «دیدگاه» صحیح است، و نکته مهمتر آنست که بواقع این سهم مردان در داشتن شخصیت درستر در مسئله حجاب مورد غفلت واقع گشته است و این دقیقاً بواسطه همان طرح اشتباه مسئله از اساس میباشد.
درك اين مسئله به واقع بسيار حائز اهميت است كه اين حجاب نيست كه مانع فساد است بلكه اين خودداري از فساد می باشد كه مسبب پوشش و حجابي معقول و البته از آن مهمتر مسبب طرزرفتاري صحيح است و ما با معكوس نمودن آن و خارج كردن آن از ريتم طبيعي و واقعي آن به واسطه اساساً طرح اشتباه مسئله حجاب و مخصوصاً برداشتهاي نادرست از آن و حتي ميزان و منطق اجبار، مسئله را تبديل به موضوعي بغرنج نموده ايم وآنچنان درگير «وسيله» گشتهايم كه اساساً «هدف» اصلي و توجه و هدایت به جانب آن مورد فراموشی واقع گردیده است.