-
دوشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۰
-
تغيير جزئي از زندگي بشر است و همواره با او بوده است. تنها در سايه تغيير است که بشر مي تواند
خود را هرچه بيشتر با طبيعت سازگار کند و ادامه حيات بدهد. جوامع بشري درگذار از سنت به مدرنيته و به همراه تغييرات گسترده در حوزه هاي فرهنگي، اجتماعي و اقتصادي دگرگوني هاي عظيمي را تجربه کرده اند که از ابعاد گوناگون قابل بحث است. تغييرات ناشي از پديده هاي متغير تاثيرگذار در خانواده سبب بروز آسيب هاي جديدي شد که بخشي از آن به دليل نداشتن آمادگي براي پذيرش آن ها به بروز نگرش هاي منفي انجاميد. از آن جا که پديده هاي اجتماعي گسترده و متغير است و تابع منطق و اصول خاصي حرکت نمي کند، بررسي آن ها بسيار دشوار است. با اين مقدمه در اين مطلب قصد داريم به بررسي تغيير نقش هاي زنانه و مردانه بپردازيم و ابعادي از اين موضوع را مطرح کنيم.
هرجامعه اي بنا به ويژگي هاي اقتصادي ، اجتماعي، فرهنگي و سياسي خود براي نهادهاي اصلي اش کارکردهايي را در نظر مي گيرد. به عبارت ديگر هر نهادي به طور معين به يک يا چند نياز مشخص پاسخ مي دهد تا ماندگار شود. خانواده به عنوان يکي از اصلي ترين نهادهاي اجتماعي در طول تاريخ بشر، همواره ۲ کارکرد اصلي شناخته شده دارد. بخشي از اين کارکردها غيرقابل تغيير است و بخشي از آن ها بنا به موقعيت هاي زماني و مکاني و تفاوت هاي فرهنگي و اجتماعي تغيير مي کند. توليد نسل يکي از کارکردهاي اصلي خانواده است. همين طور تربيت نسل که خانواده مطابق با نياز و هدف ها و غايت هاي اجتماع اين وظيفه را به انجام مي رساند. دکتر علي رضا شريفي يزدي جامعه شناس خانواده وعضو پژوهشگاه تعليم و تربيت با بيان اين مقدمه به خراسان مي گويد: در طول تاريخ يک سري کارکردها از خانواده سلب و يک سري به آن اضافه شده است. به عنوان مثال آموزش در گذشته به طور مشخص جزو وظايف والدين بوده است که هم اکنون در جوامع به دوش نهادهاي آموزشي گذاشته شده است. زن و مرد وظيفه داشتند شيوه امرار معاش خود را چه در دوره شکار و چه در دوره کشاورزي به فرزندان خود بياموزند تا آن ها بتوانند به حيات خود ادامه دهند اما در دوره مدرنيزاسيون که واژه اقتصادي، صنعتي است (در مقابل مدرنيته که واژه اي فرهنگي- اجتماعي است) صنعت به نحوي گسترش يافت که نياز به نيروي انساني و کار بيشتر باعث شد زنان هم به عنوان کارگر راهي کارخانه ها شوند. در اين جا، اين اولين بار است که زن از محيط خانواده خارج مي شود و نقشي را به عهده مي گيرد که غير از بعد اقتصادي از ديگر ابعاد به خانواده مربوط نمي شود. از اين جا نقش هاي مردانه قديم به زنان تفويض مي شود و زنان مي توانند از نقش هاي سنتي خود فاصله بگيرند و نقش هايي را بپذيرند که سابقه نداشته است.
هم چنين دکتر شهرام ناصري روان پزشک با بيان اين که تا قبل از ورود به عصر مدرن نقش زن و مرد واضح و تفکيک شده بود، تصريح مي کند: مرد در جوامع سنتي مولد است و فرزند پسر به دليل توانايي بدني در شکار، کشاورزي و فعاليت هاي جسمي بيش از فرزند دختر ارزش دارد. زن فقط وظيفه فرزندآوري و تربيت نسل را به عهده دارد و در چارچوب خانواده قادر به توليد است. اين دوره که حدود ۱۰ هزار سال طول کشيد، زن و مرد متناسب با فيزيولوژي خود نقش هاي مرتبط را ايفا مي کردند. اما پس از آغاز عصر مدرن زنان نشان دادند که مي توانند علاوه بر وظايفي که در خانواده به عهده دارند، دوشادوش مردان در کارخانه ها کار کنند، در اين مرحله ارزش زن و مرد به طور تلويحي يکسان و در واقع به زنان نقش مردانه پيشنهاد شد.
وقتي زن وارد جامعه شد، چند اتفاق مهم افتاد. دکتر شريفي يزدي با اشاره به اين که زنان پس از ورود به جامعه فهميدند که مي توانند در قالب ديگر نقش هاي مردانه نيز قرار بگيرند، مي افزايد: آن ها دريافتند نه فقط مي توانند در کارخانه کار کنند بلکه مي توانند صاحب کارخانه شوند و نه تنها مي توانند فروشنده باشند، بلکه مي توانند تاجر خوبي باشند. اين زنجيره به هم پيوسته باعث شد زنان نه فقط به عرصه هاي اقتصادي ورود موفقي داشته باشند بلکه به دنبال مطالبات اجتماعي خود در اجتماع باشند .
از اين دوره است که ما شاهد ايفاي نقش هاي اجتماعي و فرهنگي در معناي عام آن هستيم. زنان با مشارکت اجتماعي گسترده تلاش کردند حقوق بيشتري استيفا کنند.به لحاظ رشد فردي دوره مدرنيته دوره رشد توانايي زنان و شکوفايي آن هاست تا به صورت مشابه با مردها در عرصه جامعه حضور پيدا کنند.
دکتر ناصري نيز با اشاره به اين که حضور زنان در اجتماع و کار کردن آن ها دوشادوش مردان باعث شد آن ها در طول زمان قدرت بيشتري به دست آورند، مي گويد: يکي از تبعات اين دوره ظهور «فمينيسم»بود. در همين دوره بود که زناني که در دوران سنتي مقهور قدرت مردان بودند و احساس مي کردند امتيازات زيادي را از دست داده در اين جنبش احساسات، انفعال و وابستگي زنانه طرد و تمام ويژگي هاي زنانه مردود شمرده مي شد. اين جنبش به حرکتي ضد خود تبديل شد و نه فقط کمکي به پيشرفت زنان نکرد بلکه آن ها را دچار دست اندازهاي بزرگ اجتماعي کرد. زيرا تلاش مي کرد زن را برخلاف فطرت و طبيعت خود از نقش هاي اصلي دور کند و او را به ايفاي نقش هاي تحميلي وادار سازد.
به گفته دکتر شريفي وقتي زن به جامعه ورود پيدا کرد، ارتباطات گسترده تري با ديگر زنان ايجاد کرد و فعاليت هاي خانوادگي او تحت تاثير فعاليت هاي اجتماعي اش قرار گرفت. تبعات پيشرفت فناوري و ايجاد نهادهاي کمکي براي حضور موثر زنان و کم رنگ کردن نقش زن در خانواده نقش زيادي داشت و ساخت انواع و اقسام لوازم خانگي آسان و پرکاربرد و تاسيس کودکستان و مهد کودک و پانسيون در جامعه در همين راستا انجام شد.
به اين ترتيب در واقع جامعه تلاش کرد وابستگي خانواده به زن را کم رنگ کند تا او فرصت داشته باشد علاوه بر وظايف زنانه، به وظايف اجتماعي خود نيز بپردازد.آن چه فراموش شد اين بود که «مهر مادري» و محبت مادرانه که سرچشمه آن از وجود يک زن نشات مي گيرد، با هيچ چيز قابل قياس نيست و «مادري» وظيفه مقدسي است که هيچ نهاد، سازمان، قانون و تبصره اي نمي تواند آن را ناديده و يا آن را از يک زن بگيرد. طي يک دوره زماني و پس از آشکار شدن اهميت اين بحث مشخص شد که بخشي از نقش هاي زنانه به لحاظ روان شناسي، جامعه شناسي يا روان شناسي اجتماعي از سوي همسر وجامعه قابل جايگزين نيست و آن چه طي تجربيات به دست آمده اين است که زن با وجود حضور در فعاليت هاي اجتماعي بايد مطابق با نظام ارزشي و هنجاري و فطري خود وظيفه مقدس مادري را به انجام برساند.






