بوستان حجاب

بوستان حجاب

عنوان_بنر

فاطمه فاطمه است 26

فاطمه فاطمه است
معلم شهيد دكتر علي شريعتي ـ26
و فاطمه، دختركي خردسال، ضعيف، پا‌ به پاي پدرش، در كوچه‌هاي پر از كينه شهر، در مسجد الحرام پر از دشنام و استهزا و اهانت و آزار. هرگاه مي‌افتد، همچون پرنده‌اي كه فرزندش از آشيانه بيفتد و در چنگ و دندان مرغان وحشي، جانوران خونخوار، گرفتار شود، تنها بر سر پدر پركشد، با تمام وجودش او را در زير بال مي گيرد و با بازوان ترد كوچكش، قهرمان تنها را در آغوش مي‌گيرد.
با سر انگشتان لطيفش كه نوازش و مهرباني مجسم‌اند، خون از سر و دست پدر پاك مي‌كند، جراحت‌هايش را التيام مي‌دهد، با كلمات طفلانه‌اش، مرد را كه حامل كلمات خداست، تسليت مي‌بخشد و اين تنهاي دردمند بزرگ را به خانه مي‌آورد، و در ميان مادر رنجور و پدر دردمندش موجي از لطف و جاذبه مهر و عشق برمي‌انگيزد، و در بازگشت خونين پدر از طائف، بر سر راهش تنها به استقبال مي‌آيد و او را به تلاش‌هاي كودكانه و عزيزش، از آن همه پريشاني و آوارگي به خود جذب مي‌كند و دلش را به اشتياق‌هاي تند خويش گرم مي‌سازد و در حصار زندان، سه سال در كنار بستر مادر سالخورده غمگين و پدر رنجديده و گرفتارش، گرسنگي و غم و تنهائي و سختي‌هاي بي‌شمار را تحمل مي‌كند و پس از مرگ مادر و عموي بزرگوار پدر، خلأ ناگهاني زندگي پدر را كه هم در بيرون تنها مانده و هم در خانه، با احساس و محبت و شور بي انتهايش، پر مي‌كند.
و براي پدرش كه سخت تنها مانده است، مادري مي‌كند و زندگي و هستي و عشق و ايمان و تمام لحظات عمرش را وقف پدر مي‌سازد‌ وبا محبتش عاطفه پدري اورا سيراب مي‌نمايد و با پارسايي و ايمانش به رسالت پدر، او را نيرو و افتخار مي‌بخشد و با رفتن به خانه علي و انتخاب فقر و شرف او،‌ به او اميد مي‌دهد و با حسن و حسين وزينبش، پدر را كه از پسر مرحوم بود و داغ مرگ سه پسر خردسال و سه دختر بزرگش را ديده بود، شيرين‌ترين و عزيزترين ثمره‌هاي زندگي پر از رنجش را به وي هديه مي‌كند.
اينهاست كه در طول هيجده يا بيست و ‌هشت سال يعني در سراسر زندگي‌اش، رشته‌هايي نزديك‌تر از عاطفه فرزندي، شديدتر از عشق، خالص‌تر از ارادت و ايمان و غني‌تر از دوست داشتن و در عين حال بهم بافته از همه اين تار‌هاي زرين ماورائي، در جان و عمق وجدان فاطمه آفريده است و او را با جان و تن پدر پيوند داده است.
و اكنون ناگهان همه اين‌ رشته‌ها به تيغ مرگ گسسته است و فاطمه بايد، بي‌ او، همچنان باشد و زندگي كند.
چه هولناك و سنگين است اين ضربه بر دل نازك و تن ضعيف فاطمه! اين دختري كه تنها با عشق به پدر، با ايمان به ايمان پدر و به خاطر پدرش بود و زنده بود.
تصادفي نبود كه پيغمبر در بستر احتضار، احساس كرد كه تنها او را بايد تسليت بگويد، او را نيرويي بخشد كه بتواند مرگ پدر را تحمل كند و اين نيرو تنها مژده مرگ نزديك خودش بود و اين صميميت خاص كه وي زودتر از همه ديگران به او خواهد پيوست!
براي اينكه فاطمه با سهمگين‌ترين ضربه‌اي كه طبيعت در توان خود داشت، ناگهان به دردناك‌ترين و رقت‌بارترين حالت، متلاشي شود، مرگ پدر او را بس بود؛ اما ضربه ديگري نيز بر او وارد آمد، ضربه‌اي كه اگر به اندازه نخستين شديد نبود، لا‌اقل به اندازه آن عميق بود و شايد عميق‌تر. دست تقدير مهلت نداد؛ ضربه‌دومي‌بي‌درنگ در پي اولي فرود آمد، چند ساعت بيشتر فاصله نشد.
«كس ديگري به جانشيني پيغمبر انتخاب شده است.» چه فرقي مي‌كند اين جانشين ابوبكر باشد يا كس ديگري؛ به هر حال، علي نبود. همه چيز روشن شد. چرا پيغمبر در بازگشت از حج وداع، در غدير خم كه هر دسته از مسلمانان همراه پيغمبر به سويي مي‌رفتند، علي را به سر جمع معرفي كرد و از آنها اقرار گرفت كه ولايت او و ولايت علي مترادف هم‌اند.
چرا در همين‌ سفر، هنوز پيغمبر وارد مدينه نشده، گروهي دوازده نفري در خم راه كوهستاني كمين مي‌كنند تا او را ـ و شايد هم علي را ـ ترور كنند. و اين توطئه كه پس از واقعه غدير روي مي‌دهد، با آن رابطه دارد؛ چه، در ايام انتخابات هيچ حادثه‌اي تصادفي نيست و با آن ارتباط دارد.1
و چرا پيغمبر كه قبلاً خبر مي‌يابد و دستور مي‌دهد آنها را از سر راه بردارند، اسم هيچ‌كدامشان افشا نمي‌شود؛ در حالي كه اين حادثة كوچكي نيست. به خصوص كه تاريخ از شدت علاقه و كنجكاوي اصحاب پيغمبر به وي، بي‌اهميت‌ترين حادثه‌ها را در زندگي وي به دقت نقل مي‌كند.
چرا پيغمبر در آخرين جنگش ـ تبوك‌ـ كه خود با سالخوردگي و اصحاب بزرگ سالخورده و غيرنظامي‌اش ـ كه مرد شمشير نبودند و بيشتر عناصر سياسي بودند تا جنگي ـ به اين جنگ مي‌روند تا با رومي‌هاي نيرومند خارجي در شمال بجنگند وخطر مرگ را كه احتمالش بسيار قوي است، استقبال مي‌كند و علي را استثنا مي‌كند و علي‌رغم ميل قلبي علي و طعن يهوديان و منافقان، او را در مدينه نگه مي‌دارد، و مي‌گويد: «من تو را براي آنچه در مدينه ترك كرده‌ام، مي‌گذارم. آيا راضي نيستي كه منزلت تو نسبت به من، منزلت هارون نسبت به موسي باشد، جز آنكه پس از من پيغمبري نيست؟»، در حالي‌كه علي مرد شمشير و قهرمان نامي جنگهاي بزرگ و پرچمدار و فاتح غزوه‌هاي مشهور پيغمبر است؟
چرا در بيماري مرگ، سپاه به روم مي‌فرستد، آن هم براي يك جنگ انتقامي، نه فوري و دفاعي؟ چرا بزرگان و سياستمداران بانفوذ را هم اعزام مي‌دارد؟ چرا بر چنين سپاهي كه در آن، اين بزرگان سرباز ساده‌اند، اسامة جوان هجده ساله را به فرماندهي و امارت سپاه شخصاً نصب مي‌كند و از انتقاد آنها كه به علت جواني‌اش فرماندهي‌اش را محكوم مي‌كردند، به شدت خشمگين مي‌شود و شايستگي را ـ و نه سن و سال راـ ملاك رياست اعلام مي‌كند؟
و چرا آن همه در تب بيماري مرگ اصرار دارد و تكرار مي‌كند و حتي دعاها و نفرين‌ها تا سپاه به زودي حركت كند و آن شيوخ هم حركت كنند و باز هم علي را در مدينه نگاه مي‌دارد؟
چرا در آخرين لحظات زندگي، كاغذ و قلم خواست و گفت: «شما را چيزي بنويسم كه هرگز گمراه نشويد»؟ و چرا همين‌ها كه امروز بر سركار آمدند، نگذاشتند نوشته‌اي از او بماند و حتي پيش روي او به هم در افتادند و هياهو كردند و او را آزردند و حتي اهانت كردند و به زنهايش كه از پشت پرده فرياد مي‌زدند آخر پيغمبر مي‌خواهد وصيت كند و قلم و دوات برايش بياوريد، پرخاش كردند و آنها را ياران يوسف خواندند و او به خشم گفت: «همين زنها از شما بهترند» و سپس از آنها خواست تا تنهايش بگذارند؟
در آخر لحظات زندگي گفت: «شما را سه وصيت دارم». دو تا را گفت و سومي را خاموش ماند؟
چرا وقتي بلال گفت: «نماز است» و او نتوانست از بستر برخيزد، گفت: «علي را بگوييد بيايد» و ناگهان آن دو نيز با پيغام دخترانشان به سرعت آمدند و پيغمبر هر سه را با هم در مقابل ديد و بي‌آنكه چيزي بگويد، هر سه را مرخص كرد. چرا ...؟ چرا...؟ و چرا...؟
و چرا پيغمبر كه در سخت‌ترين ايام جنگ و ضعف نيرو و تنهايي و قدرت دشمن، هميشه نيرومند و اميدوار سخن مي‌گفت و مطمئن به آينده، در روزهاي آخر عمر كه در اوج اقتدار و توفيقش بود، اين همه هراسان و نگران بود؟
چرا شب آغاز بيماري مرگ، نيمه‌شب، تنها، با پيشخدمتش ابومويهبه، به قبرستان رفت و مدتها با گورهاي خاموش نجوا كرد و با حسرتي دردناك گفت: «خوش بياسائيد! خوشا به حالتان كه حال شما از اين قوم بهتراست!»
چرا هرچه به مرگ نزديكتر مي‌شود، بيشتر تكرار مي‌كند كه: «فتنه‌ها همچون پاره‌هاي شب سياه روي آوردند، سر در دنبال يكديگر فرا مي‌رسند...»؟ آري اكنون همة اين چراها را پاسخ مي‌گويند، پاره‌هاي آن شب سياه پشت سر هم مي‌رسند: علي، دفن پيغمبر را پايان داده است و اصحاب بزرگ نيز دفن حق او را.

ادامه دارد

پي‌نوشتها:

1ـ به خصوص در اين هنگام، پيغمبر در اوج تسلط سياسي خويش است، آخر عمرش است و در سراسر شبه جزيره؛ به خصوص در حجاز و بالاخص منطقه مدينه دشمني نمانده است كه چنين توطئه‌اي بچيند و از آن بهره‌برداري كند. تنها نيروهاي داخلي‌اند كه در اين ايام مي‌توانند جانشين قدرت پيغمبر شوند نه دشمنان خارجي.

ارتباط با ما

  • آدرس پستی: ایران-تهران-خیابان اول-کوچه دوم- بن بست سوم- ساختمان چهارم
  • فکس: +9732987654
  • تلفن: +3398764532
  • همراه: +3398764532