-
پنجشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۱
-
فاطمه(ص) از پدر يك انگشتر تقاضا كرد.
پيامبر(ص) در حالي كه مينشست گفت: آيا مىخواهى تو را به چيزى راهنمايى كنم كه از انگشتر بهتر است؟ پس هر وقت نماز شب خواندى، خواستهات را از خداوند طلب كن كه برآورده خواهد شد.
زهرا(س) حاجت خود را از خداوند طلب كرد، ندايى شنيد: اى فاطمه! آنچه مىخواستى برآورده شد و هم اكنون زير سجّاده است. زهرا، سجّاده را بلند كرد و انگشتر ياقوت زير آن را برداشت و با خوشحالي خوابيد. در خواب ديد وارد بهشت شده است. سه ساختمان زيبا، توجّه حضرت را جلب كرد. پرسيد اين قصرها براى كيست؟
پاسخ شنيد: براى فاطمه، دختر محمّد(ص).حضرت داخل يكى از آنها شد كه بسيار مجهّز و زيبا بود. در اين بين چشمش به تختى افتاد كه سه پايه داشت. پرسيد چرا اين تخت سه پايه دارد؟
پاسخ آمد: چون صاحبش از خداوند انگشترى خواست؛ پس از يكى از پايههاى اين تخت براى او انگشترى ساخته شد. چون صبح شد، نزد پدرش رسول خدا آمد و خوابش را تعريف كرد. حضرت فرمود: فاطمه(س) جان! دنيا براى شما و پيروان شما آفريده نشده است؛ آخرت براى شما خواهد بود و بهشت وعده گاه ما و شماست. اين دنيا ارزشى ندارد؛ بىوفا و از بينرفتنى و غرورآور و فريبنده است.
زهرا كه به منزل آمد، انگشتر را زير جانمازش گذاشت و از داشتن آن منصرف شد.
چون شب رسيد خوابيد؛ در خواب ديد وارد بهشت شده است. همان تخت اين بار بر چهار پايه استوار گشته است. وقتى علّت را جويا شد. گفتند: صاحبش انگشتر را برگرداند و تخت به همان حالت اوّليه خود بازگشت.
او بوي مرا استشمام ميكند
پیامبر(ص) و فاطمه(ع) نشسته بودند که مردى نابینا اجازه ورود خواست. پيش از ورود مرد، فاطمه(ع) برخاست و خود را پوشاند. پیامبر(ص) به فاطمه فرمود: چرا خود را پوشاندى؟ آن مرد نابیناست. فاطمه(ع) پاسخ داد: بله پدر، ولى من که او را مىبینم و او بوى مرا استشمام مىکند. رسول خدا(ص) فرمود: شهادت مىدهم که تو پاره تن من هستى.
زره را مهر مينهيم
چهره رسول خدا(ص) از شادماني برافروخته شد و به روي علي خنديد و گفت: آيا چيزي داري كه مهريه دخترم باشد؟ علي گفت: حال من بر تو پنهان نيست. جز زره و شمشير و شتر چيزي ندارم. پيغمبر گفت: شمشير را براي جهاد و شتر را براي باركشي در سفر ميخواهي، همان زره را مهر مينهيم.






