-
یکشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۹
-
در حدفاصل خانه علی و فاطمه و قبرستان بقیع، ما را گمشدهای است بزرگ. این گمشده بهخاط
ر عدم ضبط تاریخی و یا اختلاف روایات، نیست که ناپیدا است، بلکه این فقدان را حدیثی ناگفته و فریاد اعتراضی است بیپایان که تا قیام آخرین فرزند غایب این گمشده، بین بقیع و حرم ادامه مییابد.
مادر گمشده بقیع، تنها دختر باقیمانده از هشت فرزند پیامبر (ص) بود که تا آخر عمر آن حضرت، او را همراه و مونس بود. «قاسم»، که پدر نیز بهخاطر نام او کنیت ابوالقاسم گرفت، به سن طفولیت رخ در نقاب خاک کشید، «طاهر» را نیز عمر کوتاهی ارزانی شد.
اگرچه دختران پیامبر (ص) و خدیجه، «زینب»، «رقیه»، «ام کلثوم»، و «فاطمه» هرکدام روشنیبخش زندگی پدر و مادر بودند، اما نداشتن پسر، اسباب ایذای پیامبر (ص) در جامعهای بود که دختر در آن هیچ شأن و مرتبتی نداشت و تنها پسر بهعنوان ادامه دهنده نسل محسوب میشد. در چنین شرایطی بود که خداوند «عبدا...» را ارزانی محمد (ص) و خدیجه نمود. پیامبر (ص)، خدیجه و اندک مؤمنان مکه که از زخم زبانهای مشرکین در آزار بودند با آمدن عبدا... شادمان شدند، اما این شادی را دوامی نبود، چراکه عبدا... نیز راه برادرانش را در پیش گرفت و پدر و مادر را تنها گذاشت و پیامبر و مؤمنان را در غمی دیگر نشاند. این بهانهای دیگر شد تا مشرکان متفاخر به داشتن پسر و دشمنان آیین توحید، شادمان شوند و پیامبر غمگین را هدف طعن و شادکامی خود قرار دهند و او را ابتر بخوانند. در این هنگام بود که امین وحی بر امین مکه نازل شد که خدایت فرمود: «ما تو را کوثر عطا کردیم که فیضی است عظیم. برخیز و نمازبگزار و قربانی کن که طعنه زننده به تو خود ابتر است.»
کوثر، دخترک شیرین زبان خردسالی بود که غم از دل پدر و مادر میسترد و همگان در انتظار آن بودند که این دختر، روزی تداوم دهنده نسل پدر باشد؛ هرچند پدر را پسری نباشد.
بانوی بقیع به همراه پدر و مادر و خواهرانش، در تلاش برای ابلاغ آیین توحید، مصایب فراوانی را متحمل میشد. بر زخمهای پای پدر که ناشی از خارهای مغیلانی بود که زن ابولهب بر سر راهش میریخت، مرهم مینهاد و خاشاک از سر پدر میگرفت و آنگاه که خواهرانش رقیه و امکلثوم از خانههای شوهرانشان توسط ابولهب اخراج شدند، همدرد غمها و دلآزردگیهایشان بود.
دختر نازنین پدر، در کنار مادری، زمانه را طی کرد که از شدت گرسنگی در شعب ابیطالب جان به جانآفرین تسلیم کرد و او همچنان گرسنگیهای شعب را صبورانه تحمل کرد؛ سه سال گرسنگی مداوم را به جان خرید.
درپی مهاجرت پدر و مؤمنان به مکه، فاطمه نیز به همراه عمهپدر، فاطمه دختر عبدالمطلب و فاطمه بنت اسد که در غم مرگ ابوطالب داغدار بود و پسرعموی پدر؛ علی (ع) راه مهاجرت به مدینه را درپیش گرفت و پدر در قبا به انتظار نشست تا علی و فاطمه و همراهان آمدند و آنگاه به همراه آنان به شهر مدینه وارد شد. این، پیامی بزرگ برای مردم داشت و آن این بود که پیامبر را باید با علی و فاطمه پذیرا شد و محبت آنان را در قلب جای داد.
از عجایب زندگانی پیامبر، آن است که از دخترانش، زینب، رقیه و امکلثوم، جز یک دختر از زینب که بعد از شهادت فاطمه و به توصیه خود او به ازدواج علی درآمد، هیچ نوهای حاصل نشد و این تنها فاطمه بود که با فرزندان خویش حسن (ع) و حسین (ع) چشمان پیامبر را روشن ساخت و عجیبتر آنکه خواهران فاطمه (س) با وجود ایمان و تقوی، هیچکدام پدر را تا آخر حیات همراهی نکردند. رقیه به سال سوم هجری چشم از جهان فرو بست و زینب به سال هشتم رخ در نقابخاک کشید. ام کلثوم نیز در سال نهم پدر را به غم خویش نشاند. حتی ابراهیم 16 ماهه نیز، در سال نهم هجری، با رفتنش اشک بر دیدگان پدر جاری ساخت و بدینسان پیامبر ماند و تنها یادگار خدیجه. مردم مدینه، به مرور فاطمه را بیشتر و بیشتر شناختند. مسلمان، نصرانی و یهودی همه میدانستند که فاطمه، هموست که در شب عروسی، چادر خود را که تنها یادگار مادرش بود، به یک عروس فقیر یهودی داد و در پاسخ پدر که دلیل چنین ایثاری را از او پرسید، در جواب گفت که خداوند فرموده است: «لن تنالو البر حتی تنفقوا مما تحبون» (و شمابه بر و نیکی نمیرسید، مگر آنچه را که بیشتر دوست دارید انفاق کنید.)
به یقین، فاطمه آن چادر را که بوی مادرش را میداد، بسیار دوست میداشت و همین ایثار او بود که جمعی از یهودیان را به سوی آیین محمدی کشاند. مردم مدینه میدانستند آیه تطهیر در شأن فاطمه و همسرش علی و فرزندانش نازل شده است.
اهالی مدینه و نجران، همگی ماجرای مباهله پیامبر با مسیحیان نجران را به چشم خود مشاهده کرده بودند و به خاطرداشتند که پیامبر چگونه دست علی (ع)، فاطمه (س) و فرزندانش حسن و حسین (ع) را گرفت و پابرهنه برای اثبات حقانیت اسلام به وعدهگاه مباهله رفته بود و این نیز از خاطرهها نرفته بود که چگونه علمای مسیحی نجران با دیدن آن وضعیت، از مباهله روی برگردانده بودند.
اما مدینه بعد از پیامبر (ص)، ناگهان همهچیز را فراموش کرد و فاطمهای که درغم ارتحال پدر نشسته بود، غربت علی (ع) را نیز نظارهگر شد و زمانی نگذشت که پاره تن پیامبر (ص) با پهلویی شکسته و قلبی مالامال از غم و اندوه، به پدر پیوست و علی (ع) را تنها گذارد.
اینک ماییم و قبر پنهان مادر، بهراستی چرا فاطمه (س) از غسل و کفن شبانه سخن گفت؟ چرا وصیت به دفن شبانه کرد و چرا سخن از مکتوم ماندن همیشگی قبرش به میان آورد؟ اینک ماییم و حیرانی بین بقیع و حرم گمشدهای که نمیدانیم او را در کجا بجوییم. بیتالاحزان را یا مسجد فاطمه را؟ خانه علی و فاطمه و یا گوشهای از قبرستان بقیع را؟ کجا را بجوییم و خاک کدامین گوشه را سرمه چشم نماییم؟
بیسبب نیست که هنگامی که در بقیع مینشینیم، کنار قبر فاطمه امالبنین، او را شفیع میکنیم و سلام را بهنزد او امانت میگذاریم و اشکهایمان را تقدیم فاطمه کلابیه میکنیم و میدانیم بزرگ مادر سقاپرور، قطرات اشک ما را حتی بهمانند به دندان کشیدن مشک توسط پسرش عباس، ولو با دستهای بریده، به نزد مادر گمشده بقیع میبرد و ریسمان محبت قلبمان را با محبت جاریه بزرگش گره میزند و ما را به امید و لطفش امیدوار میسازد.
| ● نويسنده: پیمان صالحیان |
|
● منبع: هفته نامه - پنجره - 1388 - شماره 3 - تاريخ شمسی نشر 00/03/1388 |






