بوستان حجاب

بوستان حجاب

عنوان_بنر

فاطمه فاطمه است30

معلم شهيد دكتر علي شريعتي ـ 30

مي‌كوشيد تا بر خود مسلط شود و نيروي آن را كه بتواند در چنين جو دشواري سخن بگويد، باز يابد. لحظاتي گذشت و سكوتي كه سخن‌هاي بسيار داشت بر خانه خيمه زده بود. با چهره‌اي كه از آن غمي عميق پيدا بود و آهنگي كه از تأثر مي‌لرزيد، آرام و مهربان آغاز كرد:

ـ اي دختر محبوب رسول خدا! به خدا قسم كه خويشاوندي رسول خدا براي من عزيزتر است از خويشاوندي خودم. و تو پيش من از دخترم محبوبتري. آن روز كه پدر تو مرد، دوست داشتم كه من مي‌مردم و پس از او نمي‌ماندم. مي‌بيني كه من تو را مي‌شناسم و فضل و شرفت را اعتراف دارم و اگر حق و ميراث رسول خدا را از تو باز گرفتم، تنها از آن رو بود كه از او ـ كه درود و سلام بر او ـ شنيدم كه مي‌گفت: «ما پيامبران ارث نمي‌گذاريم، آنچه از ما مي‌ماند، صدقه است ...»

ابوبكر ساكت شد و عمر همچنان ساكت بود و در انتظار آنكه اثر سخن نرم و ستايش‌آميز را در روح فاطمه رنجيده ببيند. فاطمه بي‌آنكه در پاسخ لحظه‌اي ترديد كند، شروع به سخن كرد، با مقدماتي آرام و شيوه‌اي كه گويي استدلال مي‌كند، نه خشم و فرياد:

ـ اگر سخني از رسول خدا(ص) براي شما دو نفر نقل كنم، آن را اعتراف مي‌كنيد و بدان عمل خواهيد نمود؟

هر دو يكصدا گفتند: آري.

گفت: شما را به خدا سوگند مي‌دهم، آيا شما دو نفر از رسول خدا نشنيديد كه مي‌گفت: «خشنودي فاطمه، خشنودي من است و خشم فاطمه خشم من؛ آن كه دخترم فاطمه را دوست بدارد، مرا دوست داشته است و آن كه فاطمه را خشنود سازد، مرا خشنود ساخته است و آن كه فاطمه را به خشم آورد، مرا خشمگين كرده است؟»

هر دو با هم پاسخ دادند: «چرا، اين سخن را ما از رسول خدا(ص) شنيده‌ايم.» سپس بي‌درنگ ادامه داد:

ـ پس من خدا را و فرشتگانش را گواه مي‌گيرم كه شما دو تن مرا به خشم آورديد و خشنودم نساختيد، و اگر رسول خدا را ببينم، نزدش از شما دو نفر شكايت مي‌كنم!

ابوبكر به گريه افتاد، احساس كرد كه نه او توان گفتن دارد و نه فاطمه توان شنيدن. برخاست و عمر به دنبالش، وارد مسجد شد، آشفته و گريان، با خشم و درد بر سر جمع فرياد زد كه ... اما كارگزاران و مصلحت‌انديشان قدرت او را قانع كردند كه صلاح امت نيست شما كنار رويد و او هم با تأثر و كراهت شديد قانع شد و صلاح‌انديشي‌ها را ناچار پذيرفت و رام گرديد و به خيال خود دست به كار نصرت اسلام و اجراي سنت رسول خدا شد و نخستين تصميمي كه گرفت، مصادره فدك بود. بدين گونه علي از نظر مالي و زندگي شخصي نيز فلج شد تا زندگي‌اش در گرو حقوقي باشد كه از بيت‌المال دارد.

علي را به حال خود واگذاشتند كه تهيدست و تنها شده بود و چند تني هم كه بر او گرد آمده بودند، به زور يا رضا پراكنده شدند و نمي‌توانست عدم بيعتش منشأ عصيان و خطري باشد؛ به خصوص كه آنان يقين داشتند كه تا فاطمه زنده است، از علي نمي‌توان بيعت گرفت و علي نمي‌تواند بيعت كند؛ چه، فاطمه در برابر قدرتي كه حق نمي‌دانست، كمترين نرمشي نداشت، چنان كه تا مرگ، جبهه قاطع و حالت خشمگين و مهاجمي را كه نسبت به آنان گرفته بود، لحظه‌اي رها نكرد.

پيغمبر مرد، علي خانه‌نشين شد، ميراث فاطمه كه تنها منبع زندگي او و همسر و فرزندانش بود، مصادره شد... و علي در خانه نشست و به جمع‌آوري و تدوين قرآن پرداخت كه از آينده ترسيده بود و بلال مدينه را ترك گفت و در شام گوشه گرفت و براي هميشه خاموش شد و سلمان با اين لحن گوشه‌دار و تعبير پرمعناي فارسي ـ كه احساسش را بهتر مي‌توانست بيان كند ـ به آنها كه شتابان و موفق از سقيفه باز مي‌گشتند، گفت: «كرديد و نكرديد!» و ابوذر، انيس پيغمبر، و عمار عزيز پيغمبر بيكاره شدند.

اما فاطمه از پا ننشست. در زير كوهي از اندوه كه بر جان عزادارش حس مي‌كرد، مبارزه ... را ادامه داد. براي بازپس گرفتن فدك از تلاش باز نايستاد، اين تلاش همه به صورت حمله و انتقاد بود، مي‌كوشيد تا به همه ثابت كند كه ... در اين كار خواسته است از او انتقام سياسي بگيرد و بر علي ضربه‌اي اقتصادي فرود آورد. فدك مزرعه كوچكي است و اگر بزرگ هم بود، براي فاطمه كوچكتر از آن بود كه بر سر آن به كشمكش پردازد؛ اما فدك به عنوان نشانه‌اي از غضب و زور ... برايش اهميت يافته بود؛ با طرح مسأله مصادره فدك مي‌كوشد تا حكومت را محكوم كند، تا اثبات كند كه آنها در راه مصالح خويش چگونه حقايق را انكار مي‌كنند: از انتساب سخني به پيغمبر و يا مسخ و توجيه سخن پيغمبر نيز دريغ ندارند؛ مي‌خواست به افكار عمومي برساند اينها كه سنت رسول را شعار خلافت خويش ساخته‌اند، تا كجا به خاندان رسول ستم مي‌كنند و حقي را كه در اسلام هر فرزندي دارد و هر پدري، از شخص پيغمبر و فرزندش باز مي‌گيرند و مي‌گويند پيغمبر فرزند مي‌گذارد؛ اما ارث نمي‌گذارد. فدك براي فاطمه يك مسأله سياسي شده بود و وسيله مبارزه، و پافشاري فاطمه از اين رو بود، نه به خاطر ارزش اقتصادي آن، آنچنان كه دشمنان دانا و دوستداران نادان فاطمه تلقي مي‌كنند.

فاطمه از پا ننشست، هر چند مرگ پيغمبر جانش را به آتش كشيده بود و ضربه‌هاي پياپي بر او سخت كارگر افتاده بود و هر چند مهاجران بزرگ و انصار پيغمبر، جز چند تني كه از شماره انگشتان دست كمتر بودند، همگي به خلافت جديد رأي داده بودند و يا ...

فاطمه ديگر به بازگرداندن قدرت چندان اميدي ندارد و مي‌داند كه حق علي از دست رفته است و طراحان نيرومند انتخابات كه از ديرباز زمينه‌سازي‌ها و نقشه‌ها داشته‌اند بر اوضاع‌ مسلط شده‌اند؛ اما استقرار قدرت و سلطه حكومت و سكوت و تسليم مردم، فاطمه را از مسئوليت مبارزه به خاطر حق و عليه باطل مبري نمي‌سازد. بايد براي پيروزي هرچند با اميدي ضعيف تلاش كند، بايد با نظام حاكم مبارزه كند، اگر توانست آن را مغلوب سازد و اگر نتوانست، لااقل محكوم. اگر باطل را نمي‌توان ساقط كرد، مي‌توان رسوا ساخت. اگر حق را نمي‌توان استقرار بخشيد، مي‌توان اثبات كرد، طرح نمود، به زمان شناساند، زنده نگاهداشت؛ لااقل مردم بدانند كه ... آنچه مطرود و شكست خورده و زنداني، حق است و عدل و آزادي.

اين است كه مدينه اكنون شاهد شگفت‌ترين منظره‌هاي تاريخ است: در كنار مسجد پيغمبر، در دل تاريك شبهاي سياه، مردي همسرش را، همسر سياهپوش عزادارش را بر مركبي مي‌نشاند و در كوچه‌هاي پيچاپيچ و خلوت شهر مي‌گرداند. پياده علي است و سوار، فاطمه دختر محبوب و مبارز پيغمبر، هر شب بدين گونه از خانه بيرون مي‌آيد و علي و همراهش، به سراغ انصار مي‌رود؛ اينها مردمي صميمي‌تر و بي‌طرف‌ترند. مهاجرين بيشتر از قريش‌اند و همديگر را دارند و يك بافت سياسي ديرينه آنها را به هم پيوند مي‌دهد و اكنون خليفه از آنهاست ... همه در حكومت او سهيم‌اند؛ اما انصار در حكومت جديد سهمي ندارند. كانديداي آنها سعد بن عباده بود كه مدينه را ترك كرد و «در راه شام به وسيله جنيان ترور شد». آنها هم در برابر استدلال ابوبكر كه مهاجر بود و خويشاوند رسول خدا و شيخ قريش، تسليم شدند كه گفته بود رسول خدا دوست مي‌داشت كه خليفه‌اش از قريش باشد و از خويشان و خاندان رسول خدا، و آنها هم به حرمت گفته رسول خدا و حرمت خاندان او، از خلافت چشم پوشيدند و حكومت را به او واگذاشتند كه از قبيله پيغمبر بود و پدر زن پيغمبر، و خود صميمانه ربقه اطاعت خويشاوند پيغمبر را بر گردن نهاده بودند، وانگهي آنها اكثريت دارند، آنها همه مردم مدينه‌اند.

و اكنون فاطمه، شخصاً به سراغ آنها مي‌رود. هر شب، همراه علي، به مجالس آنها سر مي‌زند، با آنها حرف مي‌زند، فضائل علي را يكايك بر مي‌شمارد، سفارش‌هاي پيغمبر را يكايك به يادشان مي‌آورد، با نفوذ معنوي، شخصيت بزرگ انساني، آگاهي سياسي، شناخت دقيقي كه از اسلام و روح و آرمانهاي اسلام دارد و بالاخره قدرت منطق و استدلال استوار خويش، حقانيت علي را ثابت مي‌نمايد و نشان مي‌دهد ... و عواقبي را كه بر اين شتابزدگي سطحي و غافلگيري سياسي بار خواهد شد، بر مي‌شمارد و آنان را از آينده ناپايدار و تيره‌اي كه در انتظار اسلام و رهبري امت است، بيم مي‌دهد.

راويان تاريخ كه اين داستان را نقل مي‌كنند، حتي يك بار هم نشان نمي‌دهند كه در مجلس، در برابر منطق فاطمه و تفسير و تلقيي كه از اين حادثه دارد، مقاومت كرده باشند. همگي به او حق مي‌دادند، همه به لغزش بزرگ خويش پيش او اعتراف مي‌كردند؛ همه فضيلت علي و حقيقت او را اقرار داشتند. و فاطمه از آنها قاطعانه مي‌خواست كه: «شما ابوالحسن را در

باز گرفتن حقي كه در راه آن مي‌كوشد، ياري كنيد.» اما همگي عذر مي‌آوردند كه: «اي دختر رسول خدا، ما بيعت كرده‌ايم و اين كار ديگر خاتمه يافته است. اگر همسر و پسر عموي تو علي، پيشي مي‌گرفت و زودتر مطالب را گفته بود، ما احدي را در كنار او قرار نمي‌داديم و براي ديگري از او نمي‌گذشتيم.»

و علي با شگفتي و لحني معترضانه از آنها مي‌پرسيد: «من رسول خدا را در خانه‌اش رها كنم و دست از غسل و كفن و دفنش بردارم و از خانه بيرون بروم و بر سر حكومتش به نزاع مشغول شوم؟»

و فاطمه كه مي‌ديد علي اين بار هم، مثل هميشه، قرباني عشق و وفادار ماندنش به پيغمبر شده است، مي‌گفت:

ـ ابوالحسن جز كاري كه مي‌بايست مي‌كرد و سزاوار بود، نكرد و آنها كاري كردند كه ... خدا حسابرسشان خواهد بود و طلبكارشان.

ديگر همه چيز پايان يافت. فاطمه تن به مرگ داد. احساس كرد كه بيش از آنچه در تصور آيد، تنهاست.

ارتباط با ما

  • آدرس پستی: ایران-تهران-خیابان اول-کوچه دوم- بن بست سوم- ساختمان چهارم
  • فکس: +9732987654
  • تلفن: +3398764532
  • همراه: +3398764532