-
پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۱
-
يك ابرسياه روي ماه افتاده
انگار خسوف تازه اي رخ داده
عمري ست كه عطر مادرم را دارد
نيلوفر ترمه دوزي سجاده
¤¤¤
هنگام خسوف، راز بي بي گل كرد
غمهاي شب دراز بي بي گل كرد
يك قطره چكيد از ابرچشمش، باغي
در گوشه جانماز بي بي گل كرد
¤¤¤
با تندترين زبان تذكر دادند
چون صاعقه بي امان تذكر دادند
از بس كه صداي گريه اش مي آمد
رفتند به آسمان تذكر دادند
¤¤¤
سرشار رموز گريه هستي، بانو!
در اصل تو سوز گريه هستي، بانو!
ما واژه براي خواندنت كم داريم
تو سوژه روز گريه هستي، بانو!
¤¤¤
در بهت وداع، بوي آغاز آمد
آن جان زتن رفته به تن بازآمد
ديدم كه چگونه با دعاي دو يتيم
در بال شكسته شوق پرواز آمد
¤¤¤
يك عمر پر از خون جگر بودم من
در هر شب و روز نوحه گر بودم من
كوتاه نبود عمر تو، در كوچه
يك ذره اگر بلندتر بودم من
¤¤¤
از حيث بدي تماممان هم رده ايم
صدبار به تو نيش و كنايه زده ايم
در زندگي ات اگر به تو سر نزديم
درمجلس ختم تو همه آمده ايم...






