-
یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۰
-
معلم شهيد دكتر علي شريعتي ـ1

آنچه ميخوانيد سخنراني من است در حسينيه ارشاد. ابتدا خواستم گزارشي بدهم از تحقيقات پروفسور لوئي ماسينيون دربارة شخصيت و شرح حال پيچيدة حضرت فاطمه و بهخصوص اثر عميق و انقلابي خاطرة او در جامعههاي مسلمان و تحولات دامنهدار تاريخ اسلام، اختصاصاً براي دانشجويانم در كلاس درسهاي «اسلامشناسي» ارشاد. به مجلس كه آمدم، ديدم ـ بهجز دانشجويان ـ بسياري ديگر هم آمدهاند و چهرة مجلس مسأله فوريتري را ايجاب ميكند. بر آن شدم كه به اين سؤال مقدر ـ كه امروز، به شدت، در جامعه زنان ما مطرح است ـ جواب بگويم كه: «چگونه بايد شد؟» زناني كه در قالبهاي سنتي قديم ماندهاند، مسألهاي برايشان مطرح نيست، و زناني كه قالبهاي وارداتي جديد را پذيرفتهاند، مسأله برايشان حل شده است.
اما در ميان اين دو نوع «زنان قالبي»، آنها كه نه ميتوانند آن شكل قديمي موروثي را ديگر تحمل كنند و نه به اين شكل جديد تحميلي هرگز تسليم شوند، چه بايد بكنند؟ اينان ميخواهند خود را انتخاب كنند، خود را بسازند، الگو ميخواهند، نمونة ايدهآل. براي اينان، مسألة «چگونه شدن» مطرح است و فاطمه، با «بودن» خويش، پاسخ به اين پرسش است.خواستم به توصيف تحليلي از «شخصيت» حضرت فاطمه اكتفا كنم، ديدم كه كتابخوانان و روشنفكران ما «شرح حال» وي را نميدانند و حتي مردم مذهبي ما از او جز ناله نشنيدهاند. ناچار كوشيدم تا حدي كه به توان ناچيز انديشه و قلم من است، اين كمبود را جبران كنم، اين است كه رسالة حاضر ـ كه همان كنفرانس است كه بخش دوم آن بسط بيشتر يافته ـ حاوي شرح حال مستندي از اين شخصيت محبوب ولي ناشناخته يا بدشناخته است.در اين شرح حال، تكية اساسيام بر اسناد كهن تاريخي است و در آنجاها كه مسائل اعتقادي و قاطع تشيع طرح ميشود، من مآخذ را از اهل تسنن انتخاب كردهام؛ چه، تشيعي كه از منابع تسنن برآيد، از نظر علمي و تاريخي، ترديد ناپذير است و چهرة «مظلوم» و «معترض» فاطمه ـ آئينه تمام نماي تشيع علي ـ در چشم اعتراف تسنن، براي هر حقيقت جوي ديرباوري، قدر مسلم! آنچه ميخوانيد، يك سخنراني بوده است و آن هم سخني كه در جوّ آن «جمع» و تداعي اين «وضع»، جرقه زده است و بالبداهه ايراد كردهام و شرح حالي نيز كه بدان پيوسته است، در تكميل آن، نوشتهاي است سريع كه يكشبه نوشتهام و اين است كه بيش از «تلقي يك كنفرانس»، توقعي ندارم و از اينرو، نميتوانم گفت كه از انتقاد بينياز است، بلكه برعكس، سخت نيازمند است و چشم بهراه صاحبنظران پاكدل؛ آنها كه از راهنمايي خدمتگزاران بيشتر لذت ميبرند تا كينهتوزي و دشنام و بهتان!
علي شريعتي
در چنين شب مقدس، قرار نبود كه من نامقدس برنامهاي داشته باشم؛ اما چون با كار عظيمي كه پرفسور لوئي ماسينيون ـ انسان بزرگ و اسلامشناس بزرگوار ـ دربارة حضرت فاطمه(ع) انجام ميداد، تماس مختصري داشتم و از تحقيقات آن بزرگ دربارة زندگي و شخصت حضرت فاطمه(ع) و بهخصوص، زندگي پربركتش پس از مرگ، و تأثيرش در تاريخ اسلام و در زنده داشتن روح عدالتخواهي و مبارزة با ظلم و تبعيض و به ويژه، به عنوان مظهري و نشانهاي از راه و آرمان اصلي رسالت اسلام ـ كه به صدها دست داخلي و خارجي منحرف شده بود ـ سودهاي بسيار بردم، و به عنوان يك شاگرد، گوشة كوچكي از اين كار بزرگ را داشتم1 (بهخصوص در مرحلة اول كار كه خواندن و جمعآوري همة اسناد و اطلاعاتي بود كه در طول چهارده قرن، به همة زبانها و لهجههاي محلي اسلامي، دربارة حضرت فاطمه وجود دارد، اعم از اشارهاي تاريخي در سندي و يا حتي سرودي در لهجهاي)، گفتند كه امشب گزارشي از اين كار در اينجا، عرضه كن؛ و چون هنوز اين كار عظيم منتشر نشده است و آن بزرگ زندگي را تمام كرد و كار را ناتمام گذاشت،2 و غالباً اروپايياني كه با اسلام آشنايند، نيز از اين كار بياطلاعند و اين موجب شده است كه حتي برخي از دانشمندان ما هم ـ كه با كارهاي اروپاييان دربارة اسلام آشنايي دارند ـ از آن بياطلاع بمانند، اين دعوت را پذيرفتم و گفتم كه اختصاصاً براي دانشجويان درسهاي «تاريخ و شناخت اديان» و «جامعهشناسي مذهبي» و «اسلامشناسي» ـ كه در ارشاد آغاز كردهام ـ خطوط اصلي و نتايج برجستة علمي و تاريخي تحقيقات عميق آن استاد را طرح كنم.ولي اكنون ميبينم كه چهرة مجلس چهرة كلاس درس نيست، گرچه در عين حال، چهرة يك مجلس وعظ و خطا به هم نيست، و خانمها و آقاياني كه حضور دارند، همه روشنفكران و تحصيلكردهها و نمايندگان نسل امروز اين اجتماعاند، و نه آمدهاند كه امشب بر حضرت فاطمه بگريند و ثوابي از اين مجلس نثار اموات خويش كنند، و نه آمدهاند تا تحقيقات خشك علمي و تاريخي را بشنوند، كه كاري فوتيتر و فوريتر دارند و نيازي حياتيتر، و آن پاسخ گفتن به اين سؤال بسيار حساسي است كه با سرنوشت ما سروكار دارد:
«چگونه بايد بود؟»
در جامعة ما، زن به سرعت عوض ميشود؛ جبر زمان و دست دستگاه ـ هر دو ـ او را از «آنچه هست» دور ميسازند و همة خصوصيات و ارزشهاي قديمش را از او ميگيرند تا از او موجودي بسازند كه «ميخواهند»؛ و «ميسازند» و ميبينيم كه «ساختهاند»! اين است كه حادترين سؤالي كه براي «زن آگاه» در اين عصر مطرح است، اين است كه: «چگونه بايد بود؟»
زيرا ميداند كه بدانگونه كه هست، نميماند و نميتواند بماند و نميگذارندش كه بماند؛ و از سويي، ماسكنوي را كه ميخواهند بر چهرة قديمش بزنند، نميخواهد بپذيرد. ميخواهد خود تصميم بگيرد، خويشتن جديدش را خود انتخاب كند، چهرة جديدش را خودآگاهانه و مستقل و اصيل، آرايش كند، ترسيم نمايد؛ اما نميداند چگونه؟ نميداند اين چهرة انسانياش ـ كه نه آن قيافه موروثي است، و نه اين ماسك بزك كردة تحميلي و تقليدي ـ چه طرحي دارد؟ شبيه كدام چهره است؟
و سؤال دومي كه از آن منشعب ميشود، اين است كه: ما مسلمانيم، زن جامعه ما ـ كه ميخواهد به سرحد استقلال و انتخاب خويش برسد ـ وابسته به يك تاريخ، فرهنگ، مذهب و جامعهاي است كه روح و سرمايهاش را از اسلام گرفته است، و زني كه در اين جامعه ميخواهد «خود»ش باشد و خودش را بسازد و يك بار ديگر متولد شود و در اين «تولد جديد» (رنسانس)، خود، ماماي خود باشد و نه ساختة وراثت و نه پرداخته تقليد، نميتواند از اسلام بينياز و نسبت به آن بيتفاوت بماند و بنابراين، طبيعي است كه اين سؤال به مغزش خطور كند كه:مردم ما همواره از فاطمه دم ميزنند، هر سال دههها برايش ميگريند، صدها هزار دوره و مجلس و منبر روضه و جشن و عزا به خاطرش برپا ميكنند و مدح و ثناها و تعظيم و تجليلها و نقل كرامات و خوارق عادات و گريهها و ذكر مصيبتها و لعن و نفرينها بركسي كه وي را آزار كرده است... و با اين همه چهرة روشن او شناخته نيست و تنها چيزي كه مردم ما از اين شخصيت مقدس و بزرگ ميدانند، اين چند قلم تكرار مكررات نسل اندر نسل و قرناندر قرن است كه شب و روز، و در تمامي سال و سراسر عمر، واگو ميشود كه: «جبرئيل بر پيغمبر ظاهر شد و گفت: خداوند به تو سلام ميرساند و ميفرمايد كه از خديجه دوري كن و نزدش مرو. پس از چهل روز، طعامي از بهشت ميآورد و دستور همبستري با خديجه. خديجه ميگويد من، شب و روزم گريه بود و در خانه، تنها به سر ميبردم و در بر روي خود ميبستم و به انتظار مينشستم. تا شبي صداي كوبة در را شنيدم. در را گشودم و رسول خداي را ديدم كه در آمد... آن شب من نور فاطمه را در خود يافتم. از آن پس، فاطمه در بطن من، با من سخن ميگفت و من از تنهايي بياسودم و با او به گفتگو مشغول بودم».پس از تولد، ديگر از فاطمه خبري نيست تا ايام مرگ! «پس از پيغمبر، مزرعه فدك را از او گرفت و ... با جمعي به خانهاش حمله بردند و در را به پهلويش زدند و قنفوز، غلام وحشي، او را كتك زد و او محسن، طفل شش ماههاش را كه در رحم داشت، سقط كرد و از آن پس كارش اين بود كه دست كودكانش را ميگرفت و بيرون شهر، در خرابهاي به نام «بيتالاحزان» مينشست و ميگريست و غاصبان را لعن ميكرد و ساعتها به نوحه و ناله ميپرداخت و اين چنين تمام عمر كوتاهش را به گريه و نفرين گذراند تا وفات كرد و وصيت نمود كه او را شبانه دفن كنند...» و اما دربارة آنچه بايد از فاطمه آموخت، هيچ، و در نقشي كه شخصيت او در زندگي و سرنوشت پيروانش دارد، تنها و تنها، شفاعت .اين است تمام اطلاعاتي كه دربارة اين شخصيت بزرگ، در اذهان مردم، وجود دارد. مردمي كه عظمت او و جلالت قدر او را، با جان و دل، معترفاند و با تمام قدرت روح و ايمان وارداتي كه يك ملت، يك گروه انساني، ميتواند در دل بسازد و نثار كند.
پينوشتها:
1ـ Louis Massignon كه از 1905، نخستين تكاني كه در مدائن هنگام زيارت قبر سلمان، از «ديدار اين گور درهم شكسته و آن ايوان برافراشته» خورده است، چشمهايش را از «ظواهر اسلام» و «وقايع تاريخ اسلام» ـ كه براي بيشتر مستشرقان و اسلامشناسان غربي چشمگير است ـ فرو ميبندد و سر در درياي عميق «معنويت اسلام» فرو ميبرد و غور و خوض بسيار، او را به غواصي «روحهاي انقلابي» ميكشاند و انديشة حقيقت جويش، پنجاه و پنج سال تمام برروي سه چهرة تند و توفنده، به تأمل و تحقيق، درنگ ميكند: فاطمه(ع)، سلمان و حلاج.
2ـ مجموعة يادداشتهاي تحقيقاتي وي را دربارة حضرت فاطمه ـ كه چند ميليون فيش است ـ اكنون پرفسور لوئي گارده (Louis Gardet) و چند اسلامشناس فرانسوي ديگر تدوين ميكنند.
اما در ميان اين دو نوع «زنان قالبي»، آنها كه نه ميتوانند آن شكل قديمي موروثي را ديگر تحمل كنند و نه به اين شكل جديد تحميلي هرگز تسليم شوند، چه بايد بكنند؟ اينان ميخواهند خود را انتخاب كنند، خود را بسازند، الگو ميخواهند، نمونة ايدهآل. براي اينان، مسألة «چگونه شدن» مطرح است و فاطمه، با «بودن» خويش، پاسخ به اين پرسش است.خواستم به توصيف تحليلي از «شخصيت» حضرت فاطمه اكتفا كنم، ديدم كه كتابخوانان و روشنفكران ما «شرح حال» وي را نميدانند و حتي مردم مذهبي ما از او جز ناله نشنيدهاند. ناچار كوشيدم تا حدي كه به توان ناچيز انديشه و قلم من است، اين كمبود را جبران كنم، اين است كه رسالة حاضر ـ كه همان كنفرانس است كه بخش دوم آن بسط بيشتر يافته ـ حاوي شرح حال مستندي از اين شخصيت محبوب ولي ناشناخته يا بدشناخته است.در اين شرح حال، تكية اساسيام بر اسناد كهن تاريخي است و در آنجاها كه مسائل اعتقادي و قاطع تشيع طرح ميشود، من مآخذ را از اهل تسنن انتخاب كردهام؛ چه، تشيعي كه از منابع تسنن برآيد، از نظر علمي و تاريخي، ترديد ناپذير است و چهرة «مظلوم» و «معترض» فاطمه ـ آئينه تمام نماي تشيع علي ـ در چشم اعتراف تسنن، براي هر حقيقت جوي ديرباوري، قدر مسلم! آنچه ميخوانيد، يك سخنراني بوده است و آن هم سخني كه در جوّ آن «جمع» و تداعي اين «وضع»، جرقه زده است و بالبداهه ايراد كردهام و شرح حالي نيز كه بدان پيوسته است، در تكميل آن، نوشتهاي است سريع كه يكشبه نوشتهام و اين است كه بيش از «تلقي يك كنفرانس»، توقعي ندارم و از اينرو، نميتوانم گفت كه از انتقاد بينياز است، بلكه برعكس، سخت نيازمند است و چشم بهراه صاحبنظران پاكدل؛ آنها كه از راهنمايي خدمتگزاران بيشتر لذت ميبرند تا كينهتوزي و دشنام و بهتان!
علي شريعتي
در چنين شب مقدس، قرار نبود كه من نامقدس برنامهاي داشته باشم؛ اما چون با كار عظيمي كه پرفسور لوئي ماسينيون ـ انسان بزرگ و اسلامشناس بزرگوار ـ دربارة حضرت فاطمه(ع) انجام ميداد، تماس مختصري داشتم و از تحقيقات آن بزرگ دربارة زندگي و شخصت حضرت فاطمه(ع) و بهخصوص، زندگي پربركتش پس از مرگ، و تأثيرش در تاريخ اسلام و در زنده داشتن روح عدالتخواهي و مبارزة با ظلم و تبعيض و به ويژه، به عنوان مظهري و نشانهاي از راه و آرمان اصلي رسالت اسلام ـ كه به صدها دست داخلي و خارجي منحرف شده بود ـ سودهاي بسيار بردم، و به عنوان يك شاگرد، گوشة كوچكي از اين كار بزرگ را داشتم1 (بهخصوص در مرحلة اول كار كه خواندن و جمعآوري همة اسناد و اطلاعاتي بود كه در طول چهارده قرن، به همة زبانها و لهجههاي محلي اسلامي، دربارة حضرت فاطمه وجود دارد، اعم از اشارهاي تاريخي در سندي و يا حتي سرودي در لهجهاي)، گفتند كه امشب گزارشي از اين كار در اينجا، عرضه كن؛ و چون هنوز اين كار عظيم منتشر نشده است و آن بزرگ زندگي را تمام كرد و كار را ناتمام گذاشت،2 و غالباً اروپايياني كه با اسلام آشنايند، نيز از اين كار بياطلاعند و اين موجب شده است كه حتي برخي از دانشمندان ما هم ـ كه با كارهاي اروپاييان دربارة اسلام آشنايي دارند ـ از آن بياطلاع بمانند، اين دعوت را پذيرفتم و گفتم كه اختصاصاً براي دانشجويان درسهاي «تاريخ و شناخت اديان» و «جامعهشناسي مذهبي» و «اسلامشناسي» ـ كه در ارشاد آغاز كردهام ـ خطوط اصلي و نتايج برجستة علمي و تاريخي تحقيقات عميق آن استاد را طرح كنم.ولي اكنون ميبينم كه چهرة مجلس چهرة كلاس درس نيست، گرچه در عين حال، چهرة يك مجلس وعظ و خطا به هم نيست، و خانمها و آقاياني كه حضور دارند، همه روشنفكران و تحصيلكردهها و نمايندگان نسل امروز اين اجتماعاند، و نه آمدهاند كه امشب بر حضرت فاطمه بگريند و ثوابي از اين مجلس نثار اموات خويش كنند، و نه آمدهاند تا تحقيقات خشك علمي و تاريخي را بشنوند، كه كاري فوتيتر و فوريتر دارند و نيازي حياتيتر، و آن پاسخ گفتن به اين سؤال بسيار حساسي است كه با سرنوشت ما سروكار دارد:
«چگونه بايد بود؟»
در جامعة ما، زن به سرعت عوض ميشود؛ جبر زمان و دست دستگاه ـ هر دو ـ او را از «آنچه هست» دور ميسازند و همة خصوصيات و ارزشهاي قديمش را از او ميگيرند تا از او موجودي بسازند كه «ميخواهند»؛ و «ميسازند» و ميبينيم كه «ساختهاند»! اين است كه حادترين سؤالي كه براي «زن آگاه» در اين عصر مطرح است، اين است كه: «چگونه بايد بود؟»
زيرا ميداند كه بدانگونه كه هست، نميماند و نميتواند بماند و نميگذارندش كه بماند؛ و از سويي، ماسكنوي را كه ميخواهند بر چهرة قديمش بزنند، نميخواهد بپذيرد. ميخواهد خود تصميم بگيرد، خويشتن جديدش را خود انتخاب كند، چهرة جديدش را خودآگاهانه و مستقل و اصيل، آرايش كند، ترسيم نمايد؛ اما نميداند چگونه؟ نميداند اين چهرة انسانياش ـ كه نه آن قيافه موروثي است، و نه اين ماسك بزك كردة تحميلي و تقليدي ـ چه طرحي دارد؟ شبيه كدام چهره است؟
و سؤال دومي كه از آن منشعب ميشود، اين است كه: ما مسلمانيم، زن جامعه ما ـ كه ميخواهد به سرحد استقلال و انتخاب خويش برسد ـ وابسته به يك تاريخ، فرهنگ، مذهب و جامعهاي است كه روح و سرمايهاش را از اسلام گرفته است، و زني كه در اين جامعه ميخواهد «خود»ش باشد و خودش را بسازد و يك بار ديگر متولد شود و در اين «تولد جديد» (رنسانس)، خود، ماماي خود باشد و نه ساختة وراثت و نه پرداخته تقليد، نميتواند از اسلام بينياز و نسبت به آن بيتفاوت بماند و بنابراين، طبيعي است كه اين سؤال به مغزش خطور كند كه:مردم ما همواره از فاطمه دم ميزنند، هر سال دههها برايش ميگريند، صدها هزار دوره و مجلس و منبر روضه و جشن و عزا به خاطرش برپا ميكنند و مدح و ثناها و تعظيم و تجليلها و نقل كرامات و خوارق عادات و گريهها و ذكر مصيبتها و لعن و نفرينها بركسي كه وي را آزار كرده است... و با اين همه چهرة روشن او شناخته نيست و تنها چيزي كه مردم ما از اين شخصيت مقدس و بزرگ ميدانند، اين چند قلم تكرار مكررات نسل اندر نسل و قرناندر قرن است كه شب و روز، و در تمامي سال و سراسر عمر، واگو ميشود كه: «جبرئيل بر پيغمبر ظاهر شد و گفت: خداوند به تو سلام ميرساند و ميفرمايد كه از خديجه دوري كن و نزدش مرو. پس از چهل روز، طعامي از بهشت ميآورد و دستور همبستري با خديجه. خديجه ميگويد من، شب و روزم گريه بود و در خانه، تنها به سر ميبردم و در بر روي خود ميبستم و به انتظار مينشستم. تا شبي صداي كوبة در را شنيدم. در را گشودم و رسول خداي را ديدم كه در آمد... آن شب من نور فاطمه را در خود يافتم. از آن پس، فاطمه در بطن من، با من سخن ميگفت و من از تنهايي بياسودم و با او به گفتگو مشغول بودم».پس از تولد، ديگر از فاطمه خبري نيست تا ايام مرگ! «پس از پيغمبر، مزرعه فدك را از او گرفت و ... با جمعي به خانهاش حمله بردند و در را به پهلويش زدند و قنفوز، غلام وحشي، او را كتك زد و او محسن، طفل شش ماههاش را كه در رحم داشت، سقط كرد و از آن پس كارش اين بود كه دست كودكانش را ميگرفت و بيرون شهر، در خرابهاي به نام «بيتالاحزان» مينشست و ميگريست و غاصبان را لعن ميكرد و ساعتها به نوحه و ناله ميپرداخت و اين چنين تمام عمر كوتاهش را به گريه و نفرين گذراند تا وفات كرد و وصيت نمود كه او را شبانه دفن كنند...» و اما دربارة آنچه بايد از فاطمه آموخت، هيچ، و در نقشي كه شخصيت او در زندگي و سرنوشت پيروانش دارد، تنها و تنها، شفاعت .اين است تمام اطلاعاتي كه دربارة اين شخصيت بزرگ، در اذهان مردم، وجود دارد. مردمي كه عظمت او و جلالت قدر او را، با جان و دل، معترفاند و با تمام قدرت روح و ايمان وارداتي كه يك ملت، يك گروه انساني، ميتواند در دل بسازد و نثار كند.
پينوشتها:
1ـ Louis Massignon كه از 1905، نخستين تكاني كه در مدائن هنگام زيارت قبر سلمان، از «ديدار اين گور درهم شكسته و آن ايوان برافراشته» خورده است، چشمهايش را از «ظواهر اسلام» و «وقايع تاريخ اسلام» ـ كه براي بيشتر مستشرقان و اسلامشناسان غربي چشمگير است ـ فرو ميبندد و سر در درياي عميق «معنويت اسلام» فرو ميبرد و غور و خوض بسيار، او را به غواصي «روحهاي انقلابي» ميكشاند و انديشة حقيقت جويش، پنجاه و پنج سال تمام برروي سه چهرة تند و توفنده، به تأمل و تحقيق، درنگ ميكند: فاطمه(ع)، سلمان و حلاج.
2ـ مجموعة يادداشتهاي تحقيقاتي وي را دربارة حضرت فاطمه ـ كه چند ميليون فيش است ـ اكنون پرفسور لوئي گارده (Louis Gardet) و چند اسلامشناس فرانسوي ديگر تدوين ميكنند.
مقالات مرتبط: فاطمه فاطمه است(بخش 2)
روزنامه اطلاعات






