بوستان حجاب

بوستان حجاب

عنوان_بنر

هفتاد و پنج سال گريه براي پدري که هرگز نديده بود!

پاي صحبت عروس و نوه‌هاي حاج محمد مهدوي اصل، شهيد واقعه گوهرشاد
اسماعيل شرفي

قيام گوهرشاد که اعتراضي بود عليه اقدامات سخيف رضاشاه، شهداي فراواني را تقديم ملت ايران کرده‌است. شهدايي که خيلي کم و يا اصلا از آن‌ها يادي نمي‌شود. محمد مهدوي اصل يکي از شهداي واقعه گوهر‌شاد است. متاسفانه پسر ايشان، صالح مهدوي اصل هم حدود 6 سال پيش فوت کرده‌اند. آنچه در ادامه آمده، از زبان خانواده آقا صالح بيان شده است.

سرنخ‌هايي براي يافتن خانواده شهيد...

روزي که براي مصاحبه به مسجد‌المهدي خيابان هاشمي‌نژاد رفته بوديم، در جريان يکي از مصاحبه‌ها، آقاي حسن تقوي بعد از آن که خاطرات و شنيده‌هايش از دوران کشف حجاب را برايمان تعريف کرد گفت که پدر يکي از دوستانش به نام مرحوم آقا صالح مهدوي در قيام مسجد گوهرشاد شهيد شده‌است. مي‌گفت حاج صالح در خيابان طبرسي مغازه داشت و هر وقت او را مي‌ديد گريه مي‌کرد و مي‌گفت که ما بعد از مرگ پدرم يتيم شديم و زندگي سختي داشتيم...

يافتن خانواده شهيد پس از سال‌ها

به حرم مطهر رفتم و با مسئول کشيک دوم صحبت کردم تا شايد سرنخي پيدا شود. اما رفتن به کشيک خانه حرم و صحبت با دوستان قديم حاج آقا هم سودي نبخشيد. 5 سال از فوت ايشان گذشته بود و کسي ديگر آدرس و شماره‌اي از او نداشت. يادم آمد که حاج حسن تقوي گفته بود که آقا صالح در زمان حياتش در محله امامت زندگي مي‌کرد. بعد از کمي‌پيگيري از اطلاعات 118 بالاخره شماره‌اي در آن منطقه به نام مهدوي اصل پيدا کردم. تماس که گرفتم، خانمي‌تلفن را جواب داد. بعد از اين که موضوع را برايش گفتم با تعجب گفت: بعد از گذشت اين همه سال از فوت حاج آقا، چطور پيدايمان کرديد؟! قرار شد مصاحبه در روزي هماهنگ شود که دو پسر حاج صالح هم حضور داشته باشند.

 

مزار نامشخص شهيد

وقتي پاي صحبت اهل خانه مي‌نشينيم، مي‌فهميم که خود حاج صالح مرحوم هم پدرش را نديده بود چه برسد به همسر و فرزندانش، ولي همان اطلاعات اندکي هم که درباره شهيد محمد مهدوي اصل سينه به سينه نقل شده، نيزمي‌تواند ارزشمند باشد. همسر حاج صالح، خانم زهرا عبدالملکي است که الان هفتاد و پنج سال دارد. در حالي که چادر رنگي‌اش را سفت گرفته، روي صندلي که کنار گلداني بزرگ قرار دارد مي‌نشيند و گفت وگو را شروع مي‌کنيم. از قديم مي‌گويد، از زماني که مادر حاج صالح به خواستگاري آمد: ما با هم همسايه بوديم. آن وقت ها خانه‌شان کوچه جواديه بود. وقتي مادر و خواهرزاده‌اش به خواستگاري من آمدند گفتند که پدرش در شلوغي‌هاي مسجد گوهرشاد شهيد شده است. مادرم تا اندازه‌اي مخالفت مي‌کرد، مي‌گفت خانواده اينها مشخص نيست، پدر او معلوم نيست چطور فوت کرده است. باز چند مرتبه آمدند و رفتند. به هر حال قسمت شد و جواب داديم. بعد از عقد بود که از حاج صالح درباره پدرش سوال کردم گفت موقع کشف حجاب شهيد شده است. گفتم برويم سر مزارش، گفت نمي‌دانم مزارش کجاست و فقط به آن طرف که مي‌گفتند دفن شده، از همان جا برايش فاتحه مي‌خوانم.

 

صحبت هاي نوه شهيد

پسرهاي خانواده، امير و محمد مهدوي اصل هم حضور دارند و گاهي که چيزي به ذهن‌شان مي‌رسد مي‌گويند. آن‌طور که از حرف‌ها بر مي‌آيد مثل اينکه حاج صالح آن زمان که پدرش در مسجد شهيد شده، يکي دوسال بيشتر نداشته است. وقتي کمي‌بزرگ تر مي‌شود از اطرافيان جوياي پدر مي‌شود و از اين طرف و آن طرف و آن‌ها که در شب واقعه بودند اطلاعاتي جمع مي‌کند و متوجه مي‌شود که پدرش به خاطر اعتراض به مسئله کشف حجاب و متحدالشکل کردن لباس در مسجد گوهرشاد شهيد مي‌شود. امير پسر بزرگ خانواده که درصدي هم جانبازي دارد، کم سن‌وسال که بوده در مغازه دوچرخه و موتورسازي پدر کمک دست او بوده و بالطبع بيشتر دم خور پدر بوده‌است. از پدرش مي‌گويد، از اين که هميشه درد يتيم بودن را با خود داشته و اين موضوع در تمام جوانب زندگي‌اش نيز تاثير داشته‌است. او پدرش را با عنوان حاج آقا، ياد مي کند و هرچند بار که بگويد حاج آقا، لفظ خدابيامرز را از قلم نمي‌اندازد. مي‌گويد: خانه ما قبلا در بولوار فرودگاه بود، 30متري فرعي، مغازه‌مان هم در خيابان طبرسي بود. بعضي وقت‌ها که از مغازه مي‌خواستيم به خانه برويم از سمت پنج راه مي‌رفتيم، حاج آقا خدابيامرز روبه روي پارکي که الان به آن پارک وحدت مي‌گويند موتور را نگه مي‌داشت و مي‌ايستاد و فاتحه مي‌خواند. به من هم مي‌گفت براي بابابزرگت حمد و قل هو ا... بخوان. گفتم کجاست؟ گفت در همين پارک دفن شده. ولي اين را که دقيقا کجاست نمي‌دانست. با توجه به جست و جوهايي که کرده بود فهميده بود که بابايش آنجا با بقيه خاک شده است؛ جايي که به آن گودال خشت مال‌ها مي‌گفتند.

 

حتي درخت را به نيت پدرش آب مي‌داد...

پسرش امير مي‌گويد حاج آقا خدابيامرز از بهلول به نيکي ياد مي‌کرد: يک روز که در مغازه بوديم گفت بيا نگاه کن، اين بنده خدا که دارد رد مي‌شود، شيخ بهلول است. البته بهلول را يک طور ديگري تلفظ مي‌کرد. مي‌گفت اين کسي بوده است که در جريان مسجد گوهرشاد که بابايم شهيد شد، حضور داشت. محمد، کوچک ترين پسر خانواده مي‌گويد: گفتني‌ها را مادر و برادر بزرگم گفتند فقط اين که اين اواخر که حاج آقا زنده بود چندين بار در همان محدوده پارک وحدت از من خواستند که ماشين را نگه دارم و براي پدرشان فاتحه بخوانيم. من فکر مي‌کنم حاج آقا خيلي پدرش را دوست داشت، من بارها ديده بودم آب که به درخت مي‌داد به نيت او مي‌داد. به ما هم مي‌گفت حتي آب که به درخت مي‌دهيد به نيت بدهيد، به نيت پدر، پدربزرگ. حتي صدقه هم که مي‌داد همين‌طور بود.

برگرفته از خراسان

ارتباط با ما

  • آدرس پستی: ایران-تهران-خیابان اول-کوچه دوم- بن بست سوم- ساختمان چهارم
  • فکس: +9732987654
  • تلفن: +3398764532
  • همراه: +3398764532