بوستان حجاب

بوستان حجاب

عنوان_بنر

دل نوشته اي براي چادر مشكي ام: در ره منزل ليلي

بازي برده را، ير به ير از من مي خواهند! وقتي مشكي چون مشك چادر را سال هاست به جانت راه برده اي و به چند و چونش عقيده داري؛ وقتي بايد تمجيد و تعريفش كني؛ و خوب سخت است اين طور نوشتن و فكر كردن به اين كه آنانكه تو را مي دانند، از فخر هميشگي ات به چادر، كبر و خودبزرگ بيني برداشت نمي كنند؟! شايد جوابشان را نتواني بدهي، اما جواب دلت را چرا، مي دهي! آن وقت صداي موج دريايي مي شوي، كه مدت هاست تو را در خود غرق كرده و با خود مي برد هر جا كه خاطرخواه اوست.
باور دارم كه سياهي خوب نيست. خيلي ها حتي بي تبصره گفته اند: رنگ سياه «هميشه»، خوبي و تصوير مثبتي به دنبالش ندارد! و شايد بايد اقرار كرد كه ندارد. اما اين نواي تازه را هم بشنو كه اين بار قصه، قصه رنگ نيست؛ قصه آرامشي است در كالبد متانت. آخر سياهي چادر و چشم، رمز و راز ديگري ست. خط خوشي ست بر پيكر خراماني كه در ره منزل ليلي، سربالايي و سرپاييني نمي شناسد، آفتاب داغ روز و سياهي دل شب را هم. اصلا گويي، كام تشنه روزه دار و پاي خسته را به حريم جاودانه و حصار پر ميمنتش هم راهي نيست؛ كه اگر بود، اين همه حرف گران و گزاف و خرده و درشت، بي معرفت، حواله قامت بامعرفتش نمي كردند، تا اين همه دست بي خير و شايد به ظاهر از سر خير، به سويش دراز شود و بخواهد پرده از سحر مستور در تيرگي اش بردارد و برملايش كند. مغمومش كند، محتومش كند و نقطه بگذارد بر سرخط عقيده اي كه تازه پا نگرفته و همه را در به در معنايش كرده.
گفتني نيست، دنياي انسان مدار اين بيرق، كه البت، چون كوهي خود عيان است و از فرسنگ ها دورتر خود را بيان
مي دارد و مي نماياند؛ و شايد، حالا اينگونه با تو سخن
مي گويم، به ياد آوري روزهايي را كه ستوده اي اين بيرق در مسير تندباد را.
مي داني! «تطمئن القلوب» مي شوي ميان دست هاي
بسته اش، هر چند كه «ذكرالله» بر زبانت نباشد؛ كه بي اغراق اين سياهي سحرانگيز، خود حرز و وردي است كه عطر خدا دارد و حرفش ردخور ندارد براي دل بي قرار زيبارويان سرزمين من.
بي حساب و كتاب به دريا نزده ام كه با چوب تند كلام نقد مي زني توصيفم را؛ كه هر چه گفتم، از آستان آشنايي است كه مادران و خواهرانمان طعم خنكش را هر چند در ميان روزهاي گرم تابستان چشيدند و ثانيه هاي تشنه رمضان را زير لوايش سپري كردند و لبخندشان تازه تر شد و بنيه روحشان افزون تر، و باور كن بد نياوردند از آن همه پايداري؛ كه امروز اصالت و متانت را همين بيرق سياه معنا كرده است، آن هم پر و پيمان و بي كم و كاست.
بي اغراق، اگر بگوييم، ديروز چادري از سري كشيده شد، نبود مگر به قصدي كه معرفت نداشت و شانه هاي تاريخ را تا
مدت ها لرزاند تا بعدي ها و بعدتري ها، لب هايشان را، در برابر تندي روزگار با چادر مشكي شيرزنانمان، بارها و بارها به دندان بگزند و خيره شوند در سياهي پر هيبتش.
باز هم به نقد تيز مي راني كلامم را؟ كعبه را كه ديده اي! پرده اش را هم بي گمان. آن همه سنگ دست چين كه با دقت و ظرافت، چينشي ابدي و پرطنين را رقم زدند، تا براي هميشه، زائران سپيدپوش گردش بچرخند و به قربانش بروند، در دل همان چادر سياهي نهان شده، كه آرامش عميقش، در يك لحظه، بي شمار و پي درپي دل هاي بي قرار را آرام مي كند. گويي كه در منزل خود اقامت گزيده اي و قرار است دمي به خود بينديشي؛ نه به آنچه چشم هايت ولع كرده اند.
كاش قسمتت شود و قدم بزني در ميان خيل عشاق اين نگين پنهان شده در سياهي؛ كه اگر قسمتت شده باشد و حرفم را در نيابي، پس من با چه كسي از راز شيرين اين ديار بگويم؟ و چگونه توصيف كنم آن همه احساس را در كالبدي پر هيبت؟ قند شيرين قدم زدن در هواي خالص آستان قدسي و سالمش را در گوش چه كسي نجوا كنم تا باور كند آن همه آرامش بكر و دست نيافتني را؟
حالا، با سخنم همراه شو! با دلت، با حس ات، و با تمام عشقي كه به مادران سرزمينت داري. عطر و آرامش نهفته در اين همه كعبه حي و حاضر را، بي آنكه با منطق و برهان پيگير شوي، احساس مي كني؟ كمي به خود بينديش و به قلب جوينده ات؛ به آن سياهي غرّايي كه سخن حق را بي صدا تلاوت مي كند و لبخندي از سر صدق را، چون زلالي آب و گلاب قاب مي گيرد و آسايشي جاودان را، در آغوش همان سياهي، ارزاني مي كند.
كلام را بايد بس كرد، كه گفتني زياد است اما، جمله را هم بس كنم، فكر نابت را كه نمي توانم؛ كه مخرني ست براي در هم تنيدن فكر و احساس. از كوزه همان برون ترآود كه در اوست...

ارتباط با ما

  • آدرس پستی: ایران-تهران-خیابان اول-کوچه دوم- بن بست سوم- ساختمان چهارم
  • فکس: +9732987654
  • تلفن: +3398764532
  • همراه: +3398764532