بوستان حجاب

بوستان حجاب

عنوان_بنر

‌هديه معراج

خديجه تنهاست. او محكوم است. زنان قريش او را از خود رانده‌اند. او محمد را به همسري برگزيده است؛ محمد يتيم را، محمد فقير را و همين براي محكوميت خديجه كافي است.
اينك اين تنهايي شدّت بيشتري يافته است. زنان قريش به كلي از او بريده‌اند، چرا كه اين بار جرم محمد، ‌همسر خديجه، سنگين‌‌تر است. او آيين پدران آنها را به سخره گرفته است. او با شرك و بت‌پرستي در افتاده است، ‌خدايانشان را به هيچ مي‌‌انگارد بت‌هاشان را تحقير مي‌كند، آرامش دروغين زندگي آنها را برهم زده است. خديجه نه تنها به او ايمان آورده، ‌بلكه ثروت هنگفت خود را نيز در راه آرمان‌هاي محمد به كار گرفته است. خديجه بايد رانده شود، بايد محكوم شود، بايد تنها بماند. اما مدتي است خديجه از تنهايي به درآمده است. مدتي است كه مونس و همدمي دارد. هر روز ساعت‌ها با او به گفت‌وگو مي‌نشيند، ‌از او آرامش مي‌گيرد، شيريني و لذت انس با او وحشت تنهايي خديجه را زدوده است. خديجه ديگر احساس تنهايي نمي‌كند.
آري، ‌همدم خديجه طفلي است كه در شكم دارد. تعجب نكنيد، ‌خديجه با او حرف مي‌زند. او هم با مادرش سخن مي‌گويد. آن دو همدم يكديگرند، هم زبان‌هم‌اند. خداي من! چه شيرين است گفتگوي مادر با طفلي كه هنوز به دنيا نيامده است. خديجه خوب مي‌داند كه طفلش زميني نيست، آسماني است، يك حوري بهشتي است. مي‌داند كه او يك طفل معمولي نيست. پيامبر برايش تعريف كرده، برايش گفته است كه چگونه نطفه اين فرزند بسته شده است.

بگذار از زبان پيامبر بشنويم:
«وقتي كه به معراج رفتم، ‌حوادث شگفتي رخ داد. از جمله اين كه چون به آسمان چهارم رسيدم، ‌جمع كثيري از اهل آن آسمان را ديدم كه براي نماز صف كشيده‌اند. با آمدن من جبرئيل اذان گفت و ميكائيل اقامه سر داد. سپس به من گفتند: اي محمد! اينان همه در انتظارند تا به امامت تو نماز بگزارند. به جبرئيل گفتم: ‌با وجود تو آيا من به امامت بايستم؟ پاسخ داد: آري، ‌خداوند پيامبران مرسل خويش را بر فرشتگان مقرب برتري داده است، ‌و تو را اي محمد، ‌فضيلت ويژه‌اي بخشيد. پس من نزديك رفتم و به نماز ايستادم و ساكنان آسمان چهارم با من نماز گزاردند. آنگاه به جانب راست خويش نگريستم. در آن هنگام ابراهيم عليه‌السلام را در يكي از باغ‌هاي بهشت ديدم كه گروهي از فرشتگان او را در ميان گرفته بودند. از آنجا به آسمان پنجم عروج كردم و سپس به آسمان ششم پر كشيدم. آنجا ندا آمد كه: اي محمد! نياي تو ابراهيم بهترين پدر است و برادرت علي بهترين برادر. پس از گذر از آسمان ششم به حجاب‌هاي نور وارد شدم.... جبرئيل دستم را گرفت و مرا وارد بهشت آنجا نمود درختي ديدم از نور كه در پاي آن دو فرشته ايستاده‌ بودند و درخت را با پوشش‌ها و زينت‌هاي بهشتي مي‌آراستند. به جبرئيل گفتم: دوست من! اين درخت از آن كيست؟ گفت: ‌اين از آن برادرت علي است كه اين دو فرشته مأمورند تا دامنه‌ي قيامت آن را به خاطر علي با پوشش‌ها و زينت‌هاي بهشتي بيارايند. وقتي پيش‌تر رفتم به درخت خرمايي رسيدم با خرماهايي بس نرم و لطيف، خوشبوتر از مشك و شيرين‌تر از عسل، خرمايي برگرفتم و از آن خوردم. نطفه‌ي اين طفل در آن خرما بود كه به من منتقل شد.»
آري، اين طفلي كه هم اكنون خديجه به او حامله است از آن خرماي بهشتي پديد آمده است. از همين رو اين طفل بهشتي است.
خديجه نمي‌خواست همسرش از ماجراي گفتگوي او با فرزندي كه در شكم دارد آگاه شود و پنهان از شويش با فرزند سخن مي‌گفت. اما يك روز پيامبر به خانه آمد. شنيد كه همسرش با كسي در سخن است. پرسيد: با چه كسي گفت‌وگو مي‌كردي؟ خديجه ماجرا را براي پيامبر بازگفت. گفت كه همدم و مونس تنهايي او كيست. اما پيامبر بهتر از خديجه مي‌دانست كه او چه گوهر گرانبهايي را در بردارد. صدف وجود خديجه، چه درّ گراني را در خود مي‌پرورد. پيامبر به او فرمود: «اين جبرئيل است؛ فرشته‌ي بزرگ خدا. به من بشارت مي‌دهد كه اين فرزند، دختر خواهد بود؛ ‌فرزندي پاك و پربركت. خداوند نسل مرا از او قرار مي‌دهد و از نسل او پيشوايان دين را؛ اماماني كه پس از من و پس از دوران وحي و پيامبري، ‌جانشينان خداوند در زمين خواهند بود.»
وقتي دختر خديجه به دنيا آمد، ‌نور وجودش خانه‌هاي مكه را پر كرد. با ورود ده نفر از حوريان بهشتي كه براي غسل دادن او آمدند بر شكوه خانه‌ي وحي افزوده شد. آنها با ابريق‌هاي بهشتي كه از آب كوثر پر شده بودند آمدند. كوثر را بايد با آب كوثر غسل داد. حوريان بهشتي به يكديگر تبريك گفتند. ميلاد او را به آسمانيان بشارت دادند. در آسمان نوري ظاهر شد كه پيش از آن فرشتگان آنچنان نوري را نديده بودند. زناني كه از بهشت به ياري خديجه آمده بودند كودك را به خديجه سپردند و گفتند: «او را برگير. فرزندي پاكيزه، ‌پاك، نوراني و مبارك، كه در نسل او فزوني و بركت فراگير خواهد شد.»
وقتي نوزاد را به پيامبر دادند او را بوسيد، ‌او را بوييد، ‌عجب بوي آشنايي! عجب بوي عطري! عطر همان خرما، ‌بوي همان بهشت، خاطره‌ي معراج! خداوند فرشته‌اي را مأمور كرد تا نام او را بر زبان پيامبر جاري كند و بر زبان پيامبر جاري شد: فاطمه!

نويسنده: محمدعلي فياض‌بخش

منبع: روزنامه - اطلاعات - تاريخ شمسی نشر 13/3/1389 - به نقل از بحارالانوار، ج43، ص172 و 173

ارتباط با ما

  • آدرس پستی: ایران-تهران-خیابان اول-کوچه دوم- بن بست سوم- ساختمان چهارم
  • فکس: +9732987654
  • تلفن: +3398764532
  • همراه: +3398764532