-
پنجشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۱
-
بود و همين مسئله موجب ظهور آيين مسيحيت در روم شده بود. يكي از نهادهايي كه در روم باستان چندان ارزشي نداشت، كانون خانواده بود، همين مسئله موجب نگرش منفي نسبت به جايگاه زن در روم شده بود.رواج سنت هاي غلط، وضعيت خانوادگي در روم را به مخاطره انداخته بود، تولد در روم، خود حادثهاي خطرخيز بود. اگر كودك، كژ و كور يا دختر بود، پدر به حكم سنت مي توانست او را بكشد وگرنه مقدمش گرامي بود. تمامي تصميمات مهم در مسائل خانوادگي، به نگرش پدر مربوط مي شد و او مي توانست در باب زندگي فرزندان خود تصميم بگيرد.
روميان اين دوره، تا اندازهاي از گسترش خانواده جلوگيري مي كردند، اما سخت آرزو داشتند كه صاحب پسر شوند. پسر نماد قدرت و عظمت خانواده بود، پسر
ميتوانست در جنگها از سرزمين و كشور خود دفاع كند، اما در مقابل زنان و دختران هيچ ارزشي در اجتماع نداشتند و در جنگها، سربار مردان بودند، به برده و اسارت بردن زنان، ننگي براي جامعه بود.
در روم باستان، نظام پدر سالاري در اوج خود بود و به عبارت ديگر، پدرشاهي اساسي ترين و اختصاصي ترين نهاد جامعه رومي محسوب مي گشت. پدر از اختيار مطلقي برخوردار بود و او يگانه كسي بود كه از حقوق و مزايايي بهرهمند مي شد. خريد و فروش با او بود و او حتي خود را مالك و صاحب جهيزيه همسر خود مي دانست.
مرد تنها فردي بود كه مي توانست در مسائل سياسي و اجتماعي شركت كند و اختيار زن و فرزندان با او بود. مجرد اتهامي براي زن كافي بود تا شوهر او را به زندان و مرگ محكوم نمايد. اختيار مرگ و زندگي و فروش و به اسارت سپردن فرزندان نيز با پدر بود. در واقع، پدر خود را ارباب و مالك همه وسايل حتي مالك همه اعضاي خانواده از مادر گرفته تا فرزندان و نوهها مي دانست. پدر در خانواده بيشتر يك مالك و صاحب اختيار بود تا پدري دلسوز براي همسر و فرزندان خود.
شواهد تاريخي حكايت از بيعدالتي مضاعفي دارد كه در نظام خانوادگي روم باستان در حق زن روا داشته مي شد. ويل دورانت در صفحه 68 كتاب تاريخ تمدن چنين نوشته است: «زن حق حضور در محاكم را، حتي به عنوان شاهد نداشت. چون بيوه مي شد، هيچ گونه ادعا يا حق زوجيت بر دارايي شوهر نمي يافت. شوهر اگر مي خواست، مي توانست براي او چيزي باقي نگذارد. در هر سني از عمرش زير قيموميت مردي خواه پدر، خواه برادر يا شوهر، خواه فرزند يا سرپرست بود كه بياجازه او حق استفاده از اموالش را نداشت.»
ويل دورانت يك چنين تصويري را از موقعيت زن در روم باستان ترسيم مي نمايد و اين در حالي است كه هنري لوكاس تصويري معتدلتر از جامعه رومي ارائه مي دهد، به نظر مي رسيد تصويري كه لوكاس از زن رومي بيان مي كند، در دوران بعد از ظهور مسيحيت باشد.
بعد از ظهور مسيحيت در روم، تحولات اجتماعي، فرهنگي و سياسي بسياري در جامعه رومي رخ داد. زنان در محافل مذهبي پذيرفته شدند، اما حضورشان بدون حجاب ممنوع بود. بولس كه يكي از حواريون بود، ابلاغ كرده بود: «زنان در كليسا ساكت باشند. در آنجا محلي كه زيردستتر باشد، بگيرند. اگر احتياج به چيزي دارند، آن را در خانه از شوهرانشان بخواهند، زيرا شايسته نيست كه زني در كليسا حرف بزند.» در واقع جايگاه واقعي زن با ظهور مسيحيت انجام گرفت و اين آيين تلاش نمود تا نگرشي مثبت و انساني نسبت به زنان و نهاد خانواده ارائه دهد.






