بوستان حجاب

بوستان حجاب

عنوان_بنر

اين هديه، از بهشت است!

آن روز، من در ميان گروهي از مردم نشسته بودم و با آنان سخن مي گفتم، آنها با اشتياق به حرفهايم گوش مي دادند، زيرا سخنانم براي آنان تازگي داشت. مي گفتم بتها و مجسمه هاي بي جان را نپرستيد، دروغ نگوييد، خيانت نکنيد، به خداي يگانه ايمان بياوريد. دخترکان معصوم خود را بي رحمانه زنده به گور نکنيد و... دستورات خداوند را براي آنها بيان مي کردم، ما، در «ابطح» بوديم. جايي نزديک مکه و منا.
گروهي گرد من حلقه زده بودند و به سخنان پيامبر خدا گوش مي سپردند. من هم گاهي از ملکوت آسمان ها و بهشت و نعمت هاي خدا برايشان صحبت مي کردم و گاهي از جهنم و عذاب هاي دردناک آن سخن مي راندم. برخي چشم به دهانم دوخته بودند تا ببينند پيام هاي اين پيامبر جديد چيست. برخي هم که دل هايي سياه و سخت- مثل کوه هاي مکه- داشتند با لبخندي تمسخرآميز از من مي گريختند !
در اين حال، به ناگاه احساس کردم بدنم سنگين شده و دانه هاي درشت عرق از پيشاني ام بر روي گونه هايم مي لغزند... اين حالت، که با آن ناآشنا نبودم، نشانه نزول وحي بود. يک باره صداي بال هاي جبرييل را شنيدم و وجودش را احساس کردم. او به من گفت:
- يا محمد! خدايت فرمان داده که چهل روز از همسرت خديجه کناره گيري کني!
فرشته وحي، اين پيام را داد و راه آسمانها را در پيش گرفت و رفت. دقايقي چند، سکوتي آميخته با هاله اي از اندوه، وجودم را فراگرفت، به تو و خوبي هايت فکر کردم. با آن همه علاقه ا ي که به تو داشتم، چگونه مي توانستم دوري تو را تحمل کنم؟َ! اما چه مي شد کرد؟ فرمان، از سوي خدا بود و حتماً حکمتي در آن نهفته بود. هم از اين روي، به طور موقت از تو کناره گيري کردم. مي دانستم که ديگر، آن لبخندهاي زيبا، از لبان تو قهره کرده بودند. مي دانستم که شبنم اشک فراق، به گونه هاي گل تو فرو مي غلتد و مي دانستم که دل تو نيز مثل کبوتري به سوي آشيانه وجود من پر مي کشد. همچنان که من نمي توانستم صفاي خانه ساده مان را که با مهر و تدبير تو تزيين شده بود، به دست فراموشي بسپارم. اين بود که عمارياسر، يار صميمي خودم را با اين پيام به سوي تو فرستادم که:
«خديجه جان! دوري گزيدن من از تو، تنها به خاطر دستور خداوند است. مبادا گمان کني که از تو رنجيده ام يا خداي نخواسته کينه و نفرتي از تو به دل دارم. جز نيکي در حق خودت، به چيزي فکر نکن. زيرا خداوند هم به وجود زن شايسته اي چون تو مباهات مي کند. من هم اکنون مهمان «فاطمه بنت اسد» هستم. تو نيز شبها در خانه را ببند و در اتاق خواب استراحت کن.»
مي توانم حدس بزنم که اين پيام، چقدر به تو روحيه داد. گرچه انتظار کشيدن هم برايت ساده نبود... به هر حال، چهل روز گذشت و من و تو دوري يکديگر را تحمل کرديم. من، اما در اين مدت، همواره مشغول عبادت خدا بودم.
در چهلمين روز، هنگامي که خورشيد، خود را به دامان افق مي آويخت تا در پشت کوه هاي سياه و بلند مکه پنهان شود و من آماده افطار کردن مي شدم؛ صدايي شنيدم که مي گفت:
- اي محمد! اينک آماده دريافت هديه پروردگارت باش. هديه اي آسماني! آن هديه چه مي توانست باشد؟
نگاه که کردم، جبرييل را ديدم. اندکي پس از آن «ميکاييل» فرشته ديگر خداوند، در برابرم ايستاده بود. در حالي که ظرفي از ميوه هاي بهشتي را در دست داشت. او گفت: «خداي سبحان فرمان داده است که امشب با اين غذاي بهشتي افطار کني.» سپس جبريل پرده از راز روزهاي فراق برداشت و گفت:
- خداوند اراده فرموده است که امشب از نسل تو فرزند پاکيزه اي را به وجود آورد. فرزندي که گل سرسبد روزگاران خواهد بود و از نسل او ستارگان درخشاني، شبستان تاريک انسانيت را فروغ و نور خواهند بخشيد.
***
با يک دنيا شور و اميد به راه افتادم. کوچه هاي تنگ و پرپيچ و خم مکه در برابرم خودنمايي مي کرد و دورنمايي از راه درازي را که در آينده پيش رو داشتم برايم به تصوير مي کشيد. من هم مثل تو مشتاق ديدن همسرم بودم. در خانه را که به صدا درآوردم، به سرعت پشت در آمدي و گفتي:
- چه کسي در مي زند؟ غير از محمد کسي نبايد در اين وقت شب در اين خانه را بکوبد.
و من پاسخ دادم:
- درست است خديجه! و من همانم: محمد تو!
تو با سرعت و اشتياق در را گشودي و ما پس از چهل روز دوري، دوباره به هم رسيديم... هيچ يادم نمي رود که مي گفتي من از همان شب، حضور نور و سرور وجود فرزندي را در درون خويش به خوبي احساس مي کردم!
***
يک روز، هنگامي که به خانه آمدم، شنيدم که مشغول حرف زدن با کسي هستي، اما در خانه ما هيچ کس ديده نمي شد. از تو پرسيدم:
- خديجه! با چه کسي حرف مي زني؟
لبخندي شکوهمند بر لبانت نقش بست و با لحني شادمانه پاسخ دادي:
- با پاره تنم! با فرزند درون شکمم! آخر، او مونس روزهاي تنهايي من است!
و من نيز با خرسندي گفتم:
- همسر خوبم! مژده اي برايت دارم. امروز جبرييل به من خبر داد که فرزندمان دختر است. دختري محبوب و گرانقدر. دختري که همه پيشوايان و امامان امت من از او به وجود خواهد آمد.
آن گاه هر دو به درگاه خداوند سپاسگزاري کرديم.
***
براي من، يکي از بهترين و زيباترين صحنه هاي زندگي، هماني است که خودت با شور و شوق تعريف کردي. هرگز يادم نمي رود که گفتي:
... درد زايمان را به خوبي مي شناختم. آخر، تا آن زمان چند پسر و دختر به دنيا آورده بودم. هنگامي که احساس کردم زمان زايمانم نزديک شده، به ياد آوردم که زنهاي مکه از من دوري مي کنند و حاضر نيستند به هنگام زايمان، مددکارم باشند. شايد خداوند هم نمي خواست که جز سرپنجه زناني پاکدامن، دست ديگري با پيکر نازنين فرزند عزيز ما، تماس پيدا کند.
هم چنان به توصيف لحظه ها پرداختي و گفتي:
- ناگهان، احساس کردم خانه ما، رواق خوش منظري از بهشت شده است! بوي گل هاي زنبق و ياس، فضاي خانه را پر کرد. آنگاه، نگاهم به چهار زن بلندبالا، گندم گون و زيبا افتاد. آنها به من دلداري دادند و گفتند: «آسوده خاطر باش خديجه. ما از بهشت آمده ايم. ما مريم و سارا و کلثوم و آسيه- يا حوا- هستيم و تو را در هنگام وضع حمل کمک خواهيم کرد.»
زنان بهشتي جام هايي از آب کوثر، جامه هايي بسان شير، سپيد و مانند مشک، خوش بوي، در دست داشتند. آنان بر بالينم نشستند. من آرامشي ويژه يافتم. اندکي بعد، درد شديدي را احساس کردم و به دنبال آن، صداي نوزاد در گوشم طنين افکند. زنهاي بهشتي، با ديدن دخترکي درخشنده و نوراني که همچون گلي از بهشت به ما هديه داده شده بود، هلهله کردند و شادمان شدند. سپس کودک را شستند و در جامه هايي که با خود آورده بودند، پيچيدند و او را بر دامانم نهادند و من احساس کردم آسمان و زمين به من شادباش مي گويند و همه جا، غرق شادي و نور شده است.
ساعتي بعد، هنگامي که تو دخترک محبوبت را ديدي، به گرمي به آغوشش کشيدي، گونه هايش را از نوازش بوسه سرشار ساختي، آنگاه رو به من کردي و با شادي و خرسندي گفتي:
- نام فرخنده عزيزمان را «فاطمه» مي گذاريم.
من هم، اين نام را پسنديدم و با خوشحالي تکرار کردم:
- فاطمه، فاطمه، فاطمه!

ارتباط با ما

  • آدرس پستی: ایران-تهران-خیابان اول-کوچه دوم- بن بست سوم- ساختمان چهارم
  • فکس: +9732987654
  • تلفن: +3398764532
  • همراه: +3398764532