بوستان حجاب

بوستان حجاب

عنوان_بنر

فاطمه فاطمه است 28

معلم شهيد دكتر علي شريعتي ـ28
چرا پيغمبر كه در سخت‌ترين ايام جنگ و ضعف نيرو و تنهايي و قدرت دشمن، هميشه نيرومند و اميدوار سخن مي‌گفت و مطمئن به آينده، در روزهاي آخر عمر كه در اوج اقتدار و توفيقش بود، اين همه هراسان و نگران بود؟
چرا شب آغاز بيماري مرگ، نيمه‌شب، تنها، با پيشخدمتش ابومويهبه، به قبرستان رفت و مدتها با گورهاي خاموش نجوا كرد و با حسرتي دردناك گفت: «خوش بياسائيد! خوشا به حالتان كه حال شما از اين قوم بهتراست!»
چرا هرچه به مرگ نزديكتر مي‌شود، بيشتر تكرار مي‌كند كه: «فتنه‌ها همچون پاره‌هاي شب سياه روي آوردند، سر در دنبال يكديگر فرا مي‌رسند...»؟
آري، اكنون همة اين چراها را پاسخ مي‌گويند. پاره‌هاي آن شب سياه پشت سر هم مي‌رسند: علي، دفن پيغمبر را پايان داده است و ديگران نيز دفن حق او را! آنها از سقيفه به مسجد آمده‌اند تا خليفه خطبة ولايت خويش را بر مردم بخواند و... علي از خانة خالي پيغمبر به خانة فاطمه بازمي‌گردد تا بيست و پنج سال سكوت و عزلت دردناك را آغاز كند.
و فاطمه است كه سنگيني و خشونت اين ضربه‌هاي بي رحم را پياپي بر جان ناتوانش بايد تحمل كند. براي او، دوستش و تنها خويشاوند آشنا و همدردش، غمگين و شكسته خانه‌نشين شده است و همچون او تنها مانده است. گويي در همين چند ساعت، يكباره همه با آنها بيگانه شدند، مدينه ديگر آنها را نمي‌شناسد.
و اسلام؟ اين ايماني كه فاطمه از آغاز طفوليتش، با همه خردسالي و ضعف و پريشاني، همگام پدرش، در راه پا گرفتن آن جهاد كرد، همگام نخستين مجاهدان سختي‌ها كشيد، فقر و حصار زندان و سختي و شكنجه ديد و تمام كودكي و جواني‌اش را همه وقف جان گرفتن اين نهال كرد، با پاهاي خرد و شكننده‌اش، پيشاپيش مجاهدان نخستين و مهاجران راستين اين راه سخت و سنگلاخ را كوفت و براي ديگران هموار كرد و با همة ايمان و توان و احساسش، تلاش كرد تا پيام پدرش در اين جمع پا گيرد و راستي و حق پرستي و آزادي و عدل و تقوا و برابري و پيوند برادري در ميان خلق استوار گردد و اين امت جوان بي توان و بي‌آگاهي ـ كه جرثومة بيماري‌هاي كهنه را در عمق جان خويش پنهان دارد ـ در قبضة نيرومند دانش و آگاهي و عدالت و عصمت انساني، بر راهي رود كه «رسول امّي» آن را مي‌برد و آنچنان كند كه او سفارش كرده بود و سنت نهاده بود.
اما اكنون براي فاطمه گويي همه چيز سقوط كرده است. همة ديوارها و پايه‌ها و برج و باروهايي كه با آن همه رنج برآورده شده بود، ناگهان فرو ريخته است.
سرنوشت اسلام در سقيفه تعيين مي‌شود، بي حضور علي و سلمان، ابوذر و عمار و مقداد و چند تني چون اينان. اكنون اينها همگي در خانة فاطمه گرد آمده‌اند، غمگين و خشمناك. چرا اينها به علي وفادار مانده‌اند؟ آخر اينها نه از اشراف قبيله اوس و خزرج‌اند ـ كه در مدينه عنواني و تيره و تباري داشته باشند ـ و نه از خاندان‌هاي اصيل قريش كه اشرافيت خوني و خانوادگي و حيثيت طبقاتي‌شان آنها را مقام و موقعي بخشيده باشد كه هواي خلافت رسول نمايند و تودة اشرافيت‌پرست بر آنها «اجماع» كنند و يا آنها را با پيوندهاي خانوادگي و تعهدهاي طبقاتي و ضرورت خون يا سرمايه، به يكي از اين جناح‌هاي سياسي و گروههاي اجتماعي نيرومند بكشاند. اينها كساني‌اند كه يا غريب‌اند، همچون سلمان كه ايراني است و ابوذر كه از صحرا آمده است و عمار كه مادرش كنيزي سياه و افريقايي است و پدرش يمني و بدوي و يا افرادي بي تشخص و تمكن طبقاتي و مالي، مردمي ساده و محروم و بي پناه.‏

اينها در چشم پيغمبر، عزيز و محبوب بودند؛ اما اكنون كه او رفته است، به خواري و بي‌پناهي هميشگي‌شان بازگشته‌اند. ارزشها دوباره عوض شده است. اينها اكنون جز علي پناهي ندارند. علي خود در مدينه، در نظام ارزشهاي كهنه‌اي كه از امروز باز نو شده‌اند، اين چنين است. جواني است سي و چند ساله (در برابر شيوخ)،‌ تهيدست، بي دسته و دسته‌بندي سياسي و قبيله‌اي. ارزشهايش تقوا، دانش، دلاوري، استواري در راه، انديشة بلند، آگاهي و قدرت بي نظير سخن و شمشير. و تمام اندوخته‌اش خطرهايي كه در وفاداري به پيامبر استقبال كرده و شمشيرهايي كه در جهادها زده است و خونهاي بسياري كه از دشمنان كينه‌توز ديروز ـ كه دوستان تسليم‌شدة امروز شده‌اند ـ به فرمان پيغمبر ريخته است.

آن ارزشها، خودآگاه و ناخودآگاه حسد دوستان را برانگيخته است و اين فداكاري‌ها و دلاوري‌ها كينة دشمنان را آشتي‌ناپذير ساخته است و هر دو را در حملة به علي و محكوميت او، تهمت و تحقير او و بالاخره محروم ساختن و تنها گذاشتنش همدست و همداستان كرده است.‏

وقتي يك روح از سطح زمان خويش بيشتر اوج مي‌گيرد و از ظرف تحمل مردم زمان بيشتر رشد مي‌كند، تنها مي‌شود، «بودن» سنگين و پر و زيبا و غني او، «بودن‌»‌هاي پوك و سبك و زشت و تهي ديگران را خود به خود تحقير مي‌كند، هر چند خود تواضع كند و آنگاه دشمن و دوست ـ خودآگاه و ناخودآگاه ـ با هم در نفي او يا لجن‌مال كردن شخصيت بزرگ يا پايمال كردن حق صريح او همدست مي‌شوند، اشتراك منافع مي‌يابند، آنگاه دوست هم، همفكر و همراه هم كه عظمت وجود او، حقارت و خلأ وجودي‌اش را آشكار مي‌سازد و رنجش مي‌دهد، بر آن مي‌شود تا با انكار يا مسخ فضائل او، يا تحقير شخصيت او، او را به خود نزديك سازد، فاصلة رنج‌آور و آزاردهنده را بدين گونه از ميان بردارد.

خود را به او نمي‌تواند رساند، او را آنقدر عقب بكشاند كه به او رسد و در اين تلاش است كه با دشمن همراه مي‌شود و با وي اشتراك منافع پيدا مي‌كند؛ به دشمن در كوبيدن او احتياج پيدا مي‌كند و ناچار بازيچة دشمن مي‌شود و مأمور رايگان او و خدمتگزار آماتور ظلمه. اين است كه بايد علي كوچك شود! اين است كه مي‌بينيم بني‌اميه ـ كه دشمن مهاجر و انصارند و خصم علي و عمر ـ همه جا تبليغ مي‌كنند كه: «علي ابوتراب است»، «علي نماز نمي‌خواند»، «كاتب وحي، جامع قرآن، دايي و خويشاوند پيغمبر، بني اميه‌اند»، «ام‌المؤمنين دختر ابوسفيان است»، «خانة‌ ابوسفيان است كه در نظر پيغمبرـ همچون خانة‌ خدا در مكه ـ محل امن عام است و حرام است و هر كه در آن پناه آورد، در امان است»،... «علي در محراب مسجد كشته شده است؟ اين چه خبري است؟ علي در مسجد چه مي‌كرد؟ در محراب چه كاري داشت؟ مگر علي نماز مي‌خواند؟»هر كسي مي‌داند كه اينها كينة ضربه‌هاي قهرماني بدر و خندق... است كه اين چنين چركين شده و سرباز كرده است.‏

اما دوست؛ دوستي هم كه در بدر و خندق، همراه علي، عليه بني‌اميه به پيكار آمده است، با بني اميه هماواز مي‌شود. چرا؟ زيرا هنگامي كه آنها كه بزرگان نامي‌اند، در خندق سر به زير مي‌افكنند و علي، جوان بيست و هفت ساله ضربه‌اي مي‌زند كه دشمن را به وحشت مي‌افكند و فرياد تكبير از قلب مسلمانان بر كشيده مي‌شود و پيغمبر او را اين چنين مي‌ستايد كه: «ضربت علي در نبرد خندق، از عبادت جن و انس ارجمندتر است»، آنها را، همانهايي را كه از دل تكبير گفتند و همانهايي كه از اين ضربه به شوق آمدند و سود بردند و نجات يافتند و فخر يافتند، تحقير مي‌كند. پنهاني، بذر يك حسد در عمق وجدان ناخودآگاهشان مي‌كارد و اين بذر بعدها رشد مي‌كند و بي آنكه خود بدانند، سر مي‌زند و شاخ و برگ مي‌دهد و تمام روح و انديشه‌شان را مي‌پوشاند و در سايه مي‌گيرد و ريشه در عمق استخوانشان مي‌افشاند.

در خيبر كه ابوبكر پرچم را بر مي‌گيرد و براي فتح قلعه پيش مي‌رود و پس از تلاشهاي بسيار، شكسته بر مي‌گردد و عمر مي‌رود و شكسته برمي‌گردد و پيغمير مي‌گويد: «فردا پرچم را به دست كسي مي‌دهم كه هم او خدا و رسولش را دوست مي‌دارد و هم او را خدا و رسولش.» و فردا پرچم را به علي مي‌دهد و او با آن قهرماني شگفت، قلعه‌ها را يكي پس از ديگري در هم مي‌شكند، اين قلعه را مي‌گشايد و مردم به درون هجوم مي‌برند و او به قلعة ديگر حمله مي‌برد.

در بدر، در احد، كه بزرگان و اصحاب كباري كه خود را هم از نظر سني و هم حيثيت اجتماعي برتر مي‌شمردند، يا فرار كرده‌اند و يا گوشه‌اي نااميد و ترسان نشسته‌اند، و علي همچون برق و باد در صحنه مي‌گذرد و در پريشاني و شكست قطعي، جبهه‌اي تازه تشكيل مي‌دهد، در «فتح» كه پرچمدار است و در «حنين» كه باز در آن هنگام كه رجال بزرگ و با نفوذ و معتبر چنان از تنگة حنين مي‌گريزند كه ابوسفيان به قهقهه‌اي تمسخرآميز فرياد مي‌كند: «اين‌طور كه اينها مي‌گريزند، تا درياي احمر خواهند رفت»، علي، چون صخره‌اي، دهانة تنگه را مي‌بندد. اين شمشيرها در دشمن روياروي، كينه مي‌آفريند و در دوست همصف و همرزم، حسد، حقارت.

ارتباط با ما

  • آدرس پستی: ایران-تهران-خیابان اول-کوچه دوم- بن بست سوم- ساختمان چهارم
  • فکس: +9732987654
  • تلفن: +3398764532
  • همراه: +3398764532