-
دوشنبه ۹ اسفند ۱۳۸۹
-
آيا كسي را مي شناسيد كه به احساس رضايت فكر نكرده و دنبالش نگشته باشد پس چرا هنوز كه هنوز است نارضايتي و ناخوشايندي دست از سر ما برنمي دارد و گريبان ما را گرفته است.
گرفتاري اين دوره اين است كه ما «هميشه» ناراضي هستيم. مهم نيست كه به چه دست پيدا كرده ايم، چقدر درآمد داريم، يا به كجا رسيده ايم. اينها اصلا مهم نيست، چون وقتي آرزويي برآورده مي شود، آرزويي ديگر را در سر مي پرورانيم و وقتي به خواسته اي مي رسيم، خواسته اي ديگر از راه مي رسد و جاي خالي آن را پر مي كند.
اگر درخانه اي بزرگ و مرفه ساكن باشيم، پس از مدتي خانه اي بزرگتر در محله اي مرفه تر مي خواهيم. چرا چون رضايت و خشنودي واقعي را نمي توان تنها در بيرون جست وجو كرد. نمي توانيم آن را با كارهايي كه انجام مي دهيم به دست بياوريم.
البته شايد كمي از آن را در بيرون به دست بياوريم، اما اين مقدار كم پس از مدتي، ديگر نمي تواند ارضايمان كند و آن زمان مانند كسي كه دچار بيماري شده است، هرچه بيشتر آب مي خوريم، تشنه تر مي شويم. هيچ ثروتي، هيچ قدرتي و هيچ شهرتي نمي تواند براي هميشه رضايت خاطر ما را فراهم كند. چشم هايتان را ببنديد و زمان هايي را به ياد بياوريد كه شاد و خشنود بوده ايد.
براي همه ما چنين زمان هايي وجود داشته است. زمان هايي كه اشتياق دروني مان را حس كرده ايم. شايد اين زمان، وقتي بوده كه فرزندمان را درحال فوت كردن شمع هاي نخستين سال تولدش مي ديديم، يا وقتي كه او نخستين قدم هايش را برمي داشت، يا وقتي شما را براي بار اول صدا مي زد.
شايد اين احساس رضايت را در حال صعود به قله كوهي به دست آورده باشيد، يا در حال ماهيگيري، در حال خوردن يك بستني با كسي كه دوستش داريد، يا زماني كه شعري سروده ايد. حتي ممكن است زماني كه زمين را زير و رو مي كرديد تا در آن گلي بكاريد، اين احساس رضايت به سراغ تان آمده باشد.
اما تمام اين لحظات به سرعت باد مي گذرند، به طوري كه اغلب بعد از چند هفته، چند روز يا چند ساعت، به ياد نمي آوريد كه براي لحظه اي كوچك وارد بهشت شده ايد. آن زمان شما در حالت جويدن ناخن هايتان هستيد، آه مي كشيد و احساس پشيماني و ندامت مي كنيد و به چه كنم، چه كنم مي افتيد.
روزگار كنوني ما، زمانه اي است كه دائم اين جمله را به ما ديكته مي كند: «واقعيت زندگي همان چيزي است كه حالا در اختيار داريد» اين زمانه، تنها تجربه هاي بيروني و ماديات را درنظر مي گيرد.
ما هميشه در «بيرون» به دنبال احساس رضايت مي گرديم، نه در «درون» و با القاي تعابيري به خود با جملاتي كه هميشه با «همين كه...» شروع مي شوند؛ به خيال خود معناي عظيم قدر حال را دانستن را يافته و دلمان را به روزمرگي هاي كودكانه اي چون؛ «همين كه كاري پيداكنم، مشكلاتم حل مي شود»، «همين كه ازدواج كنم، ديگر دلواپس نخواهم بود»، «همين كه بچه اي داشته باشم، زندگي ام پراز نشاط خواهدشد»، «همين كه طلاق بگيرم، مي توانم راحت تر باشم»، «همين كه يك خانه بزرگتر، يك ماشين مدل بالاتر و...» و امثال اينها خوش كرده ايم.
انگار احساس رضايت، چيزي است كه مدام از دستمان ما سر مي خورد. شعار خودباوري بايد جايگزين «همين كه...» شود و آن هنگام است كه آن احساس رضايتي را كه دنبالش هستيم مي توانيم پيدا كنيم. با «ايمان به توانايي هايمان» مي توانيم آرامش دروني پيدا كنيم و به مفهوم واقعي احساس رضايت برسيم.






