-
شنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۹
-
معمولا در خانوادههايي متولد ميشويم و رشد ميکنيم که حداقلي از مذهب را دارند.
از همان 4-3 سالگي هم که به لطف فعاليت اجتماعي مامانها وارد اجتماع ميشويم و از همان دوران مهد کودک و پيشدبستاني آموزشهاي تربيتيمان با توجه به استانداردهاي آموزش و پرورش شروع ميشود. از 7 سالگي هم که همه ما حجاب را با پوشيدن فرم مدرسه و آن مقنعههاي توردار تجربه ميکنيم. تلويزيون و رسانههاي ديگر هم که هيچ وقت وظيفه سنگين پيامرسانيشان را فراموش نميکنند. همه ما تقريبا با آموزشهاي مشابه و تجربههاي بصري يکسان بزرگ ميشويم. اما در انتها اتفاقي که ميافتد هيچ تناسبي با آن چه که ما آموزش ديدهايم ندارد! در اين نوشته به آن روي سکه اين اتفاق که ميتواند در اصطلاح «بدحجابي» يا به واقع «بيحجابي» باشد کاري نداريم و به سراغ روي ديگر اين مسئله يعني دختر خانمهاي محجبه رفتهايم.
* در هر جامعهاي وقتي شخصي مطابق ارزشها و هنجارهاي آن جامعه رفتار ميکند فردي مطلوب و مورد پسند افراد جامعه و ساير ارکان آن است. حالا تصور کنيد اين هنجارها و ارزشها، با ارزشهاي حکومتي هم يکساني داشته باشد آن وقت اين مقبوليت و مورد توجه قرار گرفتن بايد چند برابر باشد. حالا شما بگوييد خانمي که هماهنگ با ارزشهاي خانواده بزرگ شده است و در دوران جواني فردي محجبه است، چطور ميشود که در مناسبات اجتماعياش دچار مشکل ميشود و به اصطلاح خودمان، «چرخش در جامعه خوب نميچرخد و کسي تحويلش نميگيرد؟» دوستان براي اينکه مسئله را به خوبي درک کنند کافي است با چادر مشکي وارد يکي از اين فروشگاههاي شيکان، پيکان بشوند.
* من چادرم را دوست دارم. دلم ميخواهد بتوانم در بيشتر موقعيتهاي بيرون از منزل با اين پوشش ديده شوم. تازگيها يک لپتاپ خريدهام شما يک کيف مناسب سراغ داريد که هم ستون فقرات من آسيب نبيند و هم با چادر بتوانم از آن استفاده کنم؟
* من چادري هستم. ميخواهم به کوهنوردي بروم. در کوه نگاههايي هستند که به من ميخندند. شما علت اين نگاهها را ميدانيد؟
* من يک مهندس هستم که چادريام. در اولين برخورد در پروژههايم همه فکر ميکنند من يک خانم بيسواد هستم که بهطور اتفاقي گذرم به آنجا افتاده است! براي خلاص شدن از اين ذهنيتها چهکار بايد بکنم؟
* من يک دکتر داروساز هستم که چادر ميپوشم. کودکم را براي معالجه به بيمارستان برده بودم تا خودم را معرفي نکردم با من مطابقشان اجتماعيام برخورد نشد. به عقيده من آنچه براي من جايگاه اجتماعي ميآورد حجاب است بعد ساير ويژگيهايم شما چطور فکر ميکنيد؟
* با همه اين نگاهها و اين تغييرات تاکتيکي که در جامعه نسبت به من چادري وجود دارد، مهم اين است که من چادرم را دوست دارم، با همين چادر به دانشگاه و محل کار و خيابان و فروشگاههاي شيکان شهر ميروم و سعي ميکنم خودم باشم با چادري که روي سرم است و تحصيلاتي که ديگران نميدانند و حس خوب حريمداري که خودم ميفهمم. من چادرم را دوست دارم و سعي ميکنم با اين چادر دوست داشتني، لپتاپم را حمل کنم، به کوه بروم، کار کنم و چادرم را روي سرم نگه دارم.
* کورش، فريبرز، عادل، مهران، ليلا، بهار و... همه متولد سالهاي آغازين دهه 60 هستند. آن وقتها هنوز ماهواره نبود و جامعه هم خيلي چند صدايي نشده بود! (منظورمان اين است که همه يک شکل و يک رنگ بودند.) مدارس غيرانتفاعي هم راه نيفتاده بود. هنرپيشهها و فوتباليستهاي رنگ و وارنگ هم در جامعه وجود نداشتند. «تايتانيک» هنوز ساخته نشده بود و چه کسي «آنجلينا جولي» را ميشناخت؟ کورش، فريبرز و ليلا و بهار همه به مدرسههاي سر کوچهشان ميرفتند و الگويشان مامان و خانم معلمشان و سريال مثبت «آينه» بود. در نتيجه آنها تجربههاي بصري و عملي چندان خاصي نداشتند. همه اين صغري، کبريها را آوردم که بگويم هيچکس نبود که آنها را (مانند بچههاي دهه 70) از راه به در کند، اما اتفاق عجيبي افتاد بچهها همينطور که بزرگ ميشدند و زندگي اجتماعي را تجربه ميکردند، متوجه شدند که کمکم دارند از راه به در ميشوند! آدمهاي بيرون اصلا شبيه سريالهاي تلويزيوني نبودند. بعضيها بودند که هيچ جور شبيه نکات اخلاقي کتاب ديني رفتار نميکردند. آن وقت يک از آنها از بقيه پرسيد: «ميشود ارزشهايي که به ما آموختهاند با ارزشهاي محيطمان هماهنگي نداشته باشد؟» و آن ديگري گفت: «در اين سالها که داشتند ما را تربيت ميکردند، چرا براي خودشان کاري نکردند؟» و آن ديگري گفت: «برويم از بزرگترمان بپرسيم.» و بزرگترشان پاسخ داد: «فرزندانم! اشکال از اين نيست که ما روي فرهنگ جامعه کار نکردهايم، همانطور که ما در فوتبالمان يک تماشاگرنما داريم و يک بازيکننما و يک ناداورنما و... انگار که در جامعهمان هم و در اداراتمان هم و در اماکن عموميمان هم و در مطب پزشکانمان هم و در سينماهايمان هم يک تعدادي شهروندنما داريم که معلوم نيست از کجا در جامعه ما سروکلهشان پيدا شده است!»
* شايد اتفاقي باشد. شايد تعمدي در کار نبوده است. اما از قديم گفتهاند «از کوزه همان برون تراود که در اوست». يک چيزهايي هست که با بخشنامه و تذکر و تبصره درست نميشود. يک وقتي در قديم يک آقاي مشمحمد معماري بوده است که ميخواسته خانه بسازد حواسش بوده در خانه را که باز ميکنند تا ته خانه ديده نشود. يعني ميگفته زن و بچه مردم عين زن و بچه من! يعني اينکه نگاه نامحرم نيفتد درون خانه؛ در گوشت و استخوانش نفوذ کرده بوده؛ مگر ميشده که نگاه نامحرم به درون خانه و به زن و بچه مردم بيفتد! حالاهمان آقاي مشمحمد معمار رفته درس خوانده شده جناب مهندس، زن و بچه هم دارد و خيلي هم رگ غيرتش کلفت است اما وقتي خانه ميسازد دلت باز ميشود، در خانه را که باز ميکني تا ته خانه ديده ميشود! يعني غافل است آقاي مهندس يا درسي که خوانده ايراد دارد؟ اين جوري ميشود که آدم گاهي به آب درون کوزهها بدجوري شک ميکند و گرنه از کجا اين همه شهر گلآلود است! حالا اين را بزرگترش کن بياور در کوچه و بازار، بياور در طرحهاي سازماني و ملي! بياور آنجا که ميخواهند براي ورزش خانمها برنامه بدهند؛ که ميخواهند براي کار خانمها طرح بريزند. اگر حواست باشد اگر کمي مثل مشمحمد معمار فکر کني جوري مد راه نمياندازي که حجاب را بر هم بريزي. جوري ورزش نميسازي که حريمي را بشکني. جوري کار نميتراشي که حيايي را از بين ببري.






