-
چهارشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۰
-
پوستر خوش آب و رنگي در پارک بزرگ شهر مخاطبان را به نشستي ادبي فرامي خواند. فکر مي کنم فرصت خوبي است تا در همين جا با جوانان به مناسبت «روز ملي جوان» گفتگو کنم و از آنها در روزي که
متعلق به خودشان است از خواسته ها، نگراني ها و دغدغه هايشان بپرسم.
اما بيشتر شرکت کنندگان اين نشست ادبي، ميانسال هستند! از جلسه بيرون مي آيم و چرخي در اطراف مي زنم. جوانان با شکل و شمايلهاي مختلف در پارک رفت و آمد مي کنند. گوشه اي پسر جواني هندزفري به گوش دارد. خلوتش را به هم مي زنم و با او سر صحبت را باز مي کنم. او که خود را «وحيد» 20 ساله و دانشجوي معماري معرفي مي کند، مي گويد: «تنها مساله اي که الان به ذهنم مي رسد نگراني از آينده کاري ام است. هرکس که فارغ التحصيل شده مي گويد کار نيست. کاش رشته ديگه اي را مي خوانديم... مساله ديگر، امنيت جامعه است. به جرأت مي توانم بگويم که به خاطر زورگيري ها، از رفت و آمد در شب هراس دارم! امنيت خيلي پايين آمده... شب ها که به پارک مي آيم واقعاً نگران هر اتفاقي هستم... هر روز سخت تر مي شود... به جوانها خيلي گير مي دهند».
متعلق به خودشان است از خواسته ها، نگراني ها و دغدغه هايشان بپرسم. اما بيشتر شرکت کنندگان اين نشست ادبي، ميانسال هستند! از جلسه بيرون مي آيم و چرخي در اطراف مي زنم. جوانان با شکل و شمايلهاي مختلف در پارک رفت و آمد مي کنند. گوشه اي پسر جواني هندزفري به گوش دارد. خلوتش را به هم مي زنم و با او سر صحبت را باز مي کنم. او که خود را «وحيد» 20 ساله و دانشجوي معماري معرفي مي کند، مي گويد: «تنها مساله اي که الان به ذهنم مي رسد نگراني از آينده کاري ام است. هرکس که فارغ التحصيل شده مي گويد کار نيست. کاش رشته ديگه اي را مي خوانديم... مساله ديگر، امنيت جامعه است. به جرأت مي توانم بگويم که به خاطر زورگيري ها، از رفت و آمد در شب هراس دارم! امنيت خيلي پايين آمده... شب ها که به پارک مي آيم واقعاً نگران هر اتفاقي هستم... هر روز سخت تر مي شود... به جوانها خيلي گير مي دهند».






