-
جمعه ۲۸ خرداد ۱۳۸۹
-
فاطمه زهرا(س) وارث صفات بارز جود و بخشش، بلندي نظر و حسن تربيت مادر بزرگو
ارش خديجه و در سجاياي ملکوتي وارث پدر و همسري دلسوز و مهربان و فداکار براي شوهرش علي(ع) بود. در لوح دلش جز خداپرستي و عبادت خالق متعال و دوستداري پيامبر(ص) نقشي نبسته و از ناپاکي دوران جاهليت و بت پرستي به دور بود.
او در مکتب تربيتي اسلام پرورش يافته و ايمان و تقوا در ذرات وجودش جايگزين شده بود. زماني که پيامبر(ص) بار مسؤوليت رهبري دعوت تازه را به عهده داشت، فاطمه(س) در برابر پدر خود احساس مسؤوليت مي نمود؛ بنابراين تمام دلسوزي خود نسبت به رهبري و نبوت را نثار پيامبر(ص) کرد و زندگي پيامبر(ص) را با معنويت قلب و احساسات سرشار خود مواظبت نمود.
در دوران پس از هجرت نيز، همراهي فاطمه(س) با پدرش، تا آنجا بود که حتي در بعضي جنگ ها، همراه رسول خدا(ص) مي آمد. مورخان گفته اند: در جنگ احد پيامبر(ص) زخمي شد. علي(ع) زخم را شست و بست؛ ولي خون بند نمي آمد. فاطمه(س) آمد و در حالي که مي گريست، پدر را در آغوش گرفت. آنگاه حصيري را سوزاند و خاکسترش را روي زخم گذاشت تا خون بند آمد. اين ماجرا مي تواند عمق علاقه فاطمه(س) به پدر و پيروي و مراقبت از او را نشان دهد.
چون بر پيامبر(ص) اين آيه نازل شد که: «خواندن پيامبر را در بين خود مانند صدا زدن يکديگر قرار ندهيد»، فاطمه زهرا(س) نيز پدرش را با عنوان، «رسول خدا» مي خواند. اما پيامبر(ص) فرمودند: «اين آيه در حق تو و اهل بيت تو نيست. تو بگو، پدرم! زيرا اين گونه خطاب، خوش تر براي من و مورد رضايت پروردگار است.»
حضرت زهرا(س) شبيه ترين افراد در اخلاق و سکنات به پيامبر(ص) مي باشد و بيشتر از هر کسي مورد علاقه و ستايش پيامبر(ص) و تجليل و تکريم علني پدر بود. در کتاب «استيعاب» اثر ابي عبدالبر با اسناد مربوط از عايشه، نقل شده است: «هيچ کسي را نديدم که از جهت کلام و سيما و اخلاق و نيک منشي به رسول خدا شبيه ترين باشد، مگر فاطمه. هرگاه فاطمه(س) بر رسول خدا(ص) وارد مي شد، پيامبر(ص) برمي خاست و دستش را مي گرفت، مي بوسيد و او را در جاي خود مي نشانيد و هرگاه پيامبر(ص) بر فاطمه(س) وارد مي شد، فاطمه(س) برمي خاست و دستش را مي گرفت و مي بوسيد و او را در جاي خود مي نشانيد».اين محبت تا حدي بود که پيامبر(ص) در خصوص حضرت زهرا(س) فرمود: «همانا دخترم فاطمه پاره تن من است. آنچه او را مي آزارد، مرا نيز مي آزارد».
البته اين نوع رفتار، تنها بر اساس عواطف پاک پدري و مهر و محبت فردي نبود؛ بلکه او نمي توانست در مورد فضايل انساني و ارزش هاي اخلاقي و مقام والاي دخترش در بارگاه خدا، سکوت کند و او را به مردم معرفي نکند. بايد او را مي شناساند و موقعيت او را ترسيم مي فرمود. عايشه روايت مي کند که پيغمبر(ص) در واپسين لحظات حيات طيبه اش، دختر عزيزش فاطمه(س) را نزديکش نشانيد و در گوش او رازي گفت که فاطمه سخت به گريه افتاد، پس از آن سخن ديگري گفت که ناگهان چهره فاطمه شکفته شد. همگان از ديدن اين دو منظره متضاد متعجب شدند. راز اين رازگويي را از حضرت فاطمه زهرا(س) خواستند، فرمود: نخست پدرم خبر مرگ خود را به من گفت، بسيار محزون شدم و عنان شکيبايي از دستم بشد، گريه کردند، او نيز متأثر شد، ديگر بار در گوشم گفت: دخترم! بدان تو نخستين کسي از خانواده هستي که به زودي به من ملحق خواهي شد. به شنيدن اين بشارت خوشحال شدم. پدرم فرمود راضي هستي که «سيدَ نساء العالمين و سيدَ نساء هذه الامة» باشي؟ فاطمه(س) گفت: به آنچه خدا و تو بپسنديد راضي ام.
باري، فاطمه(س) سرور زنان عالم و سرور زنان اين امت- اين نوگل خندان باغ رسالت بر اثر تندبادهاي حوادث، زود پرپر شد و چندي بعد از پدر بزرگوارش به وي پيوست.
ايشان در روزهايي که پس از مرگ پدر زيست، پيوسته رنجور، پژمرده و گريان بود. سرانجام، آزردگي ها و ناتواني تا بدان جا کشيد که دختر پيغمبر(ص) در بستر افتاد. در مدت بيماري او، از آن مردان جان بر کف، از آن مسلمانان آماده در صف، از آنان که هر چه داشتند، از برکت پدر او بود، چند تن او را دلداري دادند و يا به ديدنش رفتند؟ ظاهراً جز يکي دو تن از محرومان و ستمديدگان چون بلال و سلمان کسي از اين بانوي گرانقدر غمخواري نکرد.
اما زنان مهاجر بويژه انصار، که از آزردگي و بيماري فاطمه(س) خبر يافتند، با مهرباني نزد او گرد آمدند و از او عيادت و دلجويي نمودند. دختر پيامبر(ص) در بستر بيماري نيز، در پاسخ کساني که از او احوالپرسي مي کردند، سخناني فصيح و بليغ بر زبان مي راند. سخناني که در آن روز، درد دل و گله و شکوه بانويي داغديده و ستم رسيده مي نمود، اما به حقيقت اعلام خطري بود که مسلمانان را از تفرقه افکني و فتنه انگيزي در آينده بيم مي داد. باري، دخت پيامبر(ص) گفتني ها را گفت و بر اثر مصايب جانکاه و دوري از پدر مهربان و گرانقدرش رسول مکرم(ص) به «گلشن رضوان» شتافت






