بوستان حجاب

بوستان حجاب

عنوان_بنر

حكايات و داستانهاي كوتاه حجاب و عفاف

    عفيفه اي در باغ

روزي حاكم بصره، در باغ خود قدم مي زد، چشمش به زن باغبان افتاد. آن زن در غايت جمال و زيبايي و نهايت عفاف بود. حاكم باغبان را به دنبال كاري فرستاد تا از نزد او دور شود. آن گاه به زن باغبان گفت: برو همه درها را ببند.
زن رفت و باز آمد و گفت: همه درها را بسته ام، فقط يك در را نمي توان بست. حاكم گفت: آن كدام در است؟! گفت: آن دري است كه ميان تو و آفريدگار است كه به هيچ طريق بسته نمي شود. حاكم چون اين سخن را شنيد، پشيمان شد و استغفار و توبه كرد.۱

فرشته اي در حضور حضرت مريم(س)
حضرت مريم(س) دوشيزه اي است در كمال زيبايي و در عنفوان جوان. او در گوشه اي خلوت و دور از انظار مأوا گرفته كه ناگهان فرشته حق به صورت بشري در كمال جمال و آراستگي در برابر او آشكار مي گردد. در چنين شرايطي مريم(س) پاك دامن بدون آنكه بداند اين جوان آراسته و زيبا فرشته الهي است كه به صورت بشر در آمده و بدون آنكه حتي از نام و خصوصيات او پرسش كند، با ذكر يك جمله موعظه آميز از وي مي خواهد تا از نزدش دور شود و در آن مكان درنگ نكند. و آن جمله همان است كه خداي تعالي از زبان وي حكايت مي كند كه بي درنگ فرمود: «اِنّي اَعُوذُ بِالرَّحْمنِ مِنْكَ اِنْ كُنْتُ تَقِيَّا»۲
«من به خداي رحمان پناه مي برم از تو اگر شخص پرهيزكار هستي.» يعني از خدا بترس و بلا درنگ از نزد من خارج شود. در اينجا بود كه فرشته الهي خود را معرفي كرد و مأموريت خود را از جانب خداي تعالي به اطلاع وي رسانيد. (به شرحي كه در قرآن بيان شده است).۳
اسيري كه نجات يافت
امام باقر(ع) فرمودند:
اسرايي را به خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله آوردند. حضرت از ميان همه آنها تنها يك نفر را مورد عفو قرار داد. آن مرد گفت: اي رسول خدا صلی الله علیه و آله چرا مرا از ميان همه اينها آزاد نموديد؟
حضرت فرمودند: الان جبرييل از طرف خداوند به من خبر داد كه در تو پنج خصلت است كه خدا و رسول صلی الله علیه و آله او آنها را دوست دارند. يكي از آنها اين است كه تو بر ناموست بسيار غيور هستي. و چهار خصلت ديگر تو سخاوت، حسن خلق، راستگويي و شجاعت مي باشند. خدا به پاداش اين خصلتها تو را بخشيد.
۴
مثل اين باشيد!
يكي از علماء بزرگ۵ در مشهد مقدس براي آنكه به محضر امام زمان عج الله تعالی فرجه الشریف شرفياب شود، ختم زيارت عاشورا را، در چهل جمعه، هر هفته در مسجدي از مساجد شهر آغاز مي كند. ايشان چنين توضيح مي دهند كه: در يكي از جمله هاي آخرين، ناگهان شعاع نوري را مشاهده كردم كه از خانه اي نزديك آن مسجدي كه من در آن مشغول به زيارت عاشورا بودم، مي تابيد.
حال عجيبي به من دست داد، از جاي برخاستم و به دنبال آن نور، به در آن خانه رفتم. خانه كوچك و فقيرانه اي بود. از درون خانه، نور عجيبي مي تابيد. در زدم، وقتي در را باز كردند، مشاهده كردم كه حضرت ولي عصر امام زمان عج الله تعالی فرجه الشریف در يكي از اتاق هاي آن خانه تشريف داشتند، در آن اتاق جنازه اي را مشاهده كردم كه پارچه اي سفيد بر روي كشيده بودند، وقتي من وارد شدم و اشك ريزان سلام كردم، حضرت به من فرمودند: «چرا اين گونه دنبال من مي گردي و رنجها را متحمل مي شوي؟ مثل اين باشد (اشاره به جنازه فرمودند). تا من دنبال شما بيايم!»
بعد فرمودند: «اين بانويي است كه در دوره بي حجابي (رضا خان پهلوي) هفت سال از خانه بيرون نيامد كه مبادا نامحرم او را ببيند!».
۶
الف) بعدازظهر عاشورا وقتي خيمه هاي ابا عبدالله الحسين(ع) را آتش زدند و به فرمان حضرت سجاد(ع) همه فرار كردند دختركي از فرزندان امام حسين(ع) مي گويد: من فرار مي كردم، عربي، مرا دنبال كرد و با نيزه به پشت من زد كه به زمين افتادم، آن گاه چنان گوشواره مرا كشيد كه گوشم را دريد و من بيهوش شدم، وقتي به هوش آمدم ديدم عمه ام زينب سرم را به دامن گرفته نوازش مي كند. اين دختر دلسوخته اي كه آشيانه اش ويران شده، به آتش كشيده شده، پدر و برادرش شهيد شدند، لب تشنه است، سه روز است آب به رويش بسته است وقتي به هوش آمد نگفت عمه تشنه ام! نگفت عمه گوشم مجروح است! نگفت عمه مرا تازيانه زدند! نگفت پدرم كو! برادرم كو! فقط وقتي متوجه شد چادر به سر ندارد با گريه التماس كرد! عمه جان چادر ندارم! آيا چادري نداري كه خود را با آن بپوشانم؟ حضرت زينب گريه كرد و فرمود: دخترم چيزي براي ما باقي نگذاشته اند؟
ب) سكينه دختر امام حسين(ع) روز يازدهم در گودال قتلگاه خود را روي بدن پدر انداخت و عده اي از اعراب با كعب ني و تازيانه او را از بدن بي سر پدر جدا كردند نگفت پدر مرا مي زنند! نگفت پدر مرا به اسيري مي برند! نگفت پدر تشنه ام! بلكه اشك مي ريخت و فرياد مي زد: پدر برخيز چادر از سرما كشيدند، بابا سرهاي برهنه ما را بنگر، بابا بر خيز عمه ام زينب را مي زنند!!
۷
هنگامي كه حضرت موسي(ع) به نزديك شهر مدين رسيد، اجتماع گروهي نظر او را به خود جلب كرد. به زودي فهميد كه اينها شبان هايي هستند كه براي آب دادن به گوسفندان اطراف چاه آب اجتماع كرده اند و چارپايان خود را سيراب مي كنند. آنگاه در كنار آنها دو زن را ديد كه گوسفندان خود را مراقبت مي كنند اما به چاه نزديك نمي شوند.
وضع اين دختران با عفت كه در گوشه اي ايستاده اند و كسي به داد آنها نمي رسد و يك مشت شبان تنومند كه تنها در فكر گوسفندان خويشند و نوبت به ديگري نمي دهند، نظر حضرت موسي(ع) را جلب كرد. نزديك آمد و گفت: چرا پيش نمي رويد و گوسفندان را سيراب نمي كنيد؟ دختران در پاسخ گفتند: ما گوسفندان خود را سيراب نمي كنيم تا چوپانها همگي حيوانات خود را آب دهند و خارج شوند، آن گاه از باقيمانده آب استفاده مي كنيم و براي اينكه اين سئوال براي موسي بي جواب نماند كه چرا پدر اين دختران عفيف آنها را به دنبال اين كار فرستاده افزودند: پدر ما پير مرد سالخورده اي است كه نه خود قادر است گوسفندان را آب دهد و نه پسري داريم كه اين مشكل را متحمل گردد.
حضرت موسي از شنيدن اين سخن ناراحت شد. جلو آمد، جمعيت را كنار زد و به آنها گفت:
چه مردمي هستيد كه به غير خودتان نمي انديشيد! جمعيت كنار رفتند و گفتند: بسم الله، اگر مي تواني آب بكش! چرا كه مي دانستند دلو به قدري سنگين است كه تنها با نيروي ده نفر از چاه بيرون مي آيد.
آنها حضرت موسي(ع) را تنها گذاشتند. ولي آن حضرت با اينكه خسته و گرسنه بود ايمان به ياريش آمد و يك تنه دلو چاه را بيرون كشيد و گوسفندان آن دو دختر را سيراب كرد. سپس به سايه روي آورد گفت: خدايا هر خير و نيكي بر من بفرستي به آن نيازمندم.
شعيب پيامبر كه مي بيند دخترانش زودتر از هميشه به خانه آمده اند جريان را جويا مي شود و براي اينكه دين خود را به اين جوان ادا كند يكي از آن دو دختر را به دنبال او مي فرستد. دختر كه با نهايت حيا گام بر مي دارد و پيداست از سخن گفتن با يك جوان بيگانه شرم دارد، به سراغ موسي مي آيد و تنها يك جمله مي گويد: «پدرم از تو دعوت مي كند تا پاداش عمل نيكت را به تو بدهد.»
حضرت موسي(ع) به دنبال دختر حركت كرد. طبق بعضي روايات دختر براي راهنمايي از پيش رو حركت مي كرد و موسي از پشت سرش. باد به لباس دختر مي وزيد ممكن بود لباس را از اندام او كنار بزند. حيا و عفت و غيرت حضرت موسي(ع) اجازه نمي داد چنين شود. «به دختر گفت: من از جلو و تو بر سر دوراهي ها و چند راهي ها را راهنمايي كن. آري اين حياء و عفت وغيرت حضرت موسي باعث شد روزانه اي در زندگي او ايجاد شود. شعيب دختر خود را به عقد او در آورد و هشت سال براي تكميل كمال خود به شاگردي شعيب در آمد.
۸
تقسيم كار
روزي حضرت علي(ع) و حضرات زهرا(س) به خدمت پيامبر صلی الله علیه و آله رسيدند تا از آن حضرت براي تقسيم كارهاي زندگي كسب تكليف نمايند؛ پيامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: فاطمه(س) كارهاي داخل خانه و علي(ع) كارهاي خارج خانه را انجام دهند. دختر پيامبر صلی الله علیه و آله از اين تقسيم كار فوق العاده خوشحال شد و اظهار داشت: «جز خدا كسي نمي داند كه من چقدر از اين تقسيم كار خوشحال شدم.»۹
از اين روايت بر مي آيد كه حضرت زهرا(س) حتي الامكان علاقه داشت در پس پرده حجاب و عفاف زندگي كند و تا ضرورتي نمي ديد از اختلاط با مردان خودداري مي كرد.۱۰
سخنراني از پشت پرده
هنگامي كه فدك را از حضرت زهرا(س) گرفتند، آن بانوي بزرگوار با رعايت حجاب كامل به مسجد رفتند، در بين راه گروهي از زنان بني هاشم و مهاجر و انصار دور حضرتش حلقه زده بودند، پس از ورود به مسجد حضرت دستور دادند پرده اي در مسجد آويختند تا حائلي ميان مردان و زنان باشد، سپس از پشت پرده به ايراد خطبه پرداختند.۱۱

ارتباط با ما

  • آدرس پستی: ایران-تهران-خیابان اول-کوچه دوم- بن بست سوم- ساختمان چهارم
  • فکس: +9732987654
  • تلفن: +3398764532
  • همراه: +3398764532