-
دوشنبه ۶ تیر ۱۳۹۰
-
معلم شهيد دكتر علي شريعتي ـ 25

سياستمداران كه نگذاشتند چيزي بنويسد، از او ميخواستند كه: «شفاهي بگو، چه ميخواهي بنويسي؟»
رنجيده در آنان نگريست و گفت:
ـ آنچه را من برآنم، بهتر است از آنچه شما مرا به آن ميخوانيد.
و در پاسخ آنان كه همچنان ميگفتند: «چه چيز ميخواستي بنويسي؟»
توضيح داد:
ـ من شما را به سه چيز وصيت ميكنم: اول، مشركان را از جزيرهالعرب برانيد. دوم، هيأت نمايندگي قبايل را همچنانكه من ميپذيرفتم، بپذيريد ... و سوم ...! سكوت.
آنها ناگهان به علي نگريستند، و علي سر در انديشه خود داشت و با غم خويش ساكت بود؛ پدر سكوت كرد، سكوتش طولاني شد، چشمهايش را به گوشهاي دوخت و نگاهش كه در اشك غوطه ميخورد و ميشكست، در خيالش نقطهاي را مينگريست. آنها رفتند.
از درد فرياد زدم: «وا اندوها برمن از اندوه تو اي پدر!»
و او، بيدرنگ، با آهنگي كه رهائي و آسودگي از آن خواندم، در جوابم گفت: «اندوهي بر پدرت از امروز به بعد نيست.»
لبهاي پدرم بسته شد. لبهايي كه پيام وحي را ميگذاشت، لبهايي كه بر دخترش، بركودكان دخترش بوسه ميزد. نگاهش مدتي ما را مينگريست و سپس فرو خفت. سرش بر سينة علي بود. علي سكوتي وحشتناك و سنگين داشت، گويي پيش از پيغمبر مرده است. عايشه بر سر پدرم خم شد، و زنان ديگر آري، آري. لحظههاي وحشت، در سكوت مرگ گذشتند. ناگهان دستهاي او كه به نشانة دعا بر سر اسامه گذاشته بود، به دو پهلو افتاد، لبهايش تكان خورد: «اليالرفيقالاعلي.»
همه چيز تمام شد. ابتاه. يا ابتاه! اجاب ربا دعاه. الي جبريل ننعاه.
ناگهان در بيرون هياهو بلند شد. شهر با ترديد و هراس ميگريست. فريادي را شنيدم كه ميگويد: «نه، پيغمبر نمرده است. او مثل عيسي به آسمان عروج كرده است، باز ميگردد. هركه بگويد پيغمبر مرده، منافق است، گردنش را ميزنم.» چند ساعتي گذشت. آرام شد، ديدم آن دو وارد شدند، ابوبكر روپوش را از چهرة پدرم كنار زد، گريست و رفت، او هم رفت. علي دست به كار غسل و كفن پيغمبر شد.1 همسرم ابوالحسن، بدن پاك پدرم را ميشست و ميگريست، برتن او آب ميريخت و بر جان خويش آتش. مردم پيامبرشان را از دست داده بودند و مردم بيپناه پناهشان را و اصحاب رهبر مهربانشان را و اما، من و علي، همه كس و همه چيزمان را. ناگهان احساس كردم كه ما دوتن، در اين شهر، در اين دنيا، غريب ماندهايم.
يكباره همه چيز دگرگون شد. چهرهها عوض شدند، از در و ديوار وحشت ميبارد، «سياست » به جانشيني «صداقت» نصب شده است. دستهاي «برادران» و آنها را قانع كردهاند كه پيغمبر گفته است: «پيشوايان از قريشاند.» استدلال كردهاند كه: «جانشين پيغمبر بايد از خويشاوندان پيغمبر باشد.» و در نتيجه، ابوبكر در سقيفه انتخاب شده است. هيچ دلي قادر نيست بفهمد كه اكنون، رنج با جان حساس و آگاه فاطمه چه ميكند.
عشق فاطمه به محمد بسيار نيرومند و مشتعلتر از احساس دختري است كه پدرش را عاشقانه دوست ميدارد؛ چه، اين دختر مادر پدرش نيز بود و همدم غربت و تنهايياش، تسليت رنجها و غمهايش، همرزم جهادش، همزنجير حصارش، آخرين دخترش، فرزند كوچك نيمة دوم عمر پدرش، خردسالترين دخترش و در سالهاي آخر زندگي، تنها فرزندش؛ پس از مرگ، تنها بازماندهاش، تنها چراغ عترتش عمود تنها خاندانش و بالاخره تنها مادر فرزندانش، ذريههايش، همسر علياش، فاطمهاش.
و فاطمه از آغاز عمر، در دامان مادر و كنار پدر، هنگامي طعم زندگي را ميچشيد كه ديگر از ثروت مادرش، آرامش زندگي پدرش، نشاط كودكانة خواهرانش اثري نبود؛ مادر فرتوت و شكسته شده بود و سنش از شصت و پنج گذشته و خوشبختي و ثروت و كاميابي زندگي جايش را به ضعف و فقر و سختي و كينهتوزي محيط و خيانتهاي خويش و بيگانه داده بود 2 و خديجه، پيش از آنكه مادر فاطمه باشد و همسر محمد، نخستين همگام و بزرگترين همدرد مردي بود كه بار سنگين رنجزاي رسالت را آسان بر دوشش نهاده بود، رسالت روشنگري جاهليت سياه، بخشين آتش خدايي به انسانهاي قرباني شب زمستان و نجات مردم اسير دربندهاي نظام اقتصادي بردهداري و زندان فكري بتپرستي. و اكنون، مادر فاطمه يكسره مشغول محمد است كه در درونش طوفاني شگفت برپا شده است از انديشهها و احساسهاي ماوراي زندگي و خوشبختي، و در پيرامونش، حريقي دامنگستر از رنجها و كينههاي مادهپرستي وخصومت.
مادر فاطمه به رنجها و انقلابهاي محمد مشغول است و محمد، در رنجها و انقلابهاي خويش، به خدا و پيام و مردم خويش، و فاطمه درست در سالهايي كه به محبتهاي مادر و نوازشهاي پدر محتاج است، احساس ميكند كه مادر و پدرش به محبتها و نوازشهاي كودكانة او نيازمندند. «مهراوه» كه تنها با رنج مهر ـ ربالنوع تنهايي واندوه ـ زيسته است و زندگي مشتركش با او، تنها و تنها چهل سال مرگ مشترك بوده است و خانهاي كه هر دو را همخانة هم كرده بود، سرنوشت واحد يك «بيخانماني» و جاذبهاي كه با همخويشاوندشان ساخته، بيگانگي با ديگران و غربت در زندگي، و آنچه به «با هم بودن» شان رانده، تنهائيشان بوده است، ميگويد: «دلي كه از شركت در رنج و غم دوست غذا ميگيرد، عشقي ميپروراند كه از آنچه با خوشبختي و لذتي كه از دوست ميبرد پديد ميآيد، بسيار عميق تر و پر اخلاصتر است.»
روح، در اوج لطافت و عروج احساسش كه دوست داشتن و ايمان را به روحي ديگر در خود مييابد، هنگاميكه ميبيند زندگي را به دوست ايثار كرده ونيز دوست را به خويش برآورده است، خويشاوندي با دوست در جان خويش احساس ميكند كه با احساس آنكه ميبيند زندگي كرده است و دوست نياز وي را پاسخ گفته است، يكي نيست؛ شايد هر دو يكي است، اما هر كدام در جهتي عكس آن ديگري. نه، يكي نيست، كه دوست داشتن و عشق يكي نيست.
و فاطمه، پدر را آنچنان دوست ميداشت كه با دختري كه با پدر عشق ميورزد، يكي نيست.صميميت و خلوص احساسي كه نسبت به وي يافته بود، پيوند ناگسستني و وصفناپذيري كه با روح پدر در خود حس ميكرد زادة سالهاي پر از سختي و كينه و هراس و شكنجهاي بود كه پدر قهرمانش قرباني آن همه بود و در وطن خويش غريب مانده بود و در شهر خويش بيگانه؛ و در جمع خويش تنها و در ميان خويشاوندانش و همزبانانش گسسته و بيهمزبان و با همة جبههها درگير و رو در روي جهل و بت پرستي، و در كشمكش با شيوخ وحشي و اشراف پست و زراندوزان و بردهداران كينهتوز پليد، و در زير بار سنگين رسالتي خدايي يكتنه و بيكس، و در راه درازش ـ از اسارت تا آزادي ـ بيهمراه، و در صعودش از حضيض دره تاريك مكه تا اوج قلة كوهستان نور 3 تنها و بيهمگام و جانش از كينه و خيانت و جمود انديشه و ذلت توده دردمند، و تنش از آزار و ضربة خصم مجروح و قومي كه بر آنها مبعوث بوده و براي خوشبختي و سيادت ونجات آنها بيش از همه تلاش ميكرد، بيش از همه او را ميرنجاند و خويشاوندانش، كه به او از همه نزديكتر بودند، او را بيشتر ميآزردند و بيگانگي ميكردند و او يك روح دردمند تنها، از يكسو التهاب وحي، از سويي طوفان عشق و ايماني آتشين و جوان، از سويي خصومت قوم و از سويي بلاهت خلق و از سويي تنهايي و بيكسي و از سويي كشيدن بار آن امانت خطير كه آسمان و زمين و كوهها از كشيدنش سرباز ميزنند و از سويي تازيانة كلماتي كه پياپي از غيب بر جان بيتابش مينوازد، و اگر بر كوه زنند از هراس به زانو در ميآيد و سنگ را ذوب ميكند ...
و او در زير باران اين همه رنج، هر روز آن آتش كه مشتعلش ساخته به ميان خلق ميراندش و هر روز از صبح، بر سر هر رهگذر تنها فرياد مي زند، بر بالاي تپة «صفا» مردم خفته و رام و بيدرد را بيم خطر ميدهد و پيامش را ابلاغ ميكند و در صحن مسجدالحرام، كنار دارالندوه اشراف قريش، و پيش چشم سيصد و سي و اند بت گنگ بيدرك و بيروح ـ كه معبود مردماند ـ صلاي بيداري ميدهد و نداي آزادي، و در پايان روز، خسته و كوفته، باتني مجروح و دلي لبريز درد، و دستهايي آواره و تهي، به خانه باز ميگردد و در پياش هياهويي از دشنام و استهزا، و در پيشش خانهاي خاموش و زني شكسته ايام، همه تن عشق و همة هستي، دو چشم انتظار بر در.
ادامه دارد
پينوشتها:
1ـ طبقات ابن سعد، سيره ابن هشام ومسند احمد حنبل تصريح دارند.
2ـ خديجه هنگام ازدواج با پيغمبر چهل ساله بود و به روايتي چهل و پنج ساله و فاطمه در سال پنج پيش از بعثت زاده يا پنج بعد از بعثت و اگر روايت اخير را ـ كه مورخان شيعه قبول دارند ـ بپذيريم، فاطمة خردسال در ايامي با مادر زندگي ميكند كه وي در سالهاي شصت و پنج تا هفتاد به سر ميبرد و اين سالهايي است كه ديگر، خديجه، آن خديجه نيست، به جاي اشرافيت و ثروت و كاروان تجارت، فقر نشسته است و رنج و پيري.
3ـ مكه در درة گودي واقع شده است پيرامونش، حصاري از كوه، و كنارش حرا، كوهي گردن افراشته، كه پس از فرود آمدن وحي و تابش نخستين پرتو پيام، «جبلنور» نام گرفت.
رنجيده در آنان نگريست و گفت:
ـ آنچه را من برآنم، بهتر است از آنچه شما مرا به آن ميخوانيد.
و در پاسخ آنان كه همچنان ميگفتند: «چه چيز ميخواستي بنويسي؟»
توضيح داد:
ـ من شما را به سه چيز وصيت ميكنم: اول، مشركان را از جزيرهالعرب برانيد. دوم، هيأت نمايندگي قبايل را همچنانكه من ميپذيرفتم، بپذيريد ... و سوم ...! سكوت.
آنها ناگهان به علي نگريستند، و علي سر در انديشه خود داشت و با غم خويش ساكت بود؛ پدر سكوت كرد، سكوتش طولاني شد، چشمهايش را به گوشهاي دوخت و نگاهش كه در اشك غوطه ميخورد و ميشكست، در خيالش نقطهاي را مينگريست. آنها رفتند.
از درد فرياد زدم: «وا اندوها برمن از اندوه تو اي پدر!»
و او، بيدرنگ، با آهنگي كه رهائي و آسودگي از آن خواندم، در جوابم گفت: «اندوهي بر پدرت از امروز به بعد نيست.»
لبهاي پدرم بسته شد. لبهايي كه پيام وحي را ميگذاشت، لبهايي كه بر دخترش، بركودكان دخترش بوسه ميزد. نگاهش مدتي ما را مينگريست و سپس فرو خفت. سرش بر سينة علي بود. علي سكوتي وحشتناك و سنگين داشت، گويي پيش از پيغمبر مرده است. عايشه بر سر پدرم خم شد، و زنان ديگر آري، آري. لحظههاي وحشت، در سكوت مرگ گذشتند. ناگهان دستهاي او كه به نشانة دعا بر سر اسامه گذاشته بود، به دو پهلو افتاد، لبهايش تكان خورد: «اليالرفيقالاعلي.»
همه چيز تمام شد. ابتاه. يا ابتاه! اجاب ربا دعاه. الي جبريل ننعاه.
ناگهان در بيرون هياهو بلند شد. شهر با ترديد و هراس ميگريست. فريادي را شنيدم كه ميگويد: «نه، پيغمبر نمرده است. او مثل عيسي به آسمان عروج كرده است، باز ميگردد. هركه بگويد پيغمبر مرده، منافق است، گردنش را ميزنم.» چند ساعتي گذشت. آرام شد، ديدم آن دو وارد شدند، ابوبكر روپوش را از چهرة پدرم كنار زد، گريست و رفت، او هم رفت. علي دست به كار غسل و كفن پيغمبر شد.1 همسرم ابوالحسن، بدن پاك پدرم را ميشست و ميگريست، برتن او آب ميريخت و بر جان خويش آتش. مردم پيامبرشان را از دست داده بودند و مردم بيپناه پناهشان را و اصحاب رهبر مهربانشان را و اما، من و علي، همه كس و همه چيزمان را. ناگهان احساس كردم كه ما دوتن، در اين شهر، در اين دنيا، غريب ماندهايم.
يكباره همه چيز دگرگون شد. چهرهها عوض شدند، از در و ديوار وحشت ميبارد، «سياست » به جانشيني «صداقت» نصب شده است. دستهاي «برادران» و آنها را قانع كردهاند كه پيغمبر گفته است: «پيشوايان از قريشاند.» استدلال كردهاند كه: «جانشين پيغمبر بايد از خويشاوندان پيغمبر باشد.» و در نتيجه، ابوبكر در سقيفه انتخاب شده است. هيچ دلي قادر نيست بفهمد كه اكنون، رنج با جان حساس و آگاه فاطمه چه ميكند.
عشق فاطمه به محمد بسيار نيرومند و مشتعلتر از احساس دختري است كه پدرش را عاشقانه دوست ميدارد؛ چه، اين دختر مادر پدرش نيز بود و همدم غربت و تنهايياش، تسليت رنجها و غمهايش، همرزم جهادش، همزنجير حصارش، آخرين دخترش، فرزند كوچك نيمة دوم عمر پدرش، خردسالترين دخترش و در سالهاي آخر زندگي، تنها فرزندش؛ پس از مرگ، تنها بازماندهاش، تنها چراغ عترتش عمود تنها خاندانش و بالاخره تنها مادر فرزندانش، ذريههايش، همسر علياش، فاطمهاش.
و فاطمه از آغاز عمر، در دامان مادر و كنار پدر، هنگامي طعم زندگي را ميچشيد كه ديگر از ثروت مادرش، آرامش زندگي پدرش، نشاط كودكانة خواهرانش اثري نبود؛ مادر فرتوت و شكسته شده بود و سنش از شصت و پنج گذشته و خوشبختي و ثروت و كاميابي زندگي جايش را به ضعف و فقر و سختي و كينهتوزي محيط و خيانتهاي خويش و بيگانه داده بود 2 و خديجه، پيش از آنكه مادر فاطمه باشد و همسر محمد، نخستين همگام و بزرگترين همدرد مردي بود كه بار سنگين رنجزاي رسالت را آسان بر دوشش نهاده بود، رسالت روشنگري جاهليت سياه، بخشين آتش خدايي به انسانهاي قرباني شب زمستان و نجات مردم اسير دربندهاي نظام اقتصادي بردهداري و زندان فكري بتپرستي. و اكنون، مادر فاطمه يكسره مشغول محمد است كه در درونش طوفاني شگفت برپا شده است از انديشهها و احساسهاي ماوراي زندگي و خوشبختي، و در پيرامونش، حريقي دامنگستر از رنجها و كينههاي مادهپرستي وخصومت.
مادر فاطمه به رنجها و انقلابهاي محمد مشغول است و محمد، در رنجها و انقلابهاي خويش، به خدا و پيام و مردم خويش، و فاطمه درست در سالهايي كه به محبتهاي مادر و نوازشهاي پدر محتاج است، احساس ميكند كه مادر و پدرش به محبتها و نوازشهاي كودكانة او نيازمندند. «مهراوه» كه تنها با رنج مهر ـ ربالنوع تنهايي واندوه ـ زيسته است و زندگي مشتركش با او، تنها و تنها چهل سال مرگ مشترك بوده است و خانهاي كه هر دو را همخانة هم كرده بود، سرنوشت واحد يك «بيخانماني» و جاذبهاي كه با همخويشاوندشان ساخته، بيگانگي با ديگران و غربت در زندگي، و آنچه به «با هم بودن» شان رانده، تنهائيشان بوده است، ميگويد: «دلي كه از شركت در رنج و غم دوست غذا ميگيرد، عشقي ميپروراند كه از آنچه با خوشبختي و لذتي كه از دوست ميبرد پديد ميآيد، بسيار عميق تر و پر اخلاصتر است.»
روح، در اوج لطافت و عروج احساسش كه دوست داشتن و ايمان را به روحي ديگر در خود مييابد، هنگاميكه ميبيند زندگي را به دوست ايثار كرده ونيز دوست را به خويش برآورده است، خويشاوندي با دوست در جان خويش احساس ميكند كه با احساس آنكه ميبيند زندگي كرده است و دوست نياز وي را پاسخ گفته است، يكي نيست؛ شايد هر دو يكي است، اما هر كدام در جهتي عكس آن ديگري. نه، يكي نيست، كه دوست داشتن و عشق يكي نيست.
و فاطمه، پدر را آنچنان دوست ميداشت كه با دختري كه با پدر عشق ميورزد، يكي نيست.صميميت و خلوص احساسي كه نسبت به وي يافته بود، پيوند ناگسستني و وصفناپذيري كه با روح پدر در خود حس ميكرد زادة سالهاي پر از سختي و كينه و هراس و شكنجهاي بود كه پدر قهرمانش قرباني آن همه بود و در وطن خويش غريب مانده بود و در شهر خويش بيگانه؛ و در جمع خويش تنها و در ميان خويشاوندانش و همزبانانش گسسته و بيهمزبان و با همة جبههها درگير و رو در روي جهل و بت پرستي، و در كشمكش با شيوخ وحشي و اشراف پست و زراندوزان و بردهداران كينهتوز پليد، و در زير بار سنگين رسالتي خدايي يكتنه و بيكس، و در راه درازش ـ از اسارت تا آزادي ـ بيهمراه، و در صعودش از حضيض دره تاريك مكه تا اوج قلة كوهستان نور 3 تنها و بيهمگام و جانش از كينه و خيانت و جمود انديشه و ذلت توده دردمند، و تنش از آزار و ضربة خصم مجروح و قومي كه بر آنها مبعوث بوده و براي خوشبختي و سيادت ونجات آنها بيش از همه تلاش ميكرد، بيش از همه او را ميرنجاند و خويشاوندانش، كه به او از همه نزديكتر بودند، او را بيشتر ميآزردند و بيگانگي ميكردند و او يك روح دردمند تنها، از يكسو التهاب وحي، از سويي طوفان عشق و ايماني آتشين و جوان، از سويي خصومت قوم و از سويي بلاهت خلق و از سويي تنهايي و بيكسي و از سويي كشيدن بار آن امانت خطير كه آسمان و زمين و كوهها از كشيدنش سرباز ميزنند و از سويي تازيانة كلماتي كه پياپي از غيب بر جان بيتابش مينوازد، و اگر بر كوه زنند از هراس به زانو در ميآيد و سنگ را ذوب ميكند ...
و او در زير باران اين همه رنج، هر روز آن آتش كه مشتعلش ساخته به ميان خلق ميراندش و هر روز از صبح، بر سر هر رهگذر تنها فرياد مي زند، بر بالاي تپة «صفا» مردم خفته و رام و بيدرد را بيم خطر ميدهد و پيامش را ابلاغ ميكند و در صحن مسجدالحرام، كنار دارالندوه اشراف قريش، و پيش چشم سيصد و سي و اند بت گنگ بيدرك و بيروح ـ كه معبود مردماند ـ صلاي بيداري ميدهد و نداي آزادي، و در پايان روز، خسته و كوفته، باتني مجروح و دلي لبريز درد، و دستهايي آواره و تهي، به خانه باز ميگردد و در پياش هياهويي از دشنام و استهزا، و در پيشش خانهاي خاموش و زني شكسته ايام، همه تن عشق و همة هستي، دو چشم انتظار بر در.
ادامه دارد
پينوشتها:
1ـ طبقات ابن سعد، سيره ابن هشام ومسند احمد حنبل تصريح دارند.
2ـ خديجه هنگام ازدواج با پيغمبر چهل ساله بود و به روايتي چهل و پنج ساله و فاطمه در سال پنج پيش از بعثت زاده يا پنج بعد از بعثت و اگر روايت اخير را ـ كه مورخان شيعه قبول دارند ـ بپذيريم، فاطمة خردسال در ايامي با مادر زندگي ميكند كه وي در سالهاي شصت و پنج تا هفتاد به سر ميبرد و اين سالهايي است كه ديگر، خديجه، آن خديجه نيست، به جاي اشرافيت و ثروت و كاروان تجارت، فقر نشسته است و رنج و پيري.
3ـ مكه در درة گودي واقع شده است پيرامونش، حصاري از كوه، و كنارش حرا، كوهي گردن افراشته، كه پس از فرود آمدن وحي و تابش نخستين پرتو پيام، «جبلنور» نام گرفت.
موضوع:
فاطمه فاطمه است
|






