-
چهارشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۰
-
آهنگ دف و چنگ می آید؛ چنگ بر دوایر محسوسِ امکان.
آهنگ موزون گام هایت را حس می کنم؛ آن چنان که پس از این، تفتزارهای کربلا استقامتت را.
راز سر به مهر صبوری ات را از دهان کدام کوه بشنوم؟
باید شنید تو را از جاری زلال کوثر.
تو را از نور سیراب کرده اند که نفست بوی تابش می دهد؟
دستانت را پای هر چه بهار، به شکوفه نشانده اند.
نیلی پیراهنت را ملائک، با رشته هایی از سپیده دمان ازل تافته اند بر پاکی پیکرت.
زینب! آمدنت، زیبایی بهاران در راه است.
تو را خورشید به انگشت حیرت نشانه کرده است، تو را کوه ها به استواری، تو را رودها به جریان و خروشانی.
سنگینی نگاهت، راز نامکشوفِ رنج های بی قرار شب های شام است و خطابه های آتشینت، آتشفشانِ جاری از گدازه های خشم تو.
بگذار در این غریبی و تنهایی، هرم نفس های حُزن آلودت، ماه را در هم بپیچد!
آمده ای تا جهانی از استواری در تمام یاخته هایت موج بزند.
بوی سیب و ستاره می دهی.
آمده ای تا چون ابرهایِ سرازیر، بباری بر تشنگی کربلا با زلال چشمان مهربانت.
بانو!
دست هایت نوازشگر شب هایِ یتیمیِ جوانه های نورسِ شکسته است.
در دست هایت، هزار فانوس سوسو زن خرابه های شام می درخشد در شام های غریبان؛
در چشم هایت خورشید پایدار جذبه و اشراق.
بانوی صبر! دامان بلندت، پناهگاه سرهای یتیمی کودکان برادر است در خرابه های قیراندود شام.






