-
دوشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۰
-
معلم شهيد دكتر علي شريعتي ـ2

نبوغ و حقيقتپرستي
به عقيده من، بزرگترين افتخاري كه ملت ما در طول تاريخ خويش، ميتواند بدان ببالد ـ افتخاري كه مظهر گويا و درخشان نبوغ و هوشياري اوست و نيز نشانة تشخيص درست و انديشه عميق و مقاومت در برابر زور و ظلم و باز شناختن فريب و دروغ و بازكردن مشت نيرومند غاصب غالب، و عصيان در برابر نظام حاكم، و تحت تأثير قرار نگرفتن در برابر هجوم پيوسته امواج فريبندة تبليغاتي امپراتوري خلافت، و بازيافتن «حقيقت مجهول و غريب و ضعيف و پنهان در پس پردههاي ضخيم و سياه باطل مشهور و رايج و قوي» ـ اين است كه اين ملت در لحظه هولناك و سياه و دشواري از تاريخ، علي را انتخاب كرد!
ملت ما خود به دست خلافت، به اسلام آمد و اولينبار و آخرين بار وهميشه، قيافه خلفا و نظام سلطنت بنياميه و بنيعباس و خانها و خاقانهاي ترك و تازي و مغول و ايراني وابسته بدان را، به نام «اسلام» و «حكومت قرآن» و «سنت پيامبر» و «جبهة حق» و «حقيقت مذهب» ديد، و اسلام و همة اعتقادات و معرفتهاي جديد را از دستگاه خلافت گرفت و از زبان منبر و محراب و كتاب و تفسير و حديث و وعظ و تبليغ و مسجد و مدرسه و امام و قاضي و متكلم و حكيم و اديب و شاعر و مورخ و مجاهد و... آموخت ـ كه همه و همه ابزار دست دستگاه خليفه و سلطان بودند و بلندگوها و راديو ترانزيستوريها و فيلمها و تلويزيونها و مجلهها و روزنامهها و تبليغاتچيها و تئوريسينهاي طبقه حاكم و قدرت غالب زمان و وابستگان جانشيني رسمي پيامبر و امامت قانوني امت و حكومت الهي قرآن و سنت ـ و در عين حال، در زير اين بمباران بيامان تبليغات و در پشت اين ابر ضخيم و سياه علوم و معارف و الهيات و حكمت و مذهب و فرهنگ و تاريخ و تفسير و كلام و حديثي كه غالباً در قالب مصالح خلافت درآمده بود و توجيهكنندة «وضع موجود» و تقديس كنندة «نظام حاكم» شده بود، اين ملت بيگانه ـ كه حتي زبان رسمي اسلام را هم نميدانست ـ هوشيارانه دانست كه اين همه دروغ است و دانست كه حق در اين هياهوها و از آن اين قيافههاي چشمگير نيست؛ از آن مرد تنهايي است كه در گوشه مسجد پيامبر خانه دارد و زنداني جهل قوم خود شده است. از وراي كاخ سبز دمشق و دارالخلافة افسانهاي شهر هزار و يكشب بغداد، خانة متروك گلين فاطمه را يافت و تشخيص داد كه: اسلام در اين كلبة غمزدة خلوت و خاموش است.
آنچه را مردم مدينه و عرب معاصر و اصحاب بزرگ نديدند و يا نخواستند ببينند، و آنچه را مدرسهها و دانشگاههاي بزرگ دمشق و بغداد نشناختند يا نخواستند بشناسند، اين قوم بيگانه ـ كه به شمشير خليفه تسليم شده بود و به دعوت روحانيان و علماي رسمي اسلام خلافت، به اسلام گرويده بود ـ ديد و شناخت.
اين يك انتخاب دشوار و شگفتآور بود و نشانة نبوغ انديشه و هوشياري خارقالعاده و عظمت استقلال روح و حقيقت پرستي و شهامت معنوي اين ملت كه عليه تاريخ عصيان كرد و نظام عالمگيري را ـ كه بيش از همه نظامهاي حاكم تاريخ، با قدرت شكنندة نظامي و سياسي، سرماية عظيم مذهبي و اعتقادي، و ثروت بيكرانة فرهنگ و ادب و دانش مجهز بود ـ نفي كرد و در ميان آنهمه غوغاي جنگ و شور و شر، فتح و شكست و كوبيدن و ساختن و هياهوي پيشرفت و علم و انديشه و فرهنگ و تمدن و انقلاب و كشاكشهاي پرفرياد دين و دنيا كه گوش تاريخ را كر كرده بود و زمين را در زير پاي خويش ميلرزاند، اين غريبة دور و ناآشنا، نالة دردمند مردي تنها و «در شهر خويش غريب» را شنيد و شناخت، كه دور از چشم شهر و گوش مردم شهر، در اعماق شبهاي نخلستانهاي بني نجار، بيرون مدينه، سر در حلقوم چاه فرو برده و رنج برباد رفتن كشتة خويش، و ترس جان گرفتن دروغ و اشرافيت و غارت را با خويش ميگويد و ميداند كه زور و فريب ـ كه در قيافههاي شناختة كسري و قيصر، رسوا شده بود و محكوم ـ دارد رنگ ميگرداند و جامه نوين تقوا و مذهب ميپوشد و قرنها باز خلق خدا را خواهد فريفت، و چه خونها بايد خورد و چه تلاشها بايد كرد تا در پس اين شعار و دثار مقدس و زيباي تازهاش، بازش شناسند و ميبينيد كه نخستين قرباني اين استحمار نو و استثمار نو، در اسلام، «مردم»اند و سرنوشت مردم، و مظهر اين هر دو، قرباني شدن «خود او»ست و پيش از او، همسرش، و با نسلهاي فرداي اسلام، خاندانش، و نسل به نسل فرزندانش...
بيشك چنين تصميم و تشخيصي، در دشوارترين و هولناكترين و تيرهترين لحظات تاريخ، براي ملت ما آسان به چنگ نيامده است. نبوغ و هوشياري و استقلال شخصيت و شهامت اخلاق و عشق به فضيلت و آشنايي و درك زيباييهاي انساني و شكوه و جلالت روح و شناخت ارزشهاي متعالي و استعداد فرو رفتن در اعماق و فرا رفتن به اوج، و صيد حقيقت در طوفان و ظلمت و وحشت، همه در اين «نژاد چند پهلوي پرملكات»5 بود كه توانست عليرغم قضاوت تاريخ، خود حكمي ديگر صادر كند و در پاسخ همة منارهها و محرابها و منبرها، و در برابر همة علما و قضات و ائمه رسمي دين، عليه فرياد همة شمشيرهاي خونآشام قدرت شكن كه در شرق و غرب، شب و روز، همه يكصدا ميگفتند: آري، بگويد: نه!6
اما با اينهمه، ايمان، جز نبوغ و انديشه، به خون نيز محتاج است و قرباني ميطلبد و پيروزي حق، ايثار ميخواهد و دليري و رنج و اخلاص و تحمل شكنجهها و شلاقها و تهمتها و درد و داغها و اسارتها و آوارگيها و تنها ماندنها و خيانت ديدنها و بالاخره تقوا و تعصب و صبر و فدا كردن خودپرستي و ترك مصلحت بازي و «خدا و خرماخواهي» و ترس و تقيه و مقدس مآبي و روشنفكر نمايي و... بسياري چيزهاي ديگر.
اينهاست عناصر اصلي سرگذشت تشيع؛ تشيع علوي، نه تشيع صفوي و شيعه شاهعباسي. تشيعي كه پشت ظلم و زور را در تاريخ به لرزه ميآورد، نه آنچه پشتيبان ظلم و زور ميشود؛ مذهب عدل و حكومت معصوم و نه مجموعة عقدههاي سركوفتة تاريخي و كينههاي فرقهاي و حب و بغضهاي لفظي و تلقيني (نه عقلي و علمي)، آنهم تنها نسبت به خليفه، و نه خلافت، منحصر به گذشته، و نه حال، و مفيد براي پس از مرگ و نه پيش از مرگ! مقصود آن ولايت علوي كه شيعه را از بند ولايت جور و حكومت زور و زعامت جهل نجات ميبخشد و آزادي ميدهد.
آن تشيع، هيچ نيست جز اسلام؛ نه آنچنان كه به ما ميگويند: اسلام به اضافة چيزهاي ديگر. نه، تشيع يعني اسلام ناب، اسلام منهاي خلافت و عربيت و اشرافيت.
پينوشتها:
5ـ مقدمة «سلمان پاك»، اثر ماسينيون، ترجمة من، به قلم عبدالرحمن بدوي ـ متفكر بزرگ معاصر مصري ـ دربارة ايرانيان در اسلام و نهضت معنوي شيعي. وي ميگويد: از نظر عمق فكري و مغز شكافي معاني مذهبي و ايجاد نهضت غني و معنوي در فرهنگ و علوم اسلامي، «اسلام همه چيزش را مديون اين نژاد چند پهلوي پر از ملكات است».
در اينجا نميخواهم به تفاخر نژادي بپردازم كه بهقول ماكسيم گورگي: «من از بيماري خاك و خونپرستي سالمم»؛ يك تحليل تاريخي ميكنم و به يك واقعيت انكارناپذير علمي و فكري تكيه ميكنم. ملت پرست نبودن غير از تحقير تاريخ و انكار حقيقتهاي انساني تاريخ و جامعه و روح و انديشه و شخصيت ملت خويش است. در اينجا ميخواهم اولاً به آنها كه با تظاهر دروغين و بيمارگونه به روشنفكري، تاريخ و فرهنگ و مذهب و همة ارزشهاي انساني خويش را به باد مسخره ميگيرند و مردم ما را قومي ضعيف و هميشه مقلد و ستمپذير نشان ميدهند و ثانياً به آنها كه، با تظاهر دروغين و بيمارگونه به مليت، به مفاخر تراشيهاي فاشيستي و شووينيستي ميپردازند، نشان دهم كه ارزشهاي راستين و منطقي و دنياپسند و مستند در تاريخ ملت ما هست و كدام است.
6ـ ميبينيم كه شبيه محققان و شبه ايران دوستان اخيري كه ميگويند ايرانيان به زور شمشير و فشار ماليات جزيه مسلمان شدند، تا چه حد خودشان «دانشمندان مالياتي»اند كه ميخواهند، به «عقل فاقد» خودشان، ملت ايران را از پذيرفتن اسلام ـ كه «دين بيگانه» است ـ تبرئه كنند و آن وقت، او را ملتي معرفي ميكنند كه به قدري ترسوست، كه با برق شمشير وحشيان، و به قدري پست، كه براي فرار از ماليات، از مليت و مذهبش و همة مقدساتش دست ميشويد و همه افرادش «دين مأموران ماليات» را قبول ميكنند.
يا نظرية آن نژادپرستان كم فكري كه ايمان ايرانيان را به علي و خاندان و فرزندانش، نه به علت فضيلت اينان و ارزشهاي انسانيشان، بلكه بهخاطر آن توجيه ميفرمايند كه شهربانو، همسر امام حسين، دختر يزگرد ساساني بوده است و در نتيجه امام حسين داماد ايرانيان ميشود و ائمة بعدي، نوادههاي دختر يزدگرد.
ايرانيها خود يزدگرد را هجده سال تعقيب ميكردند و از دست او به اسلام گريختند و او از دست مردم به بلخ گريخت. و حال بهخاطر دامادش مذهب عوض ميكنند؟! خلاصة تحقيقات علمي اين ايران دوستان ـ كه اداي مستشرقان بازاري و يا مغزض را درميآورند و آن هم ناشيانه و مضحك ـ اين است كه ملت ايران عدالت و آزادي و برابري و حقيقت و فضائل انساني و ارزشهاي متعالي اسلام و برتري محمد و علي را بر يزدگرد و درازدست و فضيلت حسين و زينب را برزرير و شيرين نميفهميدند؛ شمشير را ميفهميدند و پول و نژاد را و بس!
به عقيده من، بزرگترين افتخاري كه ملت ما در طول تاريخ خويش، ميتواند بدان ببالد ـ افتخاري كه مظهر گويا و درخشان نبوغ و هوشياري اوست و نيز نشانة تشخيص درست و انديشه عميق و مقاومت در برابر زور و ظلم و باز شناختن فريب و دروغ و بازكردن مشت نيرومند غاصب غالب، و عصيان در برابر نظام حاكم، و تحت تأثير قرار نگرفتن در برابر هجوم پيوسته امواج فريبندة تبليغاتي امپراتوري خلافت، و بازيافتن «حقيقت مجهول و غريب و ضعيف و پنهان در پس پردههاي ضخيم و سياه باطل مشهور و رايج و قوي» ـ اين است كه اين ملت در لحظه هولناك و سياه و دشواري از تاريخ، علي را انتخاب كرد!
ملت ما خود به دست خلافت، به اسلام آمد و اولينبار و آخرين بار وهميشه، قيافه خلفا و نظام سلطنت بنياميه و بنيعباس و خانها و خاقانهاي ترك و تازي و مغول و ايراني وابسته بدان را، به نام «اسلام» و «حكومت قرآن» و «سنت پيامبر» و «جبهة حق» و «حقيقت مذهب» ديد، و اسلام و همة اعتقادات و معرفتهاي جديد را از دستگاه خلافت گرفت و از زبان منبر و محراب و كتاب و تفسير و حديث و وعظ و تبليغ و مسجد و مدرسه و امام و قاضي و متكلم و حكيم و اديب و شاعر و مورخ و مجاهد و... آموخت ـ كه همه و همه ابزار دست دستگاه خليفه و سلطان بودند و بلندگوها و راديو ترانزيستوريها و فيلمها و تلويزيونها و مجلهها و روزنامهها و تبليغاتچيها و تئوريسينهاي طبقه حاكم و قدرت غالب زمان و وابستگان جانشيني رسمي پيامبر و امامت قانوني امت و حكومت الهي قرآن و سنت ـ و در عين حال، در زير اين بمباران بيامان تبليغات و در پشت اين ابر ضخيم و سياه علوم و معارف و الهيات و حكمت و مذهب و فرهنگ و تاريخ و تفسير و كلام و حديثي كه غالباً در قالب مصالح خلافت درآمده بود و توجيهكنندة «وضع موجود» و تقديس كنندة «نظام حاكم» شده بود، اين ملت بيگانه ـ كه حتي زبان رسمي اسلام را هم نميدانست ـ هوشيارانه دانست كه اين همه دروغ است و دانست كه حق در اين هياهوها و از آن اين قيافههاي چشمگير نيست؛ از آن مرد تنهايي است كه در گوشه مسجد پيامبر خانه دارد و زنداني جهل قوم خود شده است. از وراي كاخ سبز دمشق و دارالخلافة افسانهاي شهر هزار و يكشب بغداد، خانة متروك گلين فاطمه را يافت و تشخيص داد كه: اسلام در اين كلبة غمزدة خلوت و خاموش است.
آنچه را مردم مدينه و عرب معاصر و اصحاب بزرگ نديدند و يا نخواستند ببينند، و آنچه را مدرسهها و دانشگاههاي بزرگ دمشق و بغداد نشناختند يا نخواستند بشناسند، اين قوم بيگانه ـ كه به شمشير خليفه تسليم شده بود و به دعوت روحانيان و علماي رسمي اسلام خلافت، به اسلام گرويده بود ـ ديد و شناخت.
اين يك انتخاب دشوار و شگفتآور بود و نشانة نبوغ انديشه و هوشياري خارقالعاده و عظمت استقلال روح و حقيقت پرستي و شهامت معنوي اين ملت كه عليه تاريخ عصيان كرد و نظام عالمگيري را ـ كه بيش از همه نظامهاي حاكم تاريخ، با قدرت شكنندة نظامي و سياسي، سرماية عظيم مذهبي و اعتقادي، و ثروت بيكرانة فرهنگ و ادب و دانش مجهز بود ـ نفي كرد و در ميان آنهمه غوغاي جنگ و شور و شر، فتح و شكست و كوبيدن و ساختن و هياهوي پيشرفت و علم و انديشه و فرهنگ و تمدن و انقلاب و كشاكشهاي پرفرياد دين و دنيا كه گوش تاريخ را كر كرده بود و زمين را در زير پاي خويش ميلرزاند، اين غريبة دور و ناآشنا، نالة دردمند مردي تنها و «در شهر خويش غريب» را شنيد و شناخت، كه دور از چشم شهر و گوش مردم شهر، در اعماق شبهاي نخلستانهاي بني نجار، بيرون مدينه، سر در حلقوم چاه فرو برده و رنج برباد رفتن كشتة خويش، و ترس جان گرفتن دروغ و اشرافيت و غارت را با خويش ميگويد و ميداند كه زور و فريب ـ كه در قيافههاي شناختة كسري و قيصر، رسوا شده بود و محكوم ـ دارد رنگ ميگرداند و جامه نوين تقوا و مذهب ميپوشد و قرنها باز خلق خدا را خواهد فريفت، و چه خونها بايد خورد و چه تلاشها بايد كرد تا در پس اين شعار و دثار مقدس و زيباي تازهاش، بازش شناسند و ميبينيد كه نخستين قرباني اين استحمار نو و استثمار نو، در اسلام، «مردم»اند و سرنوشت مردم، و مظهر اين هر دو، قرباني شدن «خود او»ست و پيش از او، همسرش، و با نسلهاي فرداي اسلام، خاندانش، و نسل به نسل فرزندانش...
بيشك چنين تصميم و تشخيصي، در دشوارترين و هولناكترين و تيرهترين لحظات تاريخ، براي ملت ما آسان به چنگ نيامده است. نبوغ و هوشياري و استقلال شخصيت و شهامت اخلاق و عشق به فضيلت و آشنايي و درك زيباييهاي انساني و شكوه و جلالت روح و شناخت ارزشهاي متعالي و استعداد فرو رفتن در اعماق و فرا رفتن به اوج، و صيد حقيقت در طوفان و ظلمت و وحشت، همه در اين «نژاد چند پهلوي پرملكات»5 بود كه توانست عليرغم قضاوت تاريخ، خود حكمي ديگر صادر كند و در پاسخ همة منارهها و محرابها و منبرها، و در برابر همة علما و قضات و ائمه رسمي دين، عليه فرياد همة شمشيرهاي خونآشام قدرت شكن كه در شرق و غرب، شب و روز، همه يكصدا ميگفتند: آري، بگويد: نه!6
اما با اينهمه، ايمان، جز نبوغ و انديشه، به خون نيز محتاج است و قرباني ميطلبد و پيروزي حق، ايثار ميخواهد و دليري و رنج و اخلاص و تحمل شكنجهها و شلاقها و تهمتها و درد و داغها و اسارتها و آوارگيها و تنها ماندنها و خيانت ديدنها و بالاخره تقوا و تعصب و صبر و فدا كردن خودپرستي و ترك مصلحت بازي و «خدا و خرماخواهي» و ترس و تقيه و مقدس مآبي و روشنفكر نمايي و... بسياري چيزهاي ديگر.
اينهاست عناصر اصلي سرگذشت تشيع؛ تشيع علوي، نه تشيع صفوي و شيعه شاهعباسي. تشيعي كه پشت ظلم و زور را در تاريخ به لرزه ميآورد، نه آنچه پشتيبان ظلم و زور ميشود؛ مذهب عدل و حكومت معصوم و نه مجموعة عقدههاي سركوفتة تاريخي و كينههاي فرقهاي و حب و بغضهاي لفظي و تلقيني (نه عقلي و علمي)، آنهم تنها نسبت به خليفه، و نه خلافت، منحصر به گذشته، و نه حال، و مفيد براي پس از مرگ و نه پيش از مرگ! مقصود آن ولايت علوي كه شيعه را از بند ولايت جور و حكومت زور و زعامت جهل نجات ميبخشد و آزادي ميدهد.
آن تشيع، هيچ نيست جز اسلام؛ نه آنچنان كه به ما ميگويند: اسلام به اضافة چيزهاي ديگر. نه، تشيع يعني اسلام ناب، اسلام منهاي خلافت و عربيت و اشرافيت.
پينوشتها:
5ـ مقدمة «سلمان پاك»، اثر ماسينيون، ترجمة من، به قلم عبدالرحمن بدوي ـ متفكر بزرگ معاصر مصري ـ دربارة ايرانيان در اسلام و نهضت معنوي شيعي. وي ميگويد: از نظر عمق فكري و مغز شكافي معاني مذهبي و ايجاد نهضت غني و معنوي در فرهنگ و علوم اسلامي، «اسلام همه چيزش را مديون اين نژاد چند پهلوي پر از ملكات است».
در اينجا نميخواهم به تفاخر نژادي بپردازم كه بهقول ماكسيم گورگي: «من از بيماري خاك و خونپرستي سالمم»؛ يك تحليل تاريخي ميكنم و به يك واقعيت انكارناپذير علمي و فكري تكيه ميكنم. ملت پرست نبودن غير از تحقير تاريخ و انكار حقيقتهاي انساني تاريخ و جامعه و روح و انديشه و شخصيت ملت خويش است. در اينجا ميخواهم اولاً به آنها كه با تظاهر دروغين و بيمارگونه به روشنفكري، تاريخ و فرهنگ و مذهب و همة ارزشهاي انساني خويش را به باد مسخره ميگيرند و مردم ما را قومي ضعيف و هميشه مقلد و ستمپذير نشان ميدهند و ثانياً به آنها كه، با تظاهر دروغين و بيمارگونه به مليت، به مفاخر تراشيهاي فاشيستي و شووينيستي ميپردازند، نشان دهم كه ارزشهاي راستين و منطقي و دنياپسند و مستند در تاريخ ملت ما هست و كدام است.
6ـ ميبينيم كه شبيه محققان و شبه ايران دوستان اخيري كه ميگويند ايرانيان به زور شمشير و فشار ماليات جزيه مسلمان شدند، تا چه حد خودشان «دانشمندان مالياتي»اند كه ميخواهند، به «عقل فاقد» خودشان، ملت ايران را از پذيرفتن اسلام ـ كه «دين بيگانه» است ـ تبرئه كنند و آن وقت، او را ملتي معرفي ميكنند كه به قدري ترسوست، كه با برق شمشير وحشيان، و به قدري پست، كه براي فرار از ماليات، از مليت و مذهبش و همة مقدساتش دست ميشويد و همه افرادش «دين مأموران ماليات» را قبول ميكنند.
يا نظرية آن نژادپرستان كم فكري كه ايمان ايرانيان را به علي و خاندان و فرزندانش، نه به علت فضيلت اينان و ارزشهاي انسانيشان، بلكه بهخاطر آن توجيه ميفرمايند كه شهربانو، همسر امام حسين، دختر يزگرد ساساني بوده است و در نتيجه امام حسين داماد ايرانيان ميشود و ائمة بعدي، نوادههاي دختر يزدگرد.
ايرانيها خود يزدگرد را هجده سال تعقيب ميكردند و از دست او به اسلام گريختند و او از دست مردم به بلخ گريخت. و حال بهخاطر دامادش مذهب عوض ميكنند؟! خلاصة تحقيقات علمي اين ايران دوستان ـ كه اداي مستشرقان بازاري و يا مغزض را درميآورند و آن هم ناشيانه و مضحك ـ اين است كه ملت ايران عدالت و آزادي و برابري و حقيقت و فضائل انساني و ارزشهاي متعالي اسلام و برتري محمد و علي را بر يزدگرد و درازدست و فضيلت حسين و زينب را برزرير و شيرين نميفهميدند؛ شمشير را ميفهميدند و پول و نژاد را و بس!
لینک مرتبط : معلم شهيد دكتر علي شريعتي ـ1






