بوستان حجاب

بوستان حجاب

عنوان_بنر

فاطمه فاطمه است32

معلم شهيد دكتر علي شريعتي ـ 32

وشعار؟ نه بت پرستي و شرك و اساطير و تجارت قريش و شرافت قبيله، كه استقرا توحيد و گسترش اسلام و جمع و ترويج قرآن و پارسايي و تحقير زراندوزي وخدمتگزاري خلق و رضاي الله و اجراي حدود واحكام شرع و بالاخره احياي «سنت» رسول خداو از همه جالبتر؛ حفظ وحدت و اتحاد مسلمين.
و دراين ميانه، حقي پايمال مي‌شود، آسان و آرام! حق علي! چگونه؟ خيلي ساده و با منطقي عاقلانه و از سر دلسوزي نسبت به امت و به خاطر سرنوشت اسلام و خطر عصيان‌هاي داخلي و فشار دشمنان خارجي و بيم تفرقة مسلمين و ... خلاصه: «فعلا مصلحت نيست؛ جواني سي‌و چند ساله، آن هم تند، با آن سابقه‌ها كه خيلي با او خوب نيستند و از او كينه دارند، با آن رفتار كه خيلي از خانواده‌هاي با نفوذ و شخصيت‌هاي موثر و گروههايي را كه در كارها دست دارند و در جامعه پا، با خودش بد كرده است!» «براي علي هنوز زود است»، «براي اسلام، فعلا مصلحت نيست»؛ آري، مصلحت. اين تازيانة شومي كه هميشه برگردة حقيقت مي‌نواخته‌اند!
چه آسان! چه بي‌سروصدا! بي‌آنكه كسي بفهمد، بي‌آنكه خفته‌اي بيدار شود! بي‌آنكه مردم برشورند، بي‌آنكه كسي بتواند توده را آگاه كند، بي‌آنكه كسي حقايقي را كه در زير ضربه‌هاي صداي مصالح خفه مي‌شوند و خاموش مي‌ميرند و فراموش مي‌شوند، تشخيص بدهد. و بالاخره بي‌آنكه هيچ تلاشي، ناله‌اي، فريادي، اعتراضي، بتواند حقيقت را نجات بخشد و در برابر قدرتي كه به سلاح «مصلحت‌پرستي» مسلح است، كاري كند.
هرچند فاطمه باشدو تلاشها وفريادها و اعتراضها و ناله‌هاي فاطمه! ... فاجعه‌اي كه قربانيان خاموش و بي‌دفاعش علي است و فاطمه وبعدها ديديم كه فرزندانشان يكايك و اخلافشان همه! فاطمه احساس كرد كه در برابر اين فاجعه‌اي كه آغاز شده است، ديگر كاري نمي‌تواند كرد.
ناگهان خستگي يك عمر مبارزه و تحمل مصيبت‌ها و شكنجه‌ها و فقر و سختي و تلخي زندگي‌اش را يكجا در تن و جانش حس كرد. ديگر يقين كرد كه همه چيز از دست رفته است و دانست كه براي نجات آنچه پيغمبر نيز نتوانست و علي نيز نمي‌تواند، از او كاري برنمي‌آيد.افق‌ها همه در پيش چشمش تيره شد و «پاره‌هاي آن شب سياهي كه سر در دنبال هم روي آورند» و پدرش، در آخرين روزهاي عمر، از آن خبر مي‌داد، سر رسيده‌اند. فردا چه خواهد شد؟ ثمره تلاشهاي بسيار پدر، در اين سرد بادهاي سياست و مصلحت كه وزيدن گرفته است، چه مي‌شود؟ آينده اين امت جوان، سرنوشت توده مردمي كه همواره قرباني سياست‌ها و خانواده‌ها و طبقات و تبعيض‌ها بوده‌اند، به دست چه كساني خواهد افتاد؟ بوي اشرافيت و قوميت باز برخاسته است. بيعت، به جاي وصايت؟ چگونه رأي قبيله اوس و خزرج ـ كه به رئيسشان رأي مي‌دهند و رأي قريش كه به شيخشان، مي‌تواند بر رأي پيغمبر فائق آيد؟ چگونه اين مردمي كه در سقيفه در سعد اجماع مي‌كنند و با يك جمله ابوبكر، برمي‌گردند و بر او اجماع مي‌كنند، رشد و آگاهي دارند كه پيغمبر را از دخالت در سرنوشت سياسي‌شان بي‌نياز سازد؟ تازه اينها مردم شهر پيغمبرند و در كنار او و با او زيسته‌اند و جهاد كرده‌اند و از او اسلام آموخته‌اند و آن‌ها ابوبكر و عمرند؛ فردا كه اسلام از مدينه بيرون رفت و اين نسل گذشت، آنگاه اين بيعت چه سرنوشتي را براي رهبري مردم خواهد ساخت؟ چه كساني رأي خواهند داد؟ چه كساني انتخاب خواهند شد؟
اكنون كه فداكارترين مهاجران اسلام و جانبازترين انصار پيغمبر، نسل نخستين و پيشگامان ايمان، اينچنين علي را به خاطر مصالح كنار زنند و خانه‌نشين كنند، نسل فردا و سياست فردا كه در جو ايمان و تقوا و جهاد پرورش نيافته‌اند، با فرزندانم چه خواهند كرد؟ از هم‌اكنون فرداي حسن و حسين و زينب را مي‌توان ديد و مي‌توان يقين دانست كه سرنوشتشان چه خواهد بود.
خانه‌نشيني علي آغاز يك تاريخ هولناك و خونين است، و بيعت سقيفه كه آرام و هوشيارانه آغاز شد، بيعت‌هاي خونيني را به دنبال خواهد داشت، و فدك، سرآغاز غصب‌هاي بزرگ و ستم‌هاي بزرگ فردا خواهد بود. فردا، سياه و هولناك و خونين است، و فرداها و فرداها و فرداها، و غارت‌ها و قتل‌عام‌ها و شكنجه‌ها. و خلافت فردا، مصيبتي بزرگ براي اسلام، فاجعه‌اي سنگين براي بشريت.
اما اكنون چه مي‌توان كرد؟ فاطمه هر چه در توان داشت، كوشيد تا نخستين خشت اين بنا را كج نگذارد؛ نتوانست. احساس كرد كه مدينه پيغمبر گوشش در برابر فرياد وي كر است و دلش در برابر سكوت علي، سنگ! سكوتي كه بر هر دلي كه احساس كند و علي را بفهمد و زمانه را بشناسد، همچون صاعقه مي‌زند و مي‌سوزاند.
خودخواهي چه سخت و بي‌رحم است، به خصوص اگر با مصلحت مسلح باشد و خود را با عقيده، بتواند توجيه كند. آنگاه فرد فداكار و معتقد را نيز به حق‌كشي وا مي‌دارد، حتي به كشتن حق علي.
و فاطمه، خسته از يك عمر تحمل بار رسالت پدر و سختي مبارزه در جاهليت قوم و زندگيي سراسر شكنجه و خطر و فقر و كار و تلاش به خاطر آرماني كه از جبر زمان دور است، و عزادار از مصيبت جانكاه مرگ پدري كه با حيات او عجين شده بود و غمگين از سرنوشت تحمل‌ناپذير علي كه پس از يك عمر جهاد با دشمن، به دست دوست، خانه‌نشين شده است و قرباني قدرتي شده است كه به نيروي ايمان و شمشير و فداكاري و اخلاص او به دست آمده است، و اكنون شكست خورده و نوميد از آخرين تلاش‌هاي بي‌ثمري كه كرد تا «حق ابوالحسن» را به وي باز آورد و آنچه را كه فرو مي‌ريخت، از سقوط مانع شود و نشد ...، به زانو درآمد . نه تنها تلاش، كه تحمل نيز برايش محال است. نه تحمل آنچه در بيرون مي‌گذرد، كه تحمل آنچه در خانه‌اش نيز مي‌بيند. و بالاخره تحمل سكوت هولناكي كه در خانه مجاورش مي‌شنود.
اكنون آن دريچه نيز بسته شده است. از آن دو دريچه‌اي كه هر روز به روي هم باز مي‌شد و به روي هم مي‌خنديد و موجي از لطف و مهر و اميد به خانه گلين بي‌زيور فاطمه مي‌ريخت، اكنون يكي بسته است. مرگ آن را براي هميشه به روي فاطمه بست. سياست نيز در خانه‌اش را بست. و او اكنون، در اين خانه زنداني، در كنار علي ـ كه همچون كوهي از اندوه نشسته است و سكوت كرده؛ سكوتي كه انفجار آتشفشاني مهيب را در درون خويش به بند كشيده است ـ و در ميان فرزندان پيغمبر، كه در سيماي معصوم و غمگينشان سرنوشت هولناك فرداي يكايكشان را مي‌خواند.
اكنون زنده بودن، برايش درآور و طاقت‌فرساست. ماندن بار سنگيني است كه دوش‌هاي خسته و ناتوان فاطمه را ياراي كشيدن آن نيست. زمان سنگين و آهسته برقلب مجروهش گام بر مي‌دارد و مي‌گذرد: هر لحظه‌اي، هر دقيقه‌‌اي، گامي.
اكنون تنها مايه‌هاي تسليتي كه در اين دنيا مي‌يابد، يكي تربت مهربان پدر است و ديگري مژده اميدبخش او كه: «فاطمه، از ميان خاندانم، تو نخستين كسي خواهي بود كه به من خواهي پيوست.» اما كي؟ چه انتظار بي‌تابي.
روح آزرده او ـ همچون پرنده‌اي مجروح كه بال‌هايش را شكسته باشند ـ در سه گوشه‌ غم زنداني و بي‌تاب است: چهره خاموش و دردمند همسرش، سيماي غمزده فرزندانش و خاك سرد و ساكت پدر.
هرگاه پنجه درد قلبش را سخت مي‌فشرد و عقده گريه، راه نفسش را مي‌گيرد، و احساس مي‌كند كه به محبت‌ها و تسليت‌هاي پدر سخت محتاج است، به سراغ او مي‌رود، بر تربت او مي‌افتد، چشمهايش را كه از گريه‌هاي مدام مجروح شده است، بر خاك خاموش پدر مي‌دوزد. ناگهان آن چنان كه گويي خبر مرگ پدر را تازه شنيده است، شيون مي‌كند، پنجه‌هاي لرزانش را در سينه خاك فر مي‌برد، دستهاي خالي و بي‌پناهش را از آن پر مي‌كند، مي‌كوشد تا از وراي پرده اشك‌ آن را تماشا كند. خاك را بر چهره مي‌گذارد، با تمام عاطفه‌اي كه پدر را دوست مي‌داشت، آن‌ را مي‌بويد و لحظه‌اي آرام مي‌گيرد، گويي تسليت يافته است. ناگهان با آهنگي كه از گريه درهم مي‌شكند، مي‌سرايد:
«كسي كه تربت احمد را مي‌بويد، چه زيان كرده است، اگر تا ابد هيچ غاليه‌اي را نبويد؟ پس از تو بر من مصيبت‌هايي فرو ريخت كه اگر بر روز روشن مي‌ريخت، شب مي‌شد!»
اندك‌اندك خاموش مي‌شد، «خاك احمد» از لاي انگشتان بي‌رمقش فرو مي‌ريخت و او ـ بي‌آنكه مقاومتي كند ـ در بهتي لبريز از درد، بدان مي‌نگريست و آنگاه، همچون روحي، بي‌خنده و بي‌گريه، در سكوتي مبهوت فرو مي‌رفت، آن چنان كه به تعبير راويان تاريخ: «گويي از اين دنيا بيرون رفته و از زندگي آسوده شده است.»
همه رنجهايش را بر مرگ پدر مي‌گريست. هر روز گويي نخستين روز مرگ وي است. بي‌تابي‌هاي او هر روز بيشتر مي‌شد و ناله‌هايش دردمندتر؛ زنان انصار بر او جمع مي‌شدند و با او مي‌گريستند و او، در شدت درد و اوج ضجه‌هايي كه دلها را به درد مي آورد چشمها را به خون مي‌نشاند، از سمتي كه كردند، شكوه مي‌كرد و حقي را كه پايمال كردند، به ياد مي‌آورد. غم او دشوارتر از آن بود كه كسي بتواند تسليتش دهد و او را به شكيبايي بخواند.

ارتباط با ما

  • آدرس پستی: ایران-تهران-خیابان اول-کوچه دوم- بن بست سوم- ساختمان چهارم
  • فکس: +9732987654
  • تلفن: +3398764532
  • همراه: +3398764532