-
شنبه ۲ مهر ۱۳۹۰
-
بررسي تاريخ تکامل فمينيسم نشان مي دهد که فمينيست ها در دهه 1930 تصور خوبي نسبت به خانواده و نقش آن در اجتماع داشتند و سعي در تحکيم بنيان خانواده، زنانه سازي جامعه و تکريم فرزند و تقدير از نقش مادر در فرايند تربيت کودک داشتند. آنها سعي داشتند از طريق تحکيم خانواده و فرزند پروري، نقش زنان را در جامعه افزايش دهند و کانون خانواده را به صورت پناهگاهي در برابر خستگي ها و فشارهاي ناشي از محيط کار و اجتماع تبليغ مي کردند و زن به عنوان شخصيتي خانواده پرور مي توانست اجتماع را به سوي توسعه سوق دهد.
به تدريج فمينيست ها به سوي اين رويکرد که خانواده کانون نابرابري و عدم تقارن حقوق زن در جامعه است، سوق پيدا کرد. آنها ادعا مي کردند که خانواده مکاني براي تضييع حقوق زن و صحنه نابرابري است که در آن زنان به انقياد کشيده مي شوند. از نظر فمينيست ها در خانواده دو ساختار در هم تنيده براي انقياد زنان است: جايگاه زنان در مقام مادر و همسر، روندهاي تربيتي خانواده که منش زنانه و مردانه را در فرزندان نهادينه مي کند و آنان همين منش ها را به فرزندان خود منتقل مي کنند و به اين ترتيب سلطه مرد و فرودستي زن را تداوم مي بخشد.
بنابراين در حالي که فمينيسم سنتي مي کوشيد خانواده را متحد سازد، گونه افراطي آن سعي دارد که خانواده طبيعي را از بين ببرد، و زندگي خانوادگي و فرزند پروري زنان را مورد تحقير قرار مي دهد و کانون خانواده و حس فرزند دوستي زنان را وسيله اي براي تضييع حقوقشان مي داند، از اين رو نقش مخربي در اجتماع و بنيان خانواده داشته است. در حالي که خانواده جايگاه سازنده و شايسته اي در پيوند اجتماع و افراد دارد.
بايد در نظر داشته باشيم که خانواده مهم ترين نهاد اجتماعي است که مي تواند به نيازهاي معنوي، مادي، احساسي و عاطفي انسان ها پاسخ موثر و بدون جايگزيني بدهد. علاوه بر آن خانواده يک واحد سياسي، اقتصادي، آموزشي و نيز مکاني براي پرورش و تربيت فرزند است. فرزند در کنار پدر و مادر احساس امنيت و آرامش به دست مي آورد و همين احساس، بسياري از نيازهاي روحي و رواني او را تامين مي سازد. پيوند فرزند و والدين به عنوان عنصري محوري در روابط انساني و احساسات فردي وي مي باشد که اين پيوند بسياري از نيازهاي زيستي کودک را تامين مي نمايد. خانواده مانند پلي ميان فرد و اجتماع است که در تعامل و جامعه پذيري وي نقش وافري دارد. کانون خانواده از بسياري از لحاظ پشتوانه ارزشمندي براي زندگي اجتماعي محسوب مي گردد.
اما امروزه در جوامع غرب، نهاد خانواده در اثر پيدايش پاره اي از مکاتب و ديدگاه هاي انحرافي، بسياري از عملکردهاي اجتماعي و فرهنگي خود را از دست داده و به نهادي کم رنگ و کم اثر در جوامع مدرن و صنعتي تبديل گشته است. فمينيسم نيز ديدگاهي نشئت گرفته از مکاتب غربي است که نظريات آن باعث نابودي کانون خانواده در برخي از جوامع گرديده است. آنان خانواده را به عنوان عنصري معرفي مي نمايند که مانع رشد اجتماعي و رواني زنان و کل اجتماع مي گردد، اين مسئله چون با واقعيت کارکرد خانواده در اجتماع مغايرت دارد، تاثيرات مخربي در جامعه و احساسات شهروندان که ريشه در کودکي و سردرگمي
آنها دارد، گذاشته است.
بسياري از نويسندگان و انديشه ورزان غربي در کتب خود به اين مسئله پرداخته اند، جيمز کيو ويلسون در کتاب خود تحت عنوان "مشکل ازدواج" بيان مي کند که پيوند و رابطه عاطفي بين فرزندان و والدين وجود دارد و اين احساس ريشه در فطرت و سرشت آنها دارد و از نيازهاي زيستي آنها محسوب مي شود. جوامع موظف اند که زمينه هاي ايجاد و پرورش اين احساس را بين والدين و کودکانشان ايجاد نمايد. وي راه حل و
راهکار بسياري از مشکلات را در ازدواج مي داند که مسئولان جامعه
مي بايست جهت حفظ و تشکيل آن اقدامات لازم را داشته باشند. هر چند مفاهيم ازدواج در جوامع و فرهنگ هاي مختلف مي تواند اشکال متفاوتي داشته باشد و آداب و رسوم ازدواج در فرهنگ جوامع متفاوت از يکديگر است، ولي هدف اصلي آن تحکيم بنيان خانواده و اجتماع و محافظت از زندگي خانوادگي در برابر تهديدهاست. تمامي جوامع از ازدواج و تشکيل خانواده تصور مثبت و شايسته اي دارند و افراد را به اين امر تشويق
مي نمايند، چرا که خانواده نوعي تعهد اجتماعي پايداري است که به بسياري از نيازهاي جسمي و روحي انسان مشروعيت مي بخشد.
در حال حاضر خانواده هاي سنتي بر لبه پرتگاه اضمحلال قرار
گفته اند و اين مسئله باعث پيدايش نوعي بحران اجتماعي در جامعه گشته است که ازدواج و تشکيل خانواده بهترين راه حل براي حل مشکلات و مبنايي براي زندگي مشترک و خانوادگي است، چرا که از ساختاري مستحکم و قابل اعتماد براي زندگي مشترک مي باشد. ازدواج به چند دليل به عنوان يکي از شاخص هاي مهم خانواده تلقي مي شود: اهميت وراثت سلسله مراتبي، اهميت تداوم مراقبت والدين و مسئوليت نگهداري فرزندان، کنترل اجتماعي و تعهد قانوني.
زماني که بنيان خانواده در جوامع دچار تزلزل مي شود، باعث افزايش جرم و جنايت، مصرف مواد مخدر و بيکاري در جامعه مي گردد و اين معضلات اجتماعي خود پيامدهاي منفي ديگري براي اجتماع به دنبال دارد. اين الگوها باعث آسيب هاي رواني و روحي براي ساير افراد جامعه بويژه زنان و کودکان مي گردد. کودکان در نهاد خانواده سعادت واقعي را تجربه مي نمايند، برخورداري از وجود پدر و مادر باعث رشد طبيعي کودک مي شود و خانواده پناهگاهي است که در آن فرد تربيت و آموزش لازم را براي ورود به جامعه به دست مي آورد و بسياري از نياز و خواستههاي روحي و جسماني اش تامين مي گردد. کودکي که در خانواده و در کنار پدر و مادر واقعي خود زندگي مي کند در مقايسه با کودکي که تنها با يکي از والدين خود زندگي مي کند، وضعيت روحي و رواني بهتري خواهد داشت.
بدون ازدواج و وجود خانواده، جامعه دچار هرج و مرج و آشفتگي اجتماعي و فرهنگي مي شود، بسياري از هنجارها و الگوهاي اجتماعي نظير تعهد و مسئوليت معناي خود را از دست مي دهند، چنان که واقعيت جوامع غربي شاهدي بر اين مسئله است.






