بوستان حجاب

بوستان حجاب

عنوان_بنر

براي گل هميشه بهار

سلام، مشتري هاي مغازه مشكل گشايي محمد (ص)! سر سفره چاشت صبحگاهي نشسته ايد؛ بفرماييد خرماي خودشناسي، بفرماييد لقمه حلال زيارت مدينه! اگر در صف صبر بايستيد، در چايخانه
«چشم انتظاري» زيارت اين پيغمبر مهربان براي همه دل هاي دور افتاده، جا هست.
اينجا مدينه است شهر پيغمبري كه وقتي با دست عطوفتش،
پرده هاي بي سوادي را كنار زد، سواد شهر علم را نشان داد. مردم! طبيب دردهاي شما اينجاست؛ رسولي كه با تواضع خود، ثابت كرد، سجده در برابر خدا نافع ترين دارو براي جوش «غرور» است!!
اينجا مدينه است طولاني ترين سريال سرسپردگي: بازيگران، مخلص. حق الزحمه، ثواب. تصويربردار، جبرائيل. كارگردان،
پيامبر اعظم (ص). اينجا زائرها زودتر از خورشيد بيدار مي شوند و هنوز، آسمان در ترديد دورنگي فلق، مانده كه با دل هاي شكسته و بي رنگ، از زيارت مزار بر مي گردند.
چه صبحگاه با صفايي است... در فاصله حرم پيغمبر تا قبرستان بقيع، تا چشم كار مي كند گل آفتابگردان ارادت روييده و زيباتر از آن، مشك شيريني است كه بايد رو به كدام خورشيد، عرض حاجت كرد: محمد مصطفي (ص) يا بيت الاحزان فاطمه زهرا(س).
لحظه اي صبر كنيد! من انگار در جيب قصه هاي مدينه يك عكس يادگاري از فاطمه پيداكرده ام:
در عصر انجماد عاطفه و ايمان كه مردم زمانه دختر را مصيبت آشكار مي خوانند و رسول خدا را به سنگ كنايه «ابتر» از مقابل خويش مي رانند، پيامبر، دخترش را بسيار بلند پايه مي دارد.
- يا رسول الله اسم دخترت را چه گذاشتي؟
- فاطمه، اسمش از ريشه فطم است يعني «بريده شده» چون خدا، او و شيعيانش را از آتش دوزخ، بريده و جدا كرده است.
رسول خدا بهتر مي داند آن چه از وحي نازل شده، در جام جان فاطمه هم چكيده است. مهر پيامبر به دخترش، بسيار برتر و با اهميت تر از دوستي يك «پدر و دختر» به حساب مي آيد. اگر فاطمه خلاصه قرآن، عصاره وحي و اميد محمد در برابر طعنه هاي كفار نباشد مگر مي شود، زهرا را نمونه دوستي خدا و غضب خدا ناميد؟
خدايا چقدر بي صبرم براي ديدن اين بارگاه توسل يعني «جنت بقيع».
راه مي افتم و در مسير پرترافيك آدم ها و فرشته ها خودم را به پلكان اين آرامگاه فريادهاي خاموش مي رسانم. ازدحام جمعيت، كتف هاي سنگي پلكان را به بانگ بيدارباش بامدادي زائرين بقيع، از خواب، بيدارمي كند. مشتري هاي غربت از راه مي رسند و زير نگاه لاجوردي پگاه، خود را به در بقيع مي رسانم.
- دانه... دانه دانه... گندم، دانه، دانه...
صداي پسرك دانه فروش، جلوي بالكن بهاري بقيع، دلم را به كنسرت دلگير بال كبوتران و سكوت حزن انگيز اين قبرستان مي برد. پا آهسته بگذاريد بر اين مزار خاك فرش كه اينجا ميناي دل اولاد رسول(ص) مدفون شده... شعر دلدادگي ات را دانه كن براي اين كبوتران كه شايد فقط آن ها به خاطر داشته باشند كه جنت بقيع، زيارتگاه همه مسلمانان است همه آن ها كه به دختر پيغمبر، سلام مي كنند در سرآغاز هر زيارت.
صداي اين همه سلام، من را مي برد در خانه ام سلمه، روزخواستگاري فاطمه(س). آن روز پيامبر در خانه ام سلمه بود. باقي قصه را فاطمه حكايت مي كند.
- صداي در خانه كه آمد پدرم قبل از اينكه ام سلمه، در بگشايد فرمود: در را باز كنيد كه پشت اين در، كسي نيست جز دوست من و دوست خداي من.
علي، پشت در ايستاده بود كوه كرامتي در آستانه دريا شدن و بوسيدن پاي پيغمبر(ص). حرفش چه بود؟ به خواستگاريم آمده بود با همان شتري كه از نخلستان مناجات و معاش خود، روزي مي آورد.
تمام بضاعت علي براي جهيزيه همين شتر بود، شمشير و زره اش. پدرم، شتر را براي كار و شمشير را براي كارزار، لازم ديده بود ولي زره به چه كار علي مي آمد وقتي كه كسي را در نبرد، جرات نزديك شدن به حضرت حيدر نبود؟
جهيزيه ام به چهارصد درهم فراهم آمد اما ديگر زره بر تن علي نبود! عمار، آن صحابه وفادار، زره را به بازار برد و جهيزيه ام را به خانه آورد. سياهه اش اين بود:
پيرهني به هفت درهم- چارقدي به چهاردرهم- قطيفه مشكي، بافت خيبر، تخت خوابي بافته از برگ خرما، دو گستردني كه رويه آن از كتان ستبر بود- چهار بالش از چرم طايف كه از اذخر (نوعي گياه بياباني) پر شده بود- پرده اي از پشم- يك تخته بورياي بافت هجر (روستايي نزديك مدينه) - آسياي دستي- لگني مسي- مشكي از چرم- قدحي چوبين - كاسه اي گود، براي دوشيدن شير- مطهره اي (آبدست) اندوده به زفت- سبويي سبز و چند كوزه گلي و... فقط همين!
با ادب و عقب عقب از بقيع، بيرون مي آيم تا ثواب بيشتر دانستن درباره اين تربت ستاره نشان، چهره زيارت امروز من را كامل كند. برمي خورم به جمعيت زيادي كه دور يك سيد روحاني، حلقه زده اند. صداي مه گرفته سيد، جاي خالي تحريف را با مرواريد هاي دانايي پر مي كند. گوش مي سپارم... چقدر اين حرف ها، دل زائرين را جلا مي دهد.
- خدا را شكر كنيم كه در اين درياي ظلمت زده دنيا، يه فانوس دريايي و يه ماه بي نظير هست به نام فاطمه (س) تا ما راه فضيلت رو گم نكنيم. جماعت! كدام يك از ما كتاب زندگي زهرا (س) را به دقت، مرور كرده؟ شده تا حالا يه برگ از «سرمشقي» را كه با «خوف و خاطره و خطر» برامون نوشت و به يادگار گذاشت، درست بنويسيم؟ شده به ياد بيار يم كه دختر پيغمبر اگر نبود، شمايل محمد مصطفي (ص) غبار مي گرفت و پشت علي مرتضي (ع) خالي مي ماند؟
اومديم يك بار هم كه شده از پاك منشي، انديشه مترقي، آيين همسرداري ... چي بگم! از كمال جويي و حق طلبي فاطمه سخني به ميان بياوريم؟
فاطمه، زينت زنان شد به سادگي، رشك فرشتگان آسمان شد به پاكدامني، فاطمه، خلاصه قرآن شد به كوثر نفيس طهارت و افتخار خلقت خداي رحمان شد به سرمايه عصمت.
جماعت، يه روزي در همين مدينه، چنين آيينه اي رو شكستند و پاره تن پيغمبر رو سوختند.
حرف هاي سيد، من را مي برد تا غروب يك مزار بي نشان! كبوترها اما راز اين مزار را خوب مي دانند مزار فاطمه در قلب مسلمين است. كبوترها سلام مي كنند و سينه ها مدينه مي شوند!
...وصداي فاطمه مثل صبح آرميده در پشت تپه هاي شب، مثل حس بهار در تن سرد درختان زمستان ديده، مثل خواهش يك برگ در حسرت آفتاب ... مثل راز يك مرواريد در دل صدف حقيقت، هميشه زنده است. هيچ كدام از ما زمستان را پايان عمر خود نمي دانيم. سردي از خود ماست؛ ولي تا ياد فاطمه كني، گرماي شكفتن در برگ برگ رگ هايت جريان پيدا مي كند. فاطميه مادر عاشورا است؛ فاطمه همه روزها را به نام خود سند زده است؛ بهار، نام ديگر فاطمه است.

ارتباط با ما

  • آدرس پستی: ایران-تهران-خیابان اول-کوچه دوم- بن بست سوم- ساختمان چهارم
  • فکس: +9732987654
  • تلفن: +3398764532
  • همراه: +3398764532