بوستان حجاب

بوستان حجاب

عنوان_بنر

حجاب و داستان پوشيده رويان

پيش‌پرده؛ سري به عالم ارواح

مي‌گويد: مگر قحطي‌‌ موضوع آمده؟ اين همه موضوع هلو!

لابد مي‌پرسي مثلا چه موضوعي؟ مي‌رفتي سراغ فوتبال، يا درباره نشريات زرد و نارنجي مي‌نوشتي يا درباره هدفمندکردن يارانه‌ها! موضوع از اين هلوتر!؟ مگر مجبوري بروي سراغ چنين موضوعي که ناچار شوي يک مشت ارواح طيبه و خبيثه‌ بخت برگشته، آن هم متعلق به 3-2 هزار سال قبل ميلاد را از گور بکشاني بيرون! که چي؟ «ببخشيد مصدع اوقات شريف شدم، مشکلي پيش آمده لطفايه نوک پا تشريف بياوريد برخي افکار عمومي را روشن کنيد.» خوب است کسي دم به ساعت ارواح جد و آباء تو را احضار مي‌کرد و مي‌نشاندشان پاي ميز مذاکره؟

گفتم: اصلا اين‌ها با رضايت شخصي مي‌آيند، خودشان شاکي‌اند، من هم لطف مي‌کنم مي‌نشينم پاي درد دلشان. مي‌گويي نه؟ خودت بخوان!

نويسنده مي‌گويد: همين ابتداي کلام تکليفم را با شما خواننده فهيم روشن کنم:

1. همه مطالبي که از اين پس مي‌آيد کاملا براساس شواهد و اسناد مکتوب است پس اگر ترديد کردي، ما را چوپان دروغ‌گو نکن، کافي ‌است به منابع سري بزني.

2. روده‌ موضوع ما حسابي دراز است، به درازي روده‌ تاريخ، پس بالاغيرتا توقع نداشته باش در اين چند سطر بگنجد، پس باز هم عجالتا به منابع سري بزن.

3. در هر صورت بد نيست آدم برود و سري به منابع تاريخ مملکتش بزند. تاريخ چند جلدي «ويل دورانت» که نيست تاريخ مملکتش است.

پرده اول؛ پوشيده‌رويان باستاني

* لابد در کتاب‌هاي تاريخ سال‌هاي مدرسه از تاريخ ايران باستان چيزهايي خوانده‌اي، من هم خوانده‌ام، نمي‌دانم يا شايد در خاطرم نيست که چرا هيچ کجاي آن صفحات نيامده که مردم باستاني چطور لباس مي‌پوشند يا زنان کجاي اين داستانند. تاريخ که فقط تيمور و چنگيز نيست! آخر ما را چه به فتوحات سلطان محمد خوارزمشاه! وقتي تاريخ خودش را از زندگي آدم‌ها کنار بکشد و ما تبديلش کنيم به يک مشت اطلاعات ثقيل از فلان شاه و بهمان جنگ، نتيجه‌اش هم مي‌شود همين رسم معهود کلاس‌هاي تاريخ! يعني چرت ‌زدن‌!

مي‌گويم: لابد پوستر‌هاي تمام ‌‌رنگي دوره هخامنشي را هم ديده‌اي با آن ليدي‌هاي خوش بر و روي حرير پوش که عشوه‌ها‌يشان بيشتر به سوپر‌استارهاي دوره ما نزديک است تا زنان خجالتي آن دوره! اما آن چه به دور از تخيل و تصويرسازي ما اتفاق افتاده چيز ديگري است؛ مثلا مجسمه «ناپيراسو» ملکه عيلام، متعلق به نيمه دوم هزاره اول قبل از ميلاد که در «شوش» پيدا شد و اکنون در موزه «لوور» پاريس است(!) (مي‌گويم: تعجب ندارد، تقريبا 110 آثار باستاني را دوستان مستشرق ما يادگاري برده‌اند پاريس... البته چند تايي از آثار جامانده که قاچاقچي‌ها دارند کم‌کم زحمتش را مي‌کشند!)

از اين حرف‌ها که بگذريم، ناپيراسو در مجسمه مذکور جامه‌اي بر تن دارد کاملا ساده، پيراهني آستين کوتاه مزين به شال کمر که همه‌ جزئيات بدنش را مي‌پوشاند.

زنان «اشکاني» هم پوششي مشابه داشته‌اند نمونه‌اش نقش برجسته زن «پاليمر» در همان لوور پاريس(!) زني با چادري(!) روي سر که تا قسمت پاها امتداد دارد.

مي‌پرسي: چادر؟

مي‌گويم: چادر بر خلاف تصور ما محصول ورود اسلام به ايران نيست، بلکه واژه‌اي است «سانسکريت» که ايرانيان باستان از جمله هخامنشيان به پوشش مستطيل شکلي مي‌گفتند که زنان آن را روي سرشان مرتب مي‌کردند و در دو طرف بدنشان جمع مي‌شد. نمونه‌اش هم فرش «پازيريک» ايراني که متعلق به دوره هخامنشي است که نقش چنين زناني را در خود جاي داده است، زناني با لباس‌هاي پر چين و چادري کوتاه و نازک با دامني نيم‌گرد. ساساني‌‌ها هم پيراهني بلند، ساده و پرچين و گشاد بر تن مي‌کردند که گاهي بندي به عنوان کمربند داشت، با آستيني بلند، يقه گرد و چادري که از دوره‌هاي پيش برجاي مانده بود. نمونه‌اش هم نقش برجسته‌هاي «طاق بستان» که خوشبختانه زور هيچ مستشرقي نرسيد که آن‌ها را از جا بکند.

و باز برخلاف تصور ما زنان باستاني نه تنها چون مردان در عرصه اجتماع حضور نداشتند بلکه زناني پستونشين و پوشيده‌ بوده‌اند از همين رو در منابع از آن‌ها با عنوان «پوشيده‌رويان» ياد مي‌شود.

زن در ايران باستان حتي در سفرها و مهماني‌ها هم در انظار ظاهر نمي‌شد. حتي در دوره اشکانيان که به تسامح مشهورند؛ زن در فعاليت‌هاي اجتماعي داخل نمي‌شد که البته زنان روستايي را بايد از اين قاعده استثنا کرد.

شايد داستان «خشايار‌شا» و همسر يهودي‌اش «استر» را نشنيده باشيد اما روايت شده که شاه هخامنشي در مهماني عمومي و در حالت مستي استر را به شرکت در جشن فرا خواند. اما استر سرپيچي کرد و گفت شاه در حالت مستي است و نمي‌داند چه مي‌گويد و چه ‌مي‌خواهد! و در مهماني ظاهر نشد. چرا که هيچ‌گاه در دربار ايران رسم نبوده زنان در چنين اجتماعاتي شرکت کنند.

پرده دوم؛ ناصرالدين شاه به فرنگ مي‌رود

* دين جديد که وارد ايران شد بعضي سنت‌ها را تغيير داد و برخي را استوار کرد؛ اسلام مي‌گفت زنان و مردان لباس بلند نپوشند و نيز زنان مشابه مردان لباس نپوشند. اسلام حجاب را نه تنها در پوشيدگي ظاهري زن مي‌دانست بلکه او را به پوشيدگي باطني که همان عفت و حياي رفتاري و گفتاري بود دعوت مي‌کرد و در عين حال پاي زنان را به عرصه جامعه باز مي‌نمود و به او جايگاه اجتماعي و سياسي مي‌بخشيد. مگر ايرانيان داستان بيعت پيامبر با زنان را نشنيده بودند؟ اسلام پس از ورود به ايران در برخورد با زنان دچار چالش نشد و پوششي را به آنان تحميل نکرد. حجاب تنها دستور ديني نبود، ارزش بود و زنان نجبا و اصيل زادگان پاي‌بند‌تر از سايرين به اين ارزش‌ها بودند و بي‌پوشش بودن را به دور از شئونات نجيب زادگي مي‌دانستند.

همين‌طور بگيريد بياييد تا دوره معاصر، قصه تازه از اين‌جا خواندني مي‌شود! امان از اين قجر‌ها... دوره قاجار است و دروازه‌ مملکت به سوي دنيا باز؛ نمي‌دانم اين از کم جنبه‌اي ما بود يا از پررنگ و لعاب‌ بودن شهر فرنگ، که هر که رفت غرب‌زده و تجدد مآب برگشت و نيامده بر طبل پيشرفت و ترقي آن هم به شيوه فرنگي کوبيد. نمونه‌اش «سيد حسن تقي‌زاده» بود که مي‌گفت: «از فرق سر تا ناخن پا فرنگي شويم.» اصلش برمي‌گردد به دوره‌ «عباس‌ميرزا» و «اميرکبير» که پديده اعزام به خارج و ترجمه رواج يافت. مي‌گويند لباس‌هاي زنان دربار ناصرالدين شاه قبل از سفرش به فرنگ عبارت بود از «پيراهني کوتاه و ارخالقي از آن کوتاه‌تر که براي پوشاندن بالاتنه به کار مي‌رفت و زيرجامه‌اي که تا پشت پاها را مي‌پوشاند و چارقدي بلند براي پوشاندن موي سر.» اما شاه که به فرنگ رفت «بالرين»‌هاي «سن‌پطرزبورگ» دلش را بردند و چشمش را گرد کردند طوري که به محض بازگشت زنان درباري را به لباس آن‌ها در آورد. اما اين امر به بيرون سرايت نکرد و زنان هنوز بيرون از خانه روبند مي‌زدند.

پرده سوم؛ تقليد رضاخان از شاه افغان

* «اصلا چادر و چاقچور، دشمن ترقي و پيشرفت ماست، درست حکم يک دمل را پيدا کرده که با احتياط بايد به آن نيش‌تر زد و از بين‌اش برد.» اين جمله از «رضا‌خان ميرپنج» است که سال 1304 شخص اول مملکت شد و 2 ماه نشده بوق تجدد خواهي و نهضت نوسازي‌اش گوش فلک را کر کرد. اولين اقدام، نمايش «تمدن نسوان» بود که در لواي روشنفکري زنان را به بي‌حجابي تحريک مي‌کرد و واکنش علمايي چون «آيت‌ا... مدرس» و «آيت‌ا... فيروزآبادي» را به دنبال داشت. سال 1306روزنامه «حبل‌المتين» مقاله‌اي نوشت که در آن زيرپوستي از وجوب رفع حجاب سخن مي‌گفت، همان سال 2 مهمان ناخوانده وارد ايران شدند، «امان‌ا...‌خان» شاه افغان و همسر کشف حجاب کرده‌اش «ثريا». عجب...! رضاخان به خودش آمد ديد کلي از قافله تمدن عقب افتاده و کشور همسايه گوي سبقت را از او ربوده است... اگرچه بي‌پروايي امان‌ا...‌خان کار دستش داد و قيام عمومي افغان‌ها در برابر اقدامات تجدد مآبانه‌اش او را ناچار به استعفا کرد اما سفر او کار خودش را کرده بود و روشنفکران ملي را حسابي به جنب و جوش انداخت.

پرده چهارم؛ سردار سپه و دارودسته‌ تجدد خواه

* در ايران اولين مرحله «کشف حجاب» طور ديگري بود. نمي‌شد بي‌گدار به آب زد. «علي‌اکبرخان داور» (وزير عدليه وقت) لايحه اتحاد لباس را به مجلس داد.

مي‌پرسي: مگر اتحاد لباس چه عيبي دارد؟

مي‌گويم: نخير عزيز دل، ظاهرش اين است و باطنش فرنگي شدن و بازار مصرف اروپا شدن.

رضاشاه که اول کار با نقاب دفاع از دين و علماي ديني وارد صحنه شده بود به ناگهان پرده از چهره حقيقي‌‌اش انداخت.

نوروز 1307 (27‌رمضان‌1346) خانواده شاه (زنان و فرزندان) براي انجام مراسم سال نو، بدون داشتن حجاب به صحن مقدس حرم حضرت معصومه (ع) وارد شدند. «شيخ محمدتقي بافقي»، روحاني مبارز قمي، تلاش کرد با تذکري شفاهي، از درگيري احتمالي جلوگيري کند؛ اما نه تنها پيام مصلحانه‌ او موثر واقع نشد بلکه خانواده شاه به نشانه اعتراض محل را ترک گفته و به منزل توليت رفتند و از آن‌جا موضوع را تلفني به شاه گزارش دادند. رضاشاه پس از دريافت خبر، فورا به قم رفت. وي با چکمه وارد حرم شده و شخصا شيخ بافقي را با عصا مورد ضرب و شتم قرار داد.

چيزي نمي‌پرسي! سرت را پايين انداخته‌اي و فکر مي‌کني.

من ادامه مي‌دهم: اما از حق نگذريم به قول «مهدي قلي‌خان ‌هدايت» (ملقب به مخبرالسلطنه و از نويسندگان عصر پهلوي): «کشف حجاب سوغات آنکاراست.»

شاه بعد از سفر به ترکيه در 1313 و مشاهده اقدامات «آتاتورک» گفته بود: «من تصور نمي‌کردم ترک‌ها تا اين اندازه ترقي کرده و در اخذ تمدن اروپا جلو زده باشند. حالا مي‌بينم که ما خيلي عقب هستيم. به‌ويژه در قسمت تربيت دختران و بانوان... فورا بايد با تمام قوا به پيشرفت سريع مردم، به‌ويژه زنان اقدام کنيم.»

و کم نبودند آدم‌هايي که شدند کاسه داغ‌تر از آش و هي آب ريختند توي آسياب افکار رضاخاني! «عبدالحسين تيمور‌تاش» (مشاور شاه و شخص دوم مملکت)، «ذکاء‌الملک فروغي» (وزيرالوزراء وقت)، «علي‌اصغر حکمت» (وزير معارف زمان کشف حجاب) و الي آخر...! چه مجيزها که براي اعلي‌حضرت همايوني از اقدام نوگرا و ترقي‌خواهانه‌شان خوانده نشد.

شاه هنگامي که از ترکيه بازگشت، با تمام قوا وارد عمل شد. بهمن همان سال در افتتاح دانشگاه تهران، دختران را تشويق کرد که بدون حجاب به تحصيل مشغول شوند. کار از برداشتن حجاب زنان شمال شهري آغاز شد اما جشن‌ها و سخنراني‌ها جز اعلام انزجار نتيجه‌اي در بر نداشت.

پرده بعدي سناريوي شاه تغيير «کلاه» بود! پيش از بلندتر شدن زمزمه‌هاي کشف حجاب در اول فروردين 1314، دستور ديگري بر سردر اماکن عمومي و ادارات دولتي نصب گرديد. دستوري که خبر از تغيير کلاه اجباري مي‌داد تغيير کلاه لگني به کلاه فرنگي (شاپو). همراه با آداب استعمال آن که تقليدي کورکورانه از آداب ظاهري فرهنگ غرب بود. دور از انتظار نبود که شاه تا آن‌جا پيش رود که نعل به نعل رفتارهاي فرنگيان را تمدن و پيشرفت بداند و آن‌ها را به جامعه زمانش تحميل کند.

دولت «فروغي»، متحدالمآلي در اين‌باره صادر کرد؛ اما مردم که ميلي به اين تغيير اجباري نداشتند، اشتياقي از خود نشان ندادند و کسي نسبت به تغيير کلاه اقدام نکرد، اما اعمال فشار به کارمندان دولت از آغاز اين برنامه پيش‌بيني شده بود و چاره‌اي جز اطاعت باقي نمي‌گذاشت. بعد هم قضيه جشن مدرسه «شاپور» شيراز پيش آمد و کشف حجاب ناگهاني دختران سرود خوان روي سن، که باني آن کسي جز علي‌اصغرحکمت نبود و سرانجامش شد تبعيد «فالي» روحاني معترض و مبارز شيرازي که عليه اقدام اخير حکومت موضع‌گيري کرده و فرداي همان روز روي منبر اقدام رژيم را محکوم کرده بود.

پرده پنجم؛ کشف حجاب به زور سرنيزه

حادثه «گوهرشاد» مشهد هم که دانه درشت اين قائله‌ها بود، قصه‌اش طولاني است و نتيجه‌اش کوتاه! شاه دستور قتل عام متحصنان عليه تغيير کلاه و بي‌حجابي را صادر کرد، مردمي که تنها براي اعتراض به تغيير کلاه، زمزمه‌هاي کشف حجاب و محصور کردن «آيت‌ا...‌ قمي» در شاه عبدالعظيم، به مسجد گوهر‌شاد رفته و در آن‌جا متحصن شده بودند. دستور کوبنده رضاخان اين بود: «حتي اگر 10 هزار نفر کشته شوند امشب بايد آستانه و مسجد فتح شود.» و مسجد به خون کشيده شد و گورهاي دسته جمعي از زنده‌هاي مجروح و کشته‌هاي بي‌گناه پر شد. گوهرشاد تير خلاص رضاخان بود. ديگر از هيچ جاي مملکت صدايي به اعتراض برنخاست. شاه مستبدانه مخالفانش را سرکوب کرد. بعد از حادثه علما تبعيد شدند و معترضان، قتل عام! شاه 17دي1314 ميخ تفکراتش را به زور هم که شده به ذهن ملت کوبيد. 17 دي ملکه و دخترانش در جشن دانشسراي عالي رسما اعلام کشف حجاب کردند، بگذاريد ما نگوييم؛ همان مهدي‌قلي‌خان‌ هدايت بگويد که از خودشان است: «17 دي روز ورود به صحنه‌ تمدن است، مملکت را آوازه تمدن و ترقي گرفته، مسرورم که مي‌بينم خانم‌ها در نتيجه معرفت، به وضعيت خود آشنايي يافته‌اند. نصف قواي مملکت بي‌کار بود و به حساب نمي‌آمد. اينک داخل جماعت شده است. آنان‌ که مشغول خانه‌داري بودند به عرصه ولنگاري هم قدم نهادند...»

پرده ششم؛ روشن‌فکري با چراغ خاموش

مي‌گويي: چه‌قدر پرده دارد اين نمايشت! البته يک جورهايي در ذاتش کمدي هم هست به‌ويژه تئوري‌هاي عالي‌جناب رضا شاه!

مي‌گويم: اين پرده آخر است کمي تلخ يا به قول دوستمان تراژيک. اين همه سوال پرسيدي اما نپرسيدي وسط اين ماجراي طول و دراز حجاب و کشف حجاب کجايند نويسنده‌ها و شاعران و نخبگان و به اصطلاح خواص مملکت؟ کجايند هم قطاران ما که به کمک قلم‌هايشان ديو استبداد را از پاي درآورند؟

جوابش اين است: فعلا توي جبهه همان ديو استبداد!

«ملک‌الشعراي بهار»، «عارف قزويني»، «ميرزاده عشقي»، «پروين اعتصامي»... البته اين را که مي‌گويم تنها يک واقعيت تاريخي است وگرنه در کارنامه آدم‌هايي چون بهار و پروين کم نيست حرف‌‌ها و سخن‌هاي کم نظير، اما حالا به هر دليل اين‌ها همه شده‌اند مداح اقدامات متجددانه اعلي‌حضرت همايوني، که دليل‌اش را بايد اهل فن در مجال ديگري بگويند. اين هم مشت نمونه خروار از اشعارملک الشعراي بهار:

دريغا کز حجاب خود وطن را / به نيمه تن فلج فرمايي اي زن!

بزرگا، شهريارا، کامر فرمود / ازين بيغوله بيرون آيي اي زن

به شاه پهلوي از جان دعا گوي / اگر پنهان اگر پيدايي اي زن»

مي‌پرسي: پس آخر اين قصه چه مي‌شود؟

مي‌گويم: آخرش شد شهريور1320. نتيجه شکاف عميق ميان حاکميت و مردم، رضا شاه را به تبعيد ابدي فرستاد و اکثر زنان نيز بعد از شهريور 1320 دوباره به حجاب بازگشتند.

پس پرده؛ درپس پرده دنيا چه مي‌گذرد؟

* «خانم مسلمان 32 ساله آبستني که به علت با حجاب بودن مورد توهين جوان بي‌ادبي قرار گرفته بود و به همراه همسر و پسر خردسالش براي شکايت در دادگاه حاضر شده بود، مورد حمله متهم قرار گرفت و جلوي چشم فرزند خردسالش، همسر، قاضي پرونده و ديگر کارکنان دادگاه به طرز فجيعي با چاقو به قتل رسيد.»

سري تکان مي‌دهي مي‌گويي: خبرکه جديد نيست. تکراري بود.

مي‌گويم مگر خبرهاي قبلي جديد بودند. اصلا مگر من شبکه خبرم که خبر جديد به سمع و نظر بينندگان برسانم؟! جريمه 25 يورويي و يک هفته زنداني! قانون جديد بلژيک براي زنان مسلماني که با حجاب اسلامي در کشور ظاهر مي‌شوند. اين هم خبر جديد.

تظاهرات دختران محجبه ترکيه؟ يا آن دختر 30 ساله ترک که به خاطر حجاب مادرش جلوي در بيمارستان دانشکده پزشکي ترکيه جان داد. باز هم بگويم؟ اين‌ها همه براي من ‌جديدند.

چيزي نمي‌پرسي، چيزي نمي‌گويي؟ اما ذهنت پر از چراست؟

ذهن من هم پر از چراست؟!

مي‌گويم: فردا ما مي‌شويم تاريخ. آن وقت اگر چون مني خواست از تاريخ‌مان براي چون تويي بنويسد از چه بنويسد؟ از سکوت؟

به گمانم داري به چيزهايي فکر مي‌کني که نمي‌شود نوشت. سکوت کرده‌اي.

شايد بهتر باشد از اين‌جا به بعد من هم سکوت کنم.

ارتباط با ما

  • آدرس پستی: ایران-تهران-خیابان اول-کوچه دوم- بن بست سوم- ساختمان چهارم
  • فکس: +9732987654
  • تلفن: +3398764532
  • همراه: +3398764532