-
یکشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۲
-
در شيار پلکهاي باران، که هميشه مي بارد؛ و در دستان کوه، که هميشه استوار است؛ امروز، تنها صداي قدمهاي اشک است و باريدن آه.
ماه، در محاق اندوه فرو رفته و زمين، سر بر آستان آسمان مي سايد و مي گريد. امروز، غروب نخلها، سرخي ديگري دارد؛ و «خاک»، همه «مرثيه» است.
و تو، فاطمه، حديث غير قابل تفسير حضرت حقي. شب، تنها شاهد توست، که در کجاي خاک، آهسته آرميده اي. تو، «نه انساني، که حوري بهشتي خدايي و «امانت» بزرگ رسول خدا (ص).از آن شب که رفتي؛ شب، پيراهن سياه به تن آشفته کرد و خورشيد، به اجبار سر از شانه کوه برگرفت.تو اي «محدثه آسماني»، بر تارک انديشه هامان پايداري. حکايت تو، بعد از پدر؛ نام «غريبي» را از عالم برداشت. تو، «علي» را چه آرام مي پاييدي، و او، در ارتحال تو، چه بي صدا، با قلبي سرريز از حزن، خون گريست. حالا براي کودکان دلبندت، قصه مي گويي، قصه «عشق و وداع». بعد از تو، در حنجره کودکانت، طنين افکن، ناله بود. و بغض که به دلهاي معصومانه شان تکيده.
تو، اوج بلنداي يک زن و نهايت افتخار زناني.
در نبودت، باران اشکيم و در شاديِ بودنت، غرق سپاس. سپاس از حضرت دوست، که چون تو را، براي زمين و زمان خلق کرد. تا ما، در زندگي امروزي مان؛ هر روز و هر سحر، با ذکر تو، و با نام تو، تمام خانه هاي دلمان را چراغاني کنيم؛ و قلبهامان را بر آستان نگاهمان، در انتظارِ آمدنِ حضرت منتظر(عج)،منتظر بگذاريم. به اميد ظهورش و به اميد آن روز که بتوانيم شعر شيواي بودنت را بر نور هميشه آذر خورشيد به امانت بگذاريم.و باشد که نامت هميشه بر دلهامان بماند.






