بوستان حجاب

بوستان حجاب

عنوان_بنر

فاطمه فاطمه است29

معلم شهيد دكتر علي شريعتي ـ29
اين است كه دشمن و دوست در يك جبهه قرار مي‌گيرند، هنگامي كه شخصيت و فضيلت يا قدرت علي مطرح است. و اين است كه دوست به دشمن محتاج مي‌شود و دشمن به دوست، و هر دو همكار مي‌شوند، و اين است كه آن حقارت‌ها را كه عظمت‌هاي علي در آنان پديد آورده است، بايد با تحقير علي جبران كنند. چگونه؟ فضيلت‌هاي مسلّمش را ناديده گرفتن، طرح نكردن و اگر ناجوانمردي پليد باشد، آنها را هم تحريف كردن و به گونة ديگري توجيه كردن و نيز تهمت زدن، و اگر پستي و پليدي تا اين حد نباشد، تنها در برابر ارزشها سكوت كردن و در برابر آنچه نقطة ضعفي بتوان شمرد يا بتوان نمود، تا هر جا كه در توان هست، مبالغه كردن و بزرگ نمودن و همه جا تكرار كردن و كاهي را كوهي نمودن و... و يا اگر انصاف در حد ابوبكر و عمر باشد، حق علي را اعتراف كردن؛ اما براي غصب حق و پايمال كردن حقيقت او، مصلحت را عنوان كردن:‏
ـ علي؟ آري؛ اما هنوز جوان است، بگذار چندي بر او بگذرد!
ـ علي؟ آري؛ اما او مرد شمشير است و پارسايي و دانش، از سياست چيزي نمي‌داند. شجاع است؛ اما علم جنگ ندارد!
ـ علي؟ آري؛ اما او خيلي شوخي مي‌كند!
ـ علي؟ آري؛ اما فعلاً مصلحت اسلام نيست، خيلي دشمن دارد. او در جنگهاي عصر پيغمبر از خانواده‌هاي بزرگ و با نفوذ خيلي‌ها را كشته است؛ آن كينه‌ها هنوز گرم است، مصالح ايجاب نمي‌كند.
ـ علي؟ او خيلي از خودش ستايش مي‌كند! (عقده‌هاي حقارت اينجا بيشتر نمايان مي‌شوند).
ـ علي؟ آري، اگر زمام خلافت به دست او افتد، اين شتر را بر راهش استوار خواهد راند؛ اما... او خيلي بدان مشتاق است.1
نتيجه؟ نتيجه اين مي‌شود كه علي هم به دست بني‌اميه كوبيده شود و هم به دست اويي كه دشمن بني‌اميه است و همصف علي...
و اينها همه را فاطمه خوب مي‌داند، خوب مي‌شناسد. او يك خانه‌نشين ناآگاه نيست. فاطمه راه رفتن را در مبارزه آموخته است و سخن گفتن را در تبليغ و كودكي را در مهد طوفان نهضت به سر آورده و جواني را در كورة سياست زمانش گداخته است. او يك زن مسلمان است: زني كه عفت اخلاقي او را از مسئوليت اجتماعي مبرا نمي‌كند.
اكنون چند ساعتي است كه از دفن پيغمبر مي‌گذرد، در خانة او، علي با چند تن از بني‌هاشم و ياران محبوب و عزيز پيغمبر كه به او وفادارند، جمع شده‌اند، به نشانة نفي آنچه روي داده است و سرپيچي از بيعتي كه همه را بدان مي‌خوانند. در مسجد خليفه خطبة ولايت خويش را خوانده و از مردم بيعت گرفته و كارگزار سياست، تلاش بي‌اندازه مي‌كند تا چند ناهمواري ديگر را كه مانده است، از پيش پا برگيرد و راه را بكوبد.
سعدبن عباده، رئيس خزرج كه مرد با نفوذي بود و كانديداي انصار، به نشانة عصيان، مدينه را ترك كرده و به قصد شام بيرون رفته است. ناگهان خبر رسيد كه در نيمه «به تير غيب گرفتار شده» و جنيان او را ترور كرده‌اند و حتي جني را كه به سوي او شليك كرده است و به نام، شناخته‌اند و رجزي را هم كه پس از ترور سعد به زبان فصيح عربي سروده است، نقل مي‌كند!
وضع قبايل هنوز معلوم نيست، گرچه احتمال آنكه برخي خلافت را نپذيرند، هست؛ اما آنچه كانون خطر است، خانة فاطمه است. آري، از آن روز خانة فاطمه، براي حكومت‌ها، همواره كانون خطر بوده است.
اكنون در مدينه، تاريخ به سه نقطه مي‌انديشد، با تأملي بسيار: مسجد، خانة فاطمه و كنارش، خانة پيغمبر كه اكنون ديگر سكوت كرده است، و شگفتا كه اين هرسه يكجايند، ديوار به ديوار هم. آري، ميان آنها فاصلة يك ديوار بيش نيست.
[...] از اين تنها نقطة مقاومت در برابر حكومت جديد خشمگين است. او كه براي استقرار قدرت در دست... تلاش بسيار كرده است و همة سدها را از پيش پا برداشته است، اكنون نمي‌تواند تحمل كند در اين خانه گروهي به عنوان سرپيچي از بيعت گردهم آيند و چنين كانون مقاومي را تشكيل دهند. آنهم در درون مسجد كه پارلمان و مقر حكومت است، آنهم در گوشه‌اي كه خانة فاطمه است، آنهم چهره‌هايي كه تا ديروز عزيزترين و صميمي‌ترين چهره‌هاي پيرامون پيغمبر بودند.
فاطمه كه اكنون همچون پرنده‌اي مجروح در ميانة دو فاجعة سنگين فشرده مي‌شود: مرگ پيامبر و شكست علي، سر در گريبان غم‌هاي سياه خويش فرو برده است و به گذشته مي‌انديشد و به پدر كه آن‌همه نگران فردا بود، و به آينده كه سرنوشت مذهب «عدالت و رهبري» چه خواهد شد؟ خاطرات تلخ و شيرين گذشته برسرش هجوم آورده بودند و روح او را، همچون مرغكي كه از قفس پر گشايد، بال در بال پدر، در افق‌هاي گذشته پرواز مي‌دادند و خشونت فاجعه‌اي را كه اكنون بر او و سرنوشت خاندان او فرود آمده است اندكي، و براي لحظاتي، تسكين مي‌دادند؛ ناگهان هياهوي بسياري از مسجد بلند شد و فاطمه، در ميان صداهايي كه برهم مي‌خورد و همهمه مي‌شد فريادهاي تند و هولناك را شنيد كه دمادم نزديك مي‌شود:
ـ من اين خانه را با اهلش به آتش مي‌كشم!
اين جمله را فاطمه به روشني شنيد. اكنون خيلي نزديك شده‌اند. در خانة فاطمه به مسجد باز مي‌شود. و شنيد كه صداهايي با شگفتي به او مي‌گويند:
ـ گرچه در خانه فاطمه باشد؟
و او با همان لحن قاطع:
ـ باشد!
به راستي هم، غلامش از خانه آتش به مسجد آورده است. اكنون، آتش بر در خانة فاطمه. و هياهوي جمع و در ميانه فرياد رعب‌آور او كه:
ـ اي علي، بيرون بيا.
در خانه به شدت تكان مي‌خورد و زبانه‌هاي آتشي كه آورده‌اند، از روزنه‌هاي در پيداست و فريادهاي او كه هرلحظه تندتر و مهاجمتر مي‌شود. ناگهان فرياد فاطمه، كه پشت در آمده بود، برخاست. فريادي كه تمامي اندوه عالم را با خود داشت:
ـ اي پدر، اي رسول خدا، بعد از تو از پسر خطاب و پسر ابي‌قحافه چه‌ها كه نديدم!
همراهان... چند گام عقب رفتند. اين فرياد گريه و خشم دختر محبوب پيغمبر است.
گروهي نتوانستند خود را نگه دارند، بلند گريستند؛ و گروهي بر سر در خانة فاطمه و پيغمبر لحظه‌اي خيره ماندند.
گويي همگي به دست و پا بمردند، شرم آنها را آهسته و آهسته بازگرداند. او كه تنها مانده بود، لحظه‌اي مردد ايستاد، بي‌آنكه بداند چه كند، و سپس به سوي مسجد بازگشت. اكنون همه بر او گرد آمده‌اند. داستان فاطمه را به او گزارش كردند و برخي، با لحني كه گويي از فاجعه‌اي سخن مي‌گويند.
آن دو به خانة فاطمه برگشتند؛ اما اين‌بار نرم و خاموش؛ ابتكار را ابوبكر به دست گرفته است.»
فاطمه كه با مصيبت خو كرده بود و در گهواره مبارزه بزرگ شده بود اكنون گرچه فاجعه را از همه وقت سخت‌تر مي‌يافت و خود را از هميشه ناتوان‌تر، مي‌كوشيد تا از پا نيفتد و در زير فشار و سنگيني اين همه رنج به زانو در نيايد، تنها كنار در ايستاده بود، گويي نگهبان و مدافع اين خانه است، گويي مي‌خواهد از علي كه سخت تنها مانده است، حمايت كند.
اجازه خواستند كه وارد شوند، فاطمه اجازه نداد. علي كه صبرش در تصور نمي‌گنجد، بيرون آمد، از فاطمه درخواست كرد كه اجازه ورود دهد. فاطمه در برابر علي مقاومت نكرد، اما فقط ساكت ماند؛ سكوتي كه از خشم لبريز بود، علي آن‌ها را به درون خواند، وارد شدند. بر فاطمه سلام كردند، فاطمه به خشم رو برگرداند و پاسخشان را نداد، تنها رفت و خود را در پس ديواري از چشم آنان دور كرد. ابوبكر احساس كرد كه خشم و نفرت فاطمه از حد در گذشته است، نمي‌دانست چه بگويد، چگونه آغاز كند.
شرم و سكوت بر سر آن دو سايه افكنده بود. در چنين لحظه‌اي، براي آن‌ها سخت است در ميانه فاطمه و علي حضور يافتن. علي كنارشان نشسته بود، گويي تنها يك ميزبان است، ساكت. و فاطمه در پس ديوار، به قهر و خشم، خود را پنهان كرده بود تا آن‌ها را نبيند. ديوار، فاصله‌اي كه برداشتني نيست و هرگز برداشته نشد.
پي‌نوشت:

1ـ عمر در هنگام وصيت وقتي دربارة كساني كه ممكن است پس از وي زمامدار شوند، اظهار نظر مي‌كند. اين نظرها بسيار دقيق است به‌خصوص تعبيري كه نسبت به عثمان دارد و او را زبون قوم و خويش و تجمل‌پرست و بازيچة بني‌اميه مي‌خواند و در عين حال مي‌بينيم در شورايي كه تشكيل مي‌دهد، زمينه را براي شكست علي و پيروزي عثمان فراهم مي‌سازد.

ارتباط با ما

  • آدرس پستی: ایران-تهران-خیابان اول-کوچه دوم- بن بست سوم- ساختمان چهارم
  • فکس: +9732987654
  • تلفن: +3398764532
  • همراه: +3398764532