-
جمعه ۲۸ خرداد ۱۳۸۹
-
اي کبوتر حزين بر بلنداي بقيع!... پر و بالت خاکي است، خسته و افسرده به نظر مي آيي؟! ... به نگاهم بغضي هست در پروازت از حکايتهاي اين سراي غربت... در لانه ما هرگز يک کبوتر خسته، خاکي و پريشان و آشفته نمي بيني.
آنجا همه آزادند؛ اشک ممنوع نيست، عشق ممنوع نيست، يادي از شيرزن شهر دمشق، نه نه ممنوع نيست.در لانه ما هرگز حمزه و فاطمه(س) را مرده نمي پندارند... خادمان آن شهر همگي مجنونند، به هواي ليلي.
کاش مي شد روزي پر بگيري با من و بيايي تا شرح دهي غربت اين قافله را؛ کاش مي شد روزي...داشت يادم مي رفت که بگويم از کجا آمده ام؛ کبوتري از حرمِ فاطمه معصومه ام...
موضوع:
قطعات ادبی
|
برچسبها:
بقيع






