-
چهارشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۲
-

مقنعه
«مقنعه» در اصل، واژه اي عربي از ريشه قَنَع است كه به زبان فارسي منتقل گرديده است. زنان عرب از زمان هاي پيش از اسلام از اين پوشش استفاده مي كردند.1 دهخدا در فرهنگ لغت،2 واژه مقنعه را مترادف چارقد مي داند كه: «پارچه مربع شكلي است مخصوص زنان كه آن را دولا كرده، به شكل مثلث در آورند و سپس آن را در وسط، طوري بر روي سر اندازند كه طرف زاويه قائمه در پشت سر و دو زاويه حادّه در طرفين واقع شود. سپس آن را در زير گلو محكم كنند».3
مِقْنَعَة يا مِقْنَعْ، پارچه اي است كه زنان سر خود را بدان بپوشانند.4 فرهنگ لغت دهخدا برگرفته از اقرب الموارد در توضيح اين واژه آورده است: «آنچه زنان سر خود را بدان بپوشانند».5
بر اين اساس، واژه مقنعه، جامه اي است كه زنان، مو و سر خود را با آن مي پوشانند. برخي از مترادف هاي اين واژه در زبان فارسي عبارت است از: دامني، دامنك، (دامك)، روپاك، معجر، نصيف، روسري، باشمه، ربوسه، ربوشه، سرآويزه، گواشمه، ورپوشه، لچك و سرپوش.6
اين پوشش، از لباس هاي سنّتي زنان ايراني بوده كه انواع مختلفي از آن در منابع مربوط7 ديده مي شود. امروزه نيز زنان ايراني از اين نوع سرپوش استفاده مي كنند، ولي آن را مقنعه نمي نامند، بلكه مقنعه فعلي زنان ايران، جامه اي است مخروطي شكل، شبيه به چارقدي كه قسمت جلوي آن، جايي كه گردن و سينه را مي پوشاند، به هم دوخته باشد. اين پوشش تمام سر، موها، زير گلو، گردن، سينه و شانه ها را به غير از گردي صورت مي پوشاند. البتّه زنان پرهيزكاري كه به حجاب خود مواظبت بيشتري دارند، به مقنعه خويش در دو طرف صورت، بند يا قطعه اي كش وصل مي كنند تا اين سرپوش به سر محكم گردد و افزون بر آن، در پايين شكافي كه جلوي مقنعه براي گردي صورت است، قطعه پارچه اي مثلث شكل مي دوزند تا قسمت هاي زير زنخدان و چانه شان به طور كامل پوشيده گردد.
سرپوش در لغت عرب نيز مترادف هايي دارد كه به چند مورد از آن اشاره مي كنيم.
مِقْنَعَة يا مِقْنَعْ، پارچه اي است كه زنان سر خود را بدان بپوشانند.4 فرهنگ لغت دهخدا برگرفته از اقرب الموارد در توضيح اين واژه آورده است: «آنچه زنان سر خود را بدان بپوشانند».5
بر اين اساس، واژه مقنعه، جامه اي است كه زنان، مو و سر خود را با آن مي پوشانند. برخي از مترادف هاي اين واژه در زبان فارسي عبارت است از: دامني، دامنك، (دامك)، روپاك، معجر، نصيف، روسري، باشمه، ربوسه، ربوشه، سرآويزه، گواشمه، ورپوشه، لچك و سرپوش.6
اين پوشش، از لباس هاي سنّتي زنان ايراني بوده كه انواع مختلفي از آن در منابع مربوط7 ديده مي شود. امروزه نيز زنان ايراني از اين نوع سرپوش استفاده مي كنند، ولي آن را مقنعه نمي نامند، بلكه مقنعه فعلي زنان ايران، جامه اي است مخروطي شكل، شبيه به چارقدي كه قسمت جلوي آن، جايي كه گردن و سينه را مي پوشاند، به هم دوخته باشد. اين پوشش تمام سر، موها، زير گلو، گردن، سينه و شانه ها را به غير از گردي صورت مي پوشاند. البتّه زنان پرهيزكاري كه به حجاب خود مواظبت بيشتري دارند، به مقنعه خويش در دو طرف صورت، بند يا قطعه اي كش وصل مي كنند تا اين سرپوش به سر محكم گردد و افزون بر آن، در پايين شكافي كه جلوي مقنعه براي گردي صورت است، قطعه پارچه اي مثلث شكل مي دوزند تا قسمت هاي زير زنخدان و چانه شان به طور كامل پوشيده گردد.
سرپوش در لغت عرب نيز مترادف هايي دارد كه به چند مورد از آن اشاره مي كنيم.
خِمار
اصل اين واژه (خ م ر) است. ابن فارس كه در ريشه يابي واژه ها همّت عظيمي به كار بسته و از اين جهت اثرش بسيار مهم است، مي نويسد: «خمر بر پوشش و ملازمت آن دلالت مي كند».۸
ابن عبّاس، صحابي معروف رسول اكرم صلي الله عليه و آله و مفسّر بزرگ كلام اللّه مجيد نيز مي گويد: «شراب را از آن جهت خمر ناميده اند كه عقل را مي پوشاند.»۹ همچنين ابن منظور از ابن الاعرابي نقل مي كند كه: «الخمرة، به معناي پنهان كردن است».۱۰
در كتاب التحقيق في كلمات القرآن الكريم است».۱۱
در هر صورت، خمار، لباسي است كه زن با آن سرش را مي پوشاند.۱۲
فرهنگ هاي معتبر لغت، مثل اقرب الموارد6 و منتهي الارب۱۳ نيز خمار بر وزن كتاب را به مقنعه و معجر زنان كه سر خود را به آن مي پوشانند و همچنين هر آنچه چيز ديگري را بپوشاند، معنا كرده اند. فرهنگ معروف لسان العرب نيز مي نويسد: «خمار زن، همان مقنعه است و گفته شده كه خمار هر آن چيزي است كه زن با آن سر خود را بپوشاند».۱۴
قِناع
لغت نامه هاي المنجد الطلاّب۱۵ و فرهنگ لاروس۱۶ آن را به «مقنعه، روسري زنان و آنچه زنان با آن سر را بپوشانند» معنا كرده اند. فرهنگ عربي ـ فارسي منتهي الارب في لغة العرب در تعريف آن مي نويسد: «پرده پوشي كه بر بالاي مقنعه پوشند».۱۷ لغت نامه معروف العين۱۸نيز تنها به اين مطلب كه: «قناع گسترده تر از مقنعه است» اشاره مي كند، ولي كتاب الملابس و الزّينة في الاسلام آن را چنين توصيف مي كند: «چيزي است كه زن به وسيله آن مو و سرش را پوشانده و طوري آن را در زير زنخدان گرد مي كند كه صفحه صورت بيرون مي ماند».۱۹
مِعجَر
واژه اي است عربي كه در فارسي نيز به كار مي رود. لغت نامه هاي لاروس۲۰ و ترجمه المنجد۲۱آن را به روسري و چارقد معنا كرده اند. لغت نامه العين كه به طور معمول به جزئيّات نيز اشاره دارد، در توصيف آن مي نويسد: «جامه اي است كه زن بر سر مي اندازد. از رداء كوتاه تر است و از مقنعه بزرگ تر.»۲۲با اين توصيف، معجر، سرپوشي است شبيه به قناع. مولا علي عليه السلام در بيان شگفتي رنگ آميزي پرهاي طاووس، سياهي اطراف گردن آن را به معجر سياه تشبيه كرده، مي فرمايد: «كَاَنَّهُ مُتَلَفِّحُ بِمِعْجَرٍ أَسْحَمَ؛ گويا به دور گردنش معجري سياه افكنده است».۲۳پس مترادف هاي عربي واژه مقنعه، همچون مترادف هاي واژه چادر، در عين هم معنايي و اشتراك در اصل معنا، تفاوت هاي ظريفي دارد كه قابل توجّه است.
پی نوشت ها:
1. براى آگاهى بيشتر نك: فصل سوم، بحث كيفيت پوشش مقنعه.
2. لغت نامه فارسى دهخدا، ج 17، ص 37.
3. فرهنگ فارسى معين، ج 6، ذيل واژه چارقد.
4. فرهنگ فارسى معين، ج 4، ص 4303.
5. لغت نامه دهخدا، ج 7، ص 14 و 15.
6. همان، ص 952.
7. نك: غلامعلى حداد عادل، فرهنگ برهنگى و برهنگى فرهنگى، تهران، سروش، 1376، چ 7، صص14ـ17، 19، 21، 30 و 31.
2. لغت نامه فارسى دهخدا، ج 17، ص 37.
3. فرهنگ فارسى معين، ج 6، ذيل واژه چارقد.
4. فرهنگ فارسى معين، ج 4، ص 4303.
5. لغت نامه دهخدا، ج 7، ص 14 و 15.
6. همان، ص 952.
7. نك: غلامعلى حداد عادل، فرهنگ برهنگى و برهنگى فرهنگى، تهران، سروش، 1376، چ 7، صص14ـ17، 19، 21، 30 و 31.
۸. معجم مقاييس اللّغة، ص 215.
۹. لسان العرب، ج 4، ص 258.
۱۰. همان، ص 257.
۱۱. حسن مصطفوى، التحقيق فى كلمات قرآن الكريم، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 360، ج3، ص129.
۱۲. مصباح المنير، ج 1، ص 181.
۱۳. اقرب الموارد، ج 1، ص 301.
۱۴. منتهى الارب، ج 1 و 2، ص 340.
۱۵. لسان العرب، ج 4، ص 257.
۹. لسان العرب، ج 4، ص 258.
۱۰. همان، ص 257.
۱۱. حسن مصطفوى، التحقيق فى كلمات قرآن الكريم، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 360، ج3، ص129.
۱۲. مصباح المنير، ج 1، ص 181.
۱۳. اقرب الموارد، ج 1، ص 301.
۱۴. منتهى الارب، ج 1 و 2، ص 340.
۱۵. لسان العرب، ج 4، ص 257.
۱۶. فرهنگ جديد عربى ـ فارسى، ص 461.
۱۷. خليل جرّ، فرهنگ عربى ـ فارسى لاروس، مترجم: سيدحميد طبيبيان،تهران،اميركبير، 1367، ج2، ص1952.
۱۸. منتهى الارب، ج 3 و 4، ص 1063.
۱۹. العين، ج 7، ص 94.
۲۰. الملابس و الزّينة فى الاسلام، ج 1، ص 171.
۱۷. خليل جرّ، فرهنگ عربى ـ فارسى لاروس، مترجم: سيدحميد طبيبيان،تهران،اميركبير، 1367، ج2، ص1952.
۱۸. منتهى الارب، ج 3 و 4، ص 1063.
۱۹. العين، ج 7، ص 94.
۲۰. الملابس و الزّينة فى الاسلام، ج 1، ص 171.
۲۱. فرهنگ لاروس، ج 2، ص 1926.
۲۲. ترجمه المنجد، ج 1، ص 681.
۲۳. العين، ج 1، ص 222.
۲۴. نهج البلاغه، مترجم: محمّد دشتى، قم، انتشارات خوشرو، 1381، چ 1، ص 315.
۲۲. ترجمه المنجد، ج 1، ص 681.
۲۳. العين، ج 1، ص 222.
۲۴. نهج البلاغه، مترجم: محمّد دشتى، قم، انتشارات خوشرو، 1381، چ 1، ص 315.






