-
چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۰
-
معلم شهيد دكتر علي شريعتي ـ31

[فاطمه]
احساس كرد كه چهرههاي آشنايي كه سالها در پيرامون پدرش بودند و همه جا با
او همگام و همراه، با وي سخت بيگانه شدهاند. اصحاب وي اكنون در هواي
ديگري دم ميزنند. مدينه ديگر شهر پيغمبر نيست. سياست و حكومت بر شهر
ايمان خيمه زده است و روح بزرگ و نيرومندي كه به كالبد بدويت عرب، احساس و
ايثار و حقپرستي و خضوع در برابر حقيقت و حساسيت نسبت به فضيلتهاي
انساني و زيباييهاي زندگي، جهاد و ايمان و تقوا ميدميد و عادات كهنه و
سنتهاي قومي و پيوندهاي خوني و قبيلهاي و غرورها و خودپرستيها و
فضيلتكشيها و دستهبنديها و مصلحتبازيهاي پست و محافظهكاريهاي حقير
را در زير ضربات مدام سخنش كه «تازيانة اهل يقين» بود و آتش انقلاب و تعهد
و مسئوليت ومبارزه و پيشرفت و تجليهاي روح و معنويت و تحرك مداوم زندگي
نابود ميكرد وميسوزاند، اكنون در كنار خانة فاطمه آرميده است.
ياران عزيز او كه در زندگي، پايگاهي خانوادگي يا طبقاتي نداشتند، اما در چشم و دل پيامبر جايگاهي بلند يافته بودند و اشرافيت و حيثيت خويش را تنها با ايمان و اخلاص و در آگاهي و مبارزه كسب كرده بودند، از چشم كشتيبانان سياست جديد دارند ميافتند و شخصيتها و زرنگها پيش ميافتند! گوشها چنان به غوغاي قدرت و حكومت وخودپايي مشغولاند كه ديگر آواي نرم و ضعيف عاطفه و دوستي و اخلاص را نمي توانند شنيد. شخصيت يكي و خشونت ديگري و شمشير خالد و نبوغ عمروعاص، ناگهان حصاري بلند گرداگرد مدينه كشيده است و توده را مرعوب يا مجذوب و اصحاب را آگاه يا ناآگاه در ميان گرفته است و خانة فاطمه از حصار بيرون مانده است. صداي فاطمه به كسي نميرسد. دشمنان فاطمه، در اينجا بسيار نيرومندترند از دشمناني كه در مكه با آنان مبارزه ميكرد. پدرش كه در مكه، يكتنه با يك شهر پيكار ميكرد، در حالي كه جز دختر خردسالش كسي همراه و پشتيبان نداشت، در مسجدالحرام كانون قدرت دشمن روياروي دارالندوه ـ سناي قريش ـ سيصد و سيواند شفيع و معبود قريش را و تمام عرب را سنگهاي گنگ و بيشعور ميخواند و بياندكي ترديد يا ضعف فرياد ميزد كه: همه را به ياري خدا خواهم شكست و پدرانشان را به بلاهت نسبت ميداد و مقدساتشان را به خرافه؛ آري، پدرش كه سرچشمة الهام قدرت و قاطعيت بود و ميگفت و راست ميگفت كه: «هرگاه ما بر سر قومي فرود آييم، بدا به حال آن قوم»،1ديديم كه در اوج قدرت خويش و در آخرين روزهاي زندگياش كه از همه وقت محبوبتر، مقتدرتر، و پرنفوذتر بود، نتوانست سپاه اسامه را حركت دهد. با آن همه فرمانهاي صريح، تأكيد و تكرار، دعا و نفرين و تلاشهاي رقتآور، در تب و بيماري مرگ سپاهي كه اعزام كرده بود، در پايگاه جزف ـ حومة مدينه ـ ايستاد و يكگام برنداشت. چه ميگويم؟ حتي در خانة خويش، در ميان نزديكترين ياران خويش، نامهاي نتوانست بنويسد، وصيتش را نتوانست بر زبان آرد وآنچه گفت، نتوانست از تحريف و توجيه محفوظ نگاه دارد. و همسرش، علي، قهرمان نامي زمان، كسي كه در خندق (كه در آن همة قبائل دشمن، همچون تني واحد، بر مدينه كوچك هجوم آورده بودند و احزاب كفر و دين، شرك و توحيد، يعني: عرب و يهود، در يك صف آمده بودند تا نهضت اسلام جوان را ريشهكن كنند و پايگاه انقلاب محمد را بر سر مجاهدانش ويران كنند و ـ چنانكه بيترديد ميگفتند ـ خاكش را در توبرة اسبهاشان ببرند)، در حاليكه جواني بيستو چندساله بود، تنها با يك ضربه، سرنوشت جنگ را عوض كرد؛ كسي كه در احد، در لحظات مرگباري كه قريش بر دره چيره بود و مسلمانان، پراكنده و فراري و اصحاب بزرگ پنهان و نوميد و پيغمبر، در پايگاهش تنها و مجروح و بيمدافع، همچون گردبادي از جان و تن خويش، برگرد پيغمبر چرخ ميزد و همچون تندبادي بيدرنگ به صحنه باز ميگشت و جبهة فشردة دشمن را كه، بر اجساد شهيدان، به سوي پيغمبر پيش ميتاختند متلاشي ميساخت و باز به سراغ محمد باز ميگشت و گردش چرخ ميزد و باز به صحنة پيكار ميشتافت و در همين حال سر راه بر فراريان ميگرفت و برنشستگان نهيب ميزد و سپاه پراكنده را گرد ميآورد تا جبهة تازهاي فراهم آورد و از شكست خوردگان و نوميدان و فراريان سد مقاومتي تشكيل داد و قريش پيروز را كه از شنيدن خبر مرگ پيغمبر و ديدن انبوه شهيدان و شكست مجاهدان و آشاميدن خون حمزه مست شده بودند، به دست شستن از پيكار و ترك صحنه ناچار كرد؛ كسي كه شكست رقتبار حنين را جبران كرد و پيروزي خيبر را تضمين؛ كسي كه در صحنههاي پيكار ، شمشيرش همچون داسي كه در مزرعة گندمهاي رسيده افتد، كشتزارهاي مرگ و خون را درو ميكرد و انبوه سپاه خصم، در پيش مركبش به روي هم ميخفت، اكنون، اين چنين خاموش و غمگين در گوشة خانه نشسته است و ساية هراسي كه هرگز در سيماي علي كسي سراغ نداشت، برسرش خيمه زده است و انديشة او را به افقهاي سياه و سرزمينهاي پر از بيم و هول ميكشاند. چه شده است كه شمشير پر آوازة همسرش كه هرگاه از جهاد بازميگشت، از خون سيراب بود و چون به خانه ميآمد، در كنار شمشير خونين رسولخدا، علي آن را به او ميداد و با آهنگي سرشار از حماسه و فخر ميگفت: «فاطمه، شمشير را بشوي». اكنون اين چنين بيجان شده است و پس از ده سال، به بسترش خزيده است؟ حتي ميبينيد كه به خانة علي هجوم ميآورند و او از عزلت خاموشش گامي بيرون نمينهد، ... در اين مبارزة تازهاي كه آغاز شده است، مبارزهاي كه در آن پيغمبر، ناتوان ماند و علي، پرچمدار پيروزمندش ـ كه به صحنة پيكار شكوه ميداد و حماسه و دلاوري را جان ميبخشيد ـ شكست خورد، فاطمه تنها چه ميتواند كرد؟ هميشه مبارزه در جبهة داخل سختتر و بيچارهكنندهتر است از جبههاي كه دشمن خارجي در مقابل است. اكنون جنگي آغاز شده است كه در برابر، ابولهب و ابوجهل و ابوسفيان و هند و عتبه و اميةبن خلف و عكرمه نيستند؛ اين چهرههاي پليد شناخته شدة صريح و عاري از فخر و معني و ايمان و آرمان انساني، اينها كه پيداست تنها به خاطر حفظ قدرت و منفعت و نگهداري زر و زور و كاروانهاي تجاري و بازارهاي بردهفروشي خويش ميجنگند، جنگ ارتجاع و انقلاب، بردگي و حريت، اسارت و نجات، ذلت وسيادت و پليدي وپاكي و بالاخره جنگ دشمنان انسانيت و پاسداران جهل و تاريكي است با چهرههاي انسانيت و پيامآوران آگاهي و روشنايي. چيست؟ در اين سو علي است و فاطمه، همچنان كه در مكه بود، در بدر و احد و خيبر و فتح و حنين ... بود؛ و اما در آن سو، ابوبكر است، نخستين كسي كه بيرون از خانوادة پيغمبر، به او گرويد، يار غار او، همگام هجرت او، پدر همسر او امالمؤمنين، كسيكه در بيكسي وغربت پيغمبر به او دست ياري داد و همه ثروت خويش را در راه ايمان به او نابود كرد و در مدينه چنان تهيدست شد كه پيش يهوديان پست ومردم بيگانه و حقير مدينه كار ميكرد و كسيكه همة مردم، بيستوسه سال تمام، يعني از نخستين سال بعثت تا مرگ پيغمبر، او را همه جا در كنار او ديدهاند. و عمر، چهلمين كسي كه در مخفيگاه پيغمبر ـ خانة ارقمبنابيارقم ـ به اسلام گرويد و با پيوستن او و حمزه به جمع اندك و ضعيف ياران نخستين پيغمبر، مسلمانان نيرو گرفتند و آشكار شدند و از آن هنگام، همة نيروي خويش را وقف پيشرفت اين نهضت كرد و از نزديكترين ياران پيامبر و برجستهترين مهاجران بود و مردم او را ـ كه پدر امالمؤمنين، نيز بود ـ از رهبران بزرگ و اصحاب كبار رسول خدا ميدانستند و در كنارشان، ابوعبيده مهاجر بزرگ و پيشگام است و عثمان، مهاجر ذوهجرتين2 اسلام است و داماد «ذوالنورين»3 پيغمبر. مرد با حشمت و مقدس مآب و وابسته به دو خانوادة بزرگ قريش و كسيكه با ثروت بسيارش، در جمع ياران فقير پيغمبر، در امور خير كمكهاي موثري كرده است و در ميان تودة مردم، به عنوان يكي از اصحاب قديم و مهاجران بزرگ ودوستان وخويشان نزديك پيغمبر در او مينگرند. و خالد بن وليد كه در جهاد با دشمنان اسلام قهرمانيها كرده است و در مؤته كه سربازي ساده بود، نه شمشير بر سر روميان شكست و «سيفالله» لقب داشت. وعمروعاص، يكي از چهار نابغه معروف عرب كه سالهاست به مسلمين پيوسته ودر مرزهاي شمال، به قدرت امپراتور روم ضرب شست اسلام رانشان داده است، و سعدبن ابيوقاص، نخستين كسي كه در اسلام تيري به روي دشمن رها كرده و مسلمانان را از مرحلة دفاعي، به در آورده و حالت حمله را به دشمن اعلام كرده است و در احد، با تيربارانهاي دقيق و زبردستانهاش از جان پيغمبر كه سخت به خطر افتاده بود و تنها مانده بود، دفاعي كرده بود كه پيغمبر با تعبير ويژهاي او را ستايش كرد و ... ديگران و ديگران و سپس تأييد مهاجران و انصار بزرگ و همه سران و سرداران و پيشگامان اسلام و نزديكترين ياران و همگامان پيغمبر ... ادامه دارد پينوشتها: 1ـ هنگام ورود غافلگيرانه به درة خيبر بر سر يهود كه با غطفانيهاي وحشي، عليه مدينه دستاندركار توطئهاي بودند. 2ـ هجرت به حبشه و سپس هجرت به مدينه. 3ـ شوهر رقيه و سپس امكلثوم، دختران پيغمبر كه در آغاز عروس ابولهب بودند و پس از بعثت، به دستور وي پسرانش آنها را طلاق گفتند تا هم به پيغمبراهانت كرده باشند و هم او را در فشار روحي و مالي قرار داده باشندو عثمان كه جواني ثروتمند بود و از خانوادة اشرافي (از پدر به بنياميه و از مادر به بني هاشم)، رقيه را گرفت و با او به حبشه هجرت كرد؛ در مدينه رقيه مرد وسپس امكلثوم را گرفت؛ لقب ذوالنورين از اينجاست.
ياران عزيز او كه در زندگي، پايگاهي خانوادگي يا طبقاتي نداشتند، اما در چشم و دل پيامبر جايگاهي بلند يافته بودند و اشرافيت و حيثيت خويش را تنها با ايمان و اخلاص و در آگاهي و مبارزه كسب كرده بودند، از چشم كشتيبانان سياست جديد دارند ميافتند و شخصيتها و زرنگها پيش ميافتند! گوشها چنان به غوغاي قدرت و حكومت وخودپايي مشغولاند كه ديگر آواي نرم و ضعيف عاطفه و دوستي و اخلاص را نمي توانند شنيد. شخصيت يكي و خشونت ديگري و شمشير خالد و نبوغ عمروعاص، ناگهان حصاري بلند گرداگرد مدينه كشيده است و توده را مرعوب يا مجذوب و اصحاب را آگاه يا ناآگاه در ميان گرفته است و خانة فاطمه از حصار بيرون مانده است. صداي فاطمه به كسي نميرسد. دشمنان فاطمه، در اينجا بسيار نيرومندترند از دشمناني كه در مكه با آنان مبارزه ميكرد. پدرش كه در مكه، يكتنه با يك شهر پيكار ميكرد، در حالي كه جز دختر خردسالش كسي همراه و پشتيبان نداشت، در مسجدالحرام كانون قدرت دشمن روياروي دارالندوه ـ سناي قريش ـ سيصد و سيواند شفيع و معبود قريش را و تمام عرب را سنگهاي گنگ و بيشعور ميخواند و بياندكي ترديد يا ضعف فرياد ميزد كه: همه را به ياري خدا خواهم شكست و پدرانشان را به بلاهت نسبت ميداد و مقدساتشان را به خرافه؛ آري، پدرش كه سرچشمة الهام قدرت و قاطعيت بود و ميگفت و راست ميگفت كه: «هرگاه ما بر سر قومي فرود آييم، بدا به حال آن قوم»،1ديديم كه در اوج قدرت خويش و در آخرين روزهاي زندگياش كه از همه وقت محبوبتر، مقتدرتر، و پرنفوذتر بود، نتوانست سپاه اسامه را حركت دهد. با آن همه فرمانهاي صريح، تأكيد و تكرار، دعا و نفرين و تلاشهاي رقتآور، در تب و بيماري مرگ سپاهي كه اعزام كرده بود، در پايگاه جزف ـ حومة مدينه ـ ايستاد و يكگام برنداشت. چه ميگويم؟ حتي در خانة خويش، در ميان نزديكترين ياران خويش، نامهاي نتوانست بنويسد، وصيتش را نتوانست بر زبان آرد وآنچه گفت، نتوانست از تحريف و توجيه محفوظ نگاه دارد. و همسرش، علي، قهرمان نامي زمان، كسي كه در خندق (كه در آن همة قبائل دشمن، همچون تني واحد، بر مدينه كوچك هجوم آورده بودند و احزاب كفر و دين، شرك و توحيد، يعني: عرب و يهود، در يك صف آمده بودند تا نهضت اسلام جوان را ريشهكن كنند و پايگاه انقلاب محمد را بر سر مجاهدانش ويران كنند و ـ چنانكه بيترديد ميگفتند ـ خاكش را در توبرة اسبهاشان ببرند)، در حاليكه جواني بيستو چندساله بود، تنها با يك ضربه، سرنوشت جنگ را عوض كرد؛ كسي كه در احد، در لحظات مرگباري كه قريش بر دره چيره بود و مسلمانان، پراكنده و فراري و اصحاب بزرگ پنهان و نوميد و پيغمبر، در پايگاهش تنها و مجروح و بيمدافع، همچون گردبادي از جان و تن خويش، برگرد پيغمبر چرخ ميزد و همچون تندبادي بيدرنگ به صحنه باز ميگشت و جبهة فشردة دشمن را كه، بر اجساد شهيدان، به سوي پيغمبر پيش ميتاختند متلاشي ميساخت و باز به سراغ محمد باز ميگشت و گردش چرخ ميزد و باز به صحنة پيكار ميشتافت و در همين حال سر راه بر فراريان ميگرفت و برنشستگان نهيب ميزد و سپاه پراكنده را گرد ميآورد تا جبهة تازهاي فراهم آورد و از شكست خوردگان و نوميدان و فراريان سد مقاومتي تشكيل داد و قريش پيروز را كه از شنيدن خبر مرگ پيغمبر و ديدن انبوه شهيدان و شكست مجاهدان و آشاميدن خون حمزه مست شده بودند، به دست شستن از پيكار و ترك صحنه ناچار كرد؛ كسي كه شكست رقتبار حنين را جبران كرد و پيروزي خيبر را تضمين؛ كسي كه در صحنههاي پيكار ، شمشيرش همچون داسي كه در مزرعة گندمهاي رسيده افتد، كشتزارهاي مرگ و خون را درو ميكرد و انبوه سپاه خصم، در پيش مركبش به روي هم ميخفت، اكنون، اين چنين خاموش و غمگين در گوشة خانه نشسته است و ساية هراسي كه هرگز در سيماي علي كسي سراغ نداشت، برسرش خيمه زده است و انديشة او را به افقهاي سياه و سرزمينهاي پر از بيم و هول ميكشاند. چه شده است كه شمشير پر آوازة همسرش كه هرگاه از جهاد بازميگشت، از خون سيراب بود و چون به خانه ميآمد، در كنار شمشير خونين رسولخدا، علي آن را به او ميداد و با آهنگي سرشار از حماسه و فخر ميگفت: «فاطمه، شمشير را بشوي». اكنون اين چنين بيجان شده است و پس از ده سال، به بسترش خزيده است؟ حتي ميبينيد كه به خانة علي هجوم ميآورند و او از عزلت خاموشش گامي بيرون نمينهد، ... در اين مبارزة تازهاي كه آغاز شده است، مبارزهاي كه در آن پيغمبر، ناتوان ماند و علي، پرچمدار پيروزمندش ـ كه به صحنة پيكار شكوه ميداد و حماسه و دلاوري را جان ميبخشيد ـ شكست خورد، فاطمه تنها چه ميتواند كرد؟ هميشه مبارزه در جبهة داخل سختتر و بيچارهكنندهتر است از جبههاي كه دشمن خارجي در مقابل است. اكنون جنگي آغاز شده است كه در برابر، ابولهب و ابوجهل و ابوسفيان و هند و عتبه و اميةبن خلف و عكرمه نيستند؛ اين چهرههاي پليد شناخته شدة صريح و عاري از فخر و معني و ايمان و آرمان انساني، اينها كه پيداست تنها به خاطر حفظ قدرت و منفعت و نگهداري زر و زور و كاروانهاي تجاري و بازارهاي بردهفروشي خويش ميجنگند، جنگ ارتجاع و انقلاب، بردگي و حريت، اسارت و نجات، ذلت وسيادت و پليدي وپاكي و بالاخره جنگ دشمنان انسانيت و پاسداران جهل و تاريكي است با چهرههاي انسانيت و پيامآوران آگاهي و روشنايي. چيست؟ در اين سو علي است و فاطمه، همچنان كه در مكه بود، در بدر و احد و خيبر و فتح و حنين ... بود؛ و اما در آن سو، ابوبكر است، نخستين كسي كه بيرون از خانوادة پيغمبر، به او گرويد، يار غار او، همگام هجرت او، پدر همسر او امالمؤمنين، كسيكه در بيكسي وغربت پيغمبر به او دست ياري داد و همه ثروت خويش را در راه ايمان به او نابود كرد و در مدينه چنان تهيدست شد كه پيش يهوديان پست ومردم بيگانه و حقير مدينه كار ميكرد و كسيكه همة مردم، بيستوسه سال تمام، يعني از نخستين سال بعثت تا مرگ پيغمبر، او را همه جا در كنار او ديدهاند. و عمر، چهلمين كسي كه در مخفيگاه پيغمبر ـ خانة ارقمبنابيارقم ـ به اسلام گرويد و با پيوستن او و حمزه به جمع اندك و ضعيف ياران نخستين پيغمبر، مسلمانان نيرو گرفتند و آشكار شدند و از آن هنگام، همة نيروي خويش را وقف پيشرفت اين نهضت كرد و از نزديكترين ياران پيامبر و برجستهترين مهاجران بود و مردم او را ـ كه پدر امالمؤمنين، نيز بود ـ از رهبران بزرگ و اصحاب كبار رسول خدا ميدانستند و در كنارشان، ابوعبيده مهاجر بزرگ و پيشگام است و عثمان، مهاجر ذوهجرتين2 اسلام است و داماد «ذوالنورين»3 پيغمبر. مرد با حشمت و مقدس مآب و وابسته به دو خانوادة بزرگ قريش و كسيكه با ثروت بسيارش، در جمع ياران فقير پيغمبر، در امور خير كمكهاي موثري كرده است و در ميان تودة مردم، به عنوان يكي از اصحاب قديم و مهاجران بزرگ ودوستان وخويشان نزديك پيغمبر در او مينگرند. و خالد بن وليد كه در جهاد با دشمنان اسلام قهرمانيها كرده است و در مؤته كه سربازي ساده بود، نه شمشير بر سر روميان شكست و «سيفالله» لقب داشت. وعمروعاص، يكي از چهار نابغه معروف عرب كه سالهاست به مسلمين پيوسته ودر مرزهاي شمال، به قدرت امپراتور روم ضرب شست اسلام رانشان داده است، و سعدبن ابيوقاص، نخستين كسي كه در اسلام تيري به روي دشمن رها كرده و مسلمانان را از مرحلة دفاعي، به در آورده و حالت حمله را به دشمن اعلام كرده است و در احد، با تيربارانهاي دقيق و زبردستانهاش از جان پيغمبر كه سخت به خطر افتاده بود و تنها مانده بود، دفاعي كرده بود كه پيغمبر با تعبير ويژهاي او را ستايش كرد و ... ديگران و ديگران و سپس تأييد مهاجران و انصار بزرگ و همه سران و سرداران و پيشگامان اسلام و نزديكترين ياران و همگامان پيغمبر ... ادامه دارد پينوشتها: 1ـ هنگام ورود غافلگيرانه به درة خيبر بر سر يهود كه با غطفانيهاي وحشي، عليه مدينه دستاندركار توطئهاي بودند. 2ـ هجرت به حبشه و سپس هجرت به مدينه. 3ـ شوهر رقيه و سپس امكلثوم، دختران پيغمبر كه در آغاز عروس ابولهب بودند و پس از بعثت، به دستور وي پسرانش آنها را طلاق گفتند تا هم به پيغمبراهانت كرده باشند و هم او را در فشار روحي و مالي قرار داده باشندو عثمان كه جواني ثروتمند بود و از خانوادة اشرافي (از پدر به بنياميه و از مادر به بني هاشم)، رقيه را گرفت و با او به حبشه هجرت كرد؛ در مدينه رقيه مرد وسپس امكلثوم را گرفت؛ لقب ذوالنورين از اينجاست.
موضوع:
فاطمه فاطمه است
|






