بوستان حجاب

بوستان حجاب

عنوان_بنر

ماجراهاي شنيدني تشرف بانو حقيقي به دين مبين اسلام

چندي پيش نگارنده به همراه حسن روشناييان به منزل زني 58 ساله در نجف آباد اصفهان كه در سن 15 سالگي مسلمان شده، رفتيم. حسن برادر شهيد عليرضا روشناييان مي‌باشد كه از شاگردان استاد حاج حسن‌ پورشبانان بوده و زير نظر او در نمازخانه حضرت خديجه كبري (س) به درس خداشناسي،‌عرفان و ... مشغول مي‌باشد. روشناييان معتقد است يكي از راه‌هاي رسيدن به خدا كمك به فرد مسلمان است. او مدت 5 سال است كه قيم اين زن مسلمان مي‌باشد. با او به منزل ايشان رفته و به گفتگو پرداختيم كه با هم ماحصل آن را مي‌خوانيم؛
لطفا از خودتان براي ما بفرماييد.
فاطمه (كياندخت) حقيقي متولد 1333 نجف‌آباد مي‌باشم. در سن 12 سالگي با پسر عمه‌ام ازدواج كردم. پس از مدتي به دليل اختلاف به خانه پدري‌ام برگشتم. در آن موقع همسايه‌اي در كنار منزل پدري‌ام بود، يك روز به مادرم گفت: حالا كه كياندخت مدت طولاني اينجاست اجازه بدهيد به منزل ما بيايد و قالي ببافد. مادرم با پدرم صحبت كرد و پدرم مخالفت كرد و گفت: مگر ما ندار هستيم كه كياندخت مي‌خواهد كار كند؟ بالاخره پس از مدتي پدرم موافقت كرد و من قدم به منزل همسايه‌ام زهرا خدادادي گذاشتم. زن مسلمان و خوبي بود. و به من مي‌گفت كه: تو زن بسيار ساده و خوبي هستي،‌نيت من اين است كه از تنهايي دربيايي. كم كم در هنگام قاليبافي سرودهايي در وصف رسول اكرم (ص) برايم مي‌خواند و من با وجود اينكه بهائي بودم خيلي علاقه به اين شعرها پيدا كردم. حتي وقتي صداي اذان پخش مي‌شد خيلي دوست داشتم كه بشنوم. مخصوصا دعاهاي شب ماه رمضان را بسيار دوست داشتم. پس از مدتي زهرا خانم به من گفت: كياندخت من خيلي به تو علاقه دارم، تو با اين حسنات خوب حيف نيست كه مسلمان نيستي! من گفتم: چطور؟ او گفت: بهائي‌ها به دليل اينكه اصول اسلام را رعايت نمي‌كنند نجس هستند. پس از مدتي گفتگو، من خيلي ناراحت شده و به خانه مادرم برگشتم ولي با كسي راجع به اين مسئله صحبت نكردم. زهرا وقتي فهميد من ناراحت شدم فردا كسي را به دنبالم فرستاد و من نرفتم. اين بار خودش به دنبالم آمد. من به ايشان گفتم: مگر نگفتي كه من نجس هستم پس چرا به دنبالم آمدي؟ زهرا گفت: مي‌خواهي بداني چرا اين حرف را زدم؟ گفتم: بله مي‌خواهم بدانم. زهرا از من پرسيد: شما در دين بهائيان چند نوع غسل داريد؟ و سئوال‌هاي ديگر. هرچه پرسيد گفتم: نمي‌دانم. زهرا گفت: يا شما مرا با دين خود (بهائي) قانع كن يا من شما را به اين دين (اسلام) فرا مي‌خوانم. پس از مدتي گفتگو من گفتم: مي‌خواهم مسلمان بشوم. زهرا گفت: اگر به دين اسلام دربيايي و بعد از مدتي كوتاه دوباره به دين خود (بهائي) برگردي گناه كرده‌اي. بهتر است مدتي كاملا فكر كني و بعد تصميم قاطع بگيري و قلبا مسلمان شوي.» از من پرسيد: آيا صلوات بلد هستي بفرستي؟ گفتم: بله بلدم. زهرا متذكر شد كه شب قبل از خواب صلوات بفرست و با خداي خودت راز و نياز كن تا نشانه‌اي ببيني و مسلمان شوي. به خانه آمدم،‌پدرم وقتي حال مرا ديد از من پرسيد: كيان آيا مي‌خواهي به خانه خودت پيش شوهرت برگردي؟ من گفتم: نه. من خسته‌ام فقط مي‌خواهم بخوابم. قبل از خواب طبق گفته زهرا خانم با خدا راز و نياز كردم و خوابيدم. در عالم خواب ديدم منزلمان مثل روز روشن است و پدر و مادرم در خانه نيستند. به بيرون خانه و در پي آنها به كوچه رفتم. ناگهان زني از كنار من رد شد كه صورت خود را پوشانده بود. به طرف من برگشت و مرا نوازش كرد و از من پرسيد: دختر خانم چه شده چرا ناراحتي؟ من گفتم: من به دنبال پدر و مادرم مي‌گردم. آن زن گفت: دخترم تو ديگر بزرگ شده‌اي و بايد خود به فكر خود باشي و تصميم‌ بگيري. آب نباتي به من داد و گفت: برگرد به خانه‌ات. در همين حين ناگهان با فرياد از خواب پريدم. پدر و مادرم سريع پيش من آمدند و پرسيدند‌: چرا فرياد مي‌زني؟ من چيزي نگفتم فقط گفتم: من خيلي خسته‌ام. چون اگر حرفي مي‌زدم ديگر نمي‌گذاشتند به منزل همسايه،‌تنها جايي كه به لحاظ روحي آرامش داشتم بروم.
با اين حال پدرم وقتي اوضاع را ديد گفت: ديگر نمي‌گذارم به منزل همسايه بروي. مگر من ندارم كه تو كار مي‌كني؟ گفتم: من فقط به خاطر سرگرمي به منزل همسايه مي‌روم. بالاخره كمي آب قند به من دادند. من نيز خوردم و خوابيدم. دوباره در عالم خواب ديدم (مثل خواب اول) با همان سر و وضع از خانه بيرون آمدم، ديدم در كوچه‌‌مان آتشي دايره مانند روشن است و آن طرف آتش بيابان مي‌باشد. پشت آتش يك درخت تنومند بود كه زن و مردي به درخت بسته شده بودند و آتش از آنجا زبانه مي‌كشيد. در طرف ديگر آتش، آقايي با لباس كاملا سبز و صورتي نوراني ايستاده است و كتاب قرآن در دست دارد. همين كه خواستم به سمت آن زن و مرد بروم پايم سوخت. در همين موقع آن آقا به كنارم آمد واز من پرسيد: چه شده؟ من گفتم: كمي پايم سوخت. به پايم نگاه كرد، سوزش پايم خوب شد. از او پرسيدم: اين زن و مرد كيستند؟ جواب داد: آنها پدر و مادر تو هستند. حالا تو كجا مي‌روي؟ گفتم: منزل ما اينجاست و من به دنبال پدر و مادرم مي‌گردم. آن آقا فرمود: برگرد. من پرسيدم: كجا برگردم؟ ايشان بازگفتند: برگرد. گفتم: آخر چرا بايد برگردم؟ فرمود: اين راهي كه مي‌روي راه صحيحي نمي‌باشد. من اصرار كردم و گفتم: من مادرم را مي‌خواهم. ايشان گفتند: بسيار خوب اگر مادرت را مي‌خواهي برو و اشاره به آتش نمودند. من گريه كردم و گفتم: آيا اينها پدر و مادر من هستند كه دارند مي‌سوزند؟ گفت: آري اگر تو نيز مي‌خواهي راه آنها را بروي تو هم مثل آنها مي‌سوزي. گفتم: چرا؟ گفت: به دليل اينكه دين آنها بر حق نيست. گفتم: من مي‌خواهم پيش مادرم بروم. گفت: اگر پيش آنها بروي مي‌سوزي، من ديگر اصرار به رفتن تو نخواهم كرد. گفتم: خوب به كجا بروم؟ گفت: به مسير مخالف آنها برو كه ناگهان دوباره از عالم خواب بيدار شدم منتها ديگر فرياد نكشيدم و آرام بودم.
فردا سريع به سراغ همسايه‌مان رفتم و تمام خوابم را برايش تعريف كردم. در هنگام گفتن خوابم، اشك از چشمان زهرا جاري مي‌شد و گفت: چه خواب قشنگي ديدي و خدا چقدر تو را دوست دارد كه تو را به دين اسلام دعوت نموده.» من گفتم: بله در واقع در خواب به من فهمانده شد كه در مسير گمراهي هستم و بايد از اين راه يعني دين بهائيت دست كشيده و مسلمان شوم. حالا بگو چكار كنم. زهرا گفت: خدا را شكر. بسيار خوب حالا پله پله پيش مي‌رويم. من به خانه برگشتم. فرداي آن روز وقتي مي‌خواستم به خانه همسايه‌مان بروم برادر بزرگترم نگذاشت و در خانه را قفل كرد. من هم از روي پشت بام با نام «يا علي» حركت كردم و به خانه همسايه‌مان زهرا رفتم. در داخل منزل به دليل اينكه ماه مبارك رمضان بود همه همسايه‌ها مشغول خواندن قرآن بودند و چون زهرا همه چيز را برايشان تعريف كرده بود كه مي‌خواهم مسلمان بشوم همه به طرفم آمدند بعد مرا غسل دادند و لباس‌هايم را شستند و در ادامه شهادتين را گفتند و من تكرار كردم و ان‌شاءالله پاك شدم و بعد هم مرا بوسيدند و من نام خود را از كياندخت به فاطمه تغيير دادم. بعد از آن برايم غذا آوردند. من گفتم چون ماه مبارك رمضان است من نيز مانند شما چيزي نخواهم خورد. فقط نگران بودم كساني كه در اين خانه هستند و مرا مي‌شناسند مبادا مرا نجس فرض كنند كه در اين مورد اشتباه فكر مي‌كردم. بعد از گفتن اذان به من گفتند: فاطمه خانم مگر نمي‌خواهيد سفره بيندازيد و افطار بكنيم؟ گفتم: خوب مگر من نجس نيستم يعني بايد با هم غذا بخوريم. آنها گفتند: تو ديگر يك زن مسلمان هستي. خيلي خوشحال شدم. بعد از اذان مغرب دسته جمعي نماز جماعت خوانديم و بعد افطار كرديم. به همين منوال رفته رفته وضو گرفتن، نماز خواندن و ... را به من آموختند و من شدم شيعه اثني عشري.
بعد از اينكه مسلمان شديد با همسرتان چه كرديد؟ به خانه‌تان برگشتيد؟
نه من از همسرم پس از مشكلات زيادي طلاق گرفتم.
چرا با مشكلات؟ مگر اتفاقي افتاد؟
چند ماه در منزل آقاي تدين كه مرد با خدايي بود به همراه همسرش كه زن مهرباني بود مشغول فراگيري علوم ديني شدم. در اين مدت تقاضاي طلاق كردم چون بهائي‌ها وقتي متوجه شده بودند كه من مسلمان شدم، همه پشت در دادگاه جمع شده بودند كه با آمدن من به دادگاه، مرا بكشند. ولي مسلمانان مرا دلداري مي‌دادند كه من مي‌بايست از حضرت فاطمه (س) و حضرت
زينب (س) شجاعت را ياد بگيرم و توكلم بر خدا باشد. آنها گفتند: اگر هم كشته شوي شهيد محسوب مي‌شوي. بالاخره با دعا و صلوات به دادگاه رفتم و آنها مدام به من زخم زبان مي‌زدند كه: تو به هركجا كه دوست داري مي‌روي و هر كاري كه دلت مي‌خواهد انجام مي‌دهي و عياشي مي‌كني و ... به محض شنيدن اين حرف‌ها من نيز گفتم من هيچ كار خلافي نكرده‌ام،‌من فقط مسلمان شده‌ام و بس. در دادگاه قاضي از شوهر قبلي‌ام پرسيد: شما چه ديني داريد؟ گفت: بهائي هستم. قاضي پرسيد: آيا خطايي از همسرت ديده‌اي؟ گفت: نه. قاضي از من پرسيد: شما چه ديني داريد؟ گفتم: اگر خدا قبول كند ان‌شاءالله دين اسلام. من مسلمان شده‌ام. به محض گفتن اين حرف شوهرم جلوي همه يك سيلي محكم به گوشم زد و قاضي نيز شوهرم را صدا زد و پرسيد: چرا او را زدي؟ او جلو آمد و گفت: به دليل اينكه مرا رها كرده و حالا هم مسلمان شده است. قاضي هم يك سيلي محكم به گوش شوهرم زد و گفت: اين زن مايه افتخار ماست و طبق شواهد و مدارك موجود طلاق مرا از شوهرم گرفت.
خوب آيا بعد از ماجراي طلاق كسي به شما كاري نداشت؟
در همان موقع من به قاضي گفتم: من آرامش نخواهم داشت چون اين مرد بلايي بر سر من خواهد آورد. اگر خودش نكند بهائي‌ها را وا مي‌دارد كه بلايي بر سر من بياورند. قاضي از من پرسيد: آيا از مسلمان شدنت پشيمان نخواهي شد؟ گفتم: نه پشيمان نخواهم شد و آرزو دارم بعد از مرگ هم مرا با لا اله الا الله به خاك بسپارند. قاضي نيز از شوهر من امضا گرفت كه اگر بلايي بر سر اين زن بياوريد من شما را بازخواست خواهم نمود. پدرم در دادگاه از من پرسيد: آيا كسي تو را وادار نمود كه مسلمان شوي يا خودت خواستي؟ من نيز گفتم: كسي مرا وادار نكرده و من از روي علم و آگاهي دين اسلام را پذيرفتم. پدرم گفت: اگر خودت پذيرفتي اشكال ندارد.
در چه سني مسلمان شديد؟
در سن پانزده سالگي مسلمان شدم.
بعد از طلاق چه اتفاقي برايتان افتاد؟
مسلمان شدن من در همه جاي شهر نجف آباد پيچيده بود. در سال 1348 به عقد مسلماني درآمدم. خانواده‌ آقاي تدين خيلي براي من زحمت كشيدند. در هنگام عروسي يك خيابان را كاملا چراغاني كردند و تمام ورزشكاران ماشين عروسي را بر روي دست گرفتند و در جشن عروسي شادي كردند و ما را با صلوات راهي منزل نو نمودند.
مي‌توانيد راجع به بهائيت كمي توضيح بدهيد؟
من بچه بودم كه مسلمان شدم و چيزي از دين بهائيت بلد نيستم ولي بهائي‌ها اعتقاد دارند كه امام زمان (عج) ظهور كرده و ديگر اينكه عبادت خود را به طرف بيت‌المقدس انجام مي‌دهند و تا‌ آنجا كه مي‌دانم جهت پاك شدن، غسل انجام نمي‌دهند. بهائي‌ها به جاي اللهم صل علي محمد و آل محمد مي‌گويند: اللهم صل علي بهاء و اهل بهاء
چرا اين همه سختي را پذيرفتيد براي اينكه مسلمان شويد؟
به خاطر اينكه دين اسلام كاملترين دين و كتاب آسماني آن قرآن مجيد است و من همواره مي‌خواهم پاك و پاكدامن باشم. الگوي من حضرات فاطمه (س) و
زينب (س) مي‌باشند. در زماني كه مسلمان شده بودم به سختي زندگي مي‌كردم ولي وقتي بهائي‌ها را مي‌ديدم خودم را شاد نشان مي‌دادم كه فكر نكنند هر كسي به دين اسلام مي‌آيد اين شرايط را دارد. دين اسلام خيلي خوب است، اگر سر تا پايم را طلا بگيرند تا دوباره بهائي شوم حاضر نيستم. در عوض حاضرم همه نوع سختي را تحمل كنم ولي مسلمان باقي بمانم. چرا كه الگويم ائمه اطهار (ع) مي‌باشند و من خاك پاي آنها هم نخواهم بود. بنابراين با افتخار مي‌گويم كه من مسلمان هستم.
به عنوان كسي كه اول بهائي بوده و بعد مسلمان شده‌ايد براي كساني كه هنوز بهائي هستند چه پيامي داريد؟
به آنها مي‌گويم اگر آخرت را مي‌خواهيد بررسي و تحقيق كنيد و بعد مسلمان شويد.
با توجه به اينكه در حال حاضر تنها زندگي مي‌كنيد چه مشكلاتي داريد؟
خوب به مدت 5 سال است كه آقاي حسن روشناييان به عنوان قيم من تمام امور زندگي و سرپرستي‌ام را عهده‌دار مي‌باشد.
با آقاي حسن روشناييان چطور آشنا شديد؟
آقاي حسن روشناييان برادر شهيد عليرضا روشناييان است كه در بچگي‌شان به خانه ما مي‌آمدند. يك بار خواب ديدم كه در باغي بسيار زيبا وارد شدم و يك نفر در باغ بود و به من سلام كرد و گفت: خانم حقيقي مرا مي‌شناسي؟ من گفتم: نه. او گفت: چطور؟ من عليرضا روشناييان هستم. آن موقع كه بچه‌ بودم به خانه شما مي‌آمدم. چون اين خانواده در سال‌هاي قبل همسايه ما بودند. بعدها كه زمان گذشت و حسن قيم من شد و فهميدم كه برادر شهيد عليرضا روشناييان است، اين خواب را برايش تعريف كردم و حسن گفت كه برادرم عليرضا در عمليات شلمچه در سال 1361 به عنوان داوطلب بر روي مين رفته و به شهادت رسيده است. فهميدم خدا چقدر مرا دوست داشته كه اول در خواب عليرضاي شهيد را ببينم و بعد هم در بيداري برادرش را به عنوان قيم بنده رقم بزند.
حرف آخر؛
من تشكر مي‌كنم از اينكه اينجا تشريف آورديد. از حاج آقا حسن پورشبانان كه خيلي به من كمك كردند و از آقاي تدين و زهرا خدادادي و همچنين از آقاي حسن روشناييان كه قيم بنده مي‌باشند تشكر مي‌كنم. خواستارم اين آخر عمري مسئولين به من كمك كنند چون الان چشمانم كم‌بينا شده و جسمم مشكل دارد و دردهاي پيري ديگري هم دارم. حرف آخر اينكه ايام و اوقات خوبي براي همه مسلمانان دنيا آرزو دارم.

روزنامه رسالت - مجيد ستايش

ارتباط با ما

  • آدرس پستی: ایران-تهران-خیابان اول-کوچه دوم- بن بست سوم- ساختمان چهارم
  • فکس: +9732987654
  • تلفن: +3398764532
  • همراه: +3398764532