-
شنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۱
-
دلش از غصه خون شده ست اما
خندهاي گرم و با نمك دارد
گل اين قصه گرچه پژمرده، در سرش فكر شاپرك دارد
زد شبيخون به آسمان طوفان، هر ستاره به گوشهاي افتاد
و از آن شب به جرم ياري ماه چهره آفتاب لك دارد
او كه لبريز آتش و نور است چكه چكه به خاك ميريزد
آه خورشيد قصه مان با شمع چقدر وجه مشترك دارد
بي صدا رفت يك شب از خانه، محملش بود شانه مهتاب
و از آن شب هنوز شهر نبي به لب از غصه ني لبك دارد
محتشم در كنار شعرم نيست، شرح اين قصه كار شعرم نيست
سينه زخم خورده تاريخ خبر از قصه فدك دارد...!
* سيد محمد مهدي شفيعي
موضوع:
شعر
|






