-
شنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۰
-
به مناسبت سالروز وفات حضرت زينب(س)
اي زينب! با ما سخن بگو
دكتر علي شريعتي
...اي زينب! اي زينب! اي زبان علي در كام! با ملت خويش حرف بزن.
اي زن! اي كه مردانگي در ركاب تو جوانمردي آموخت! زنان ملت ما، اينان كه نام تو آتش عشق و درد بر جانشان ميافكند، به تو محتاجاند. بيش از همه وقت.
اي زينب! اي زبان علي در كام! اي رسالت حسين بر دوش! اي كه از كربلا ميآيي و پيام شهيدان را در ميان هياهوي هميشگي قدّارهبندان و جلادان همچنان به گوش تاريخ ميرساني. اي زينب! با ما سخن بگو.
جهل از يك سو به اسارت و ذلتشان نشانده است و غرب از سوي ديگر به اسارت پنهان و ذلت تازهشان ميكشاند. و از خويش و از تو بيگانهشان ميسازد. آنان را بر استحمار كهنه و نو، بر بندگي سنتهاي پوسيده و دعوتهاي اپن، بر ملعبه سازان تعصب قديم و تفنن جديد، به نيروي فريادهايي كه بر سر يك شهر؛ شهر قساوت و وحشت ميكوبيدي و پايههاي يك قصر؛ قصر جنايت و قدرت را ميلرزاندي برآشوب!
تا در خويش برآشوبند و تاروپود اين پردههاي عنكبوت فريب را بدرند و تا در برابر اين طوفان بر باد دهندهاي كه به وزيدن آغاز كرده است، ايستادن را بياموزند. و اين ماشين هولناكي را كه از او يك بازيچه جديد ميسازد، باز براي استحمار جديد، براي اغفال جديد، براي پر كردن ايام فراغت و براي بلعيدن حريصانه آنچه كه سرمايهداري به بازار ميآورد و براي لذت بخشيدن به هوسهاي كثيف بورژوازي، براي شور آفريدن به تالارها و خلوتهاي بيشور و بيروح اشرافيت جديد و براي سرگرمي زندگي پوچ و بيهدف و سرد جامعه رفاه، درهم بشكنند!
و خود را از حرمهاي اصالت قديم و بازارهاي بيحرمت جديد به امامت تو اي زينب! نجات بخشند!
اي زينب! اي زبان علي در كام! اي رسالت حسين بر دوش!
اي كه از كربلا ميآيي و پيام شهيدان را در ميان هياهوي هميشگي قدّارهبندان و جلادان همچنان به گوش تاريخ ميرساني. اي زينب! با ما سخن بگو.
مگو كه بر شما چه گذشت؟ مگو كه در آن صحراي سرخ چه ديدي؟ مگو كه جنايت در آنجا تا به كجا رسيد؟ مگو كه خداوند آنروز عزيزترين و پرشكوهترين ارزشها و عظمتهايي را كه آفريده است يكجا در ساحل فرات و بر روي ريگزارهاي تفتيده بيابان طف چگونه به نمايش آورد و بر فرشتگانش عرضه كرد تا بدانند كه چرا ميبايست بر آدم سجده كنند.
تو خود شهيدي هستي كه از خون خويش كلمه ساختي، همچون برادرت كه با قطره قطره خون خويش سخن ميگويد.
آري زينب! مگو كه در آنجا بر شما چه رفت؟ مگو كه دشمنانتان چه كردند؟ و دوستانتان چه كردند؟
آري اي پيامبر انقلاب حسين! ما ميدانيم. ما همه را شنيدهايم.
تو پيام كربلا را، پيام شهيدان را، به درستي گذاردهاي.
تو خود شهيدي هستي كه از خون خويش كلمه ساختي، همچون برادرت كه با قطره قطره خون خويش سخن ميگويد.
اما بگواي خواهر! بگو که ما چه كنيم؟
لحظهاي بنگر كه ما چه ميكشيم؟ دمي به ما گوش كن تا مصايب خويش را با تو بازگوييم.
با تو اي خواهر مهربان!
اين تو هستي كه بايد بر ما بگريي. اي رسول امين برادر! كه از كربلا ميآيي و در طول تاريخ بر همه نسلها ميگذري و پيام شهيدان را ميرساني.
اي كه از باغهاي سرخ شهادت ميآيي و بوي گلهاي نوشكفته آن ديار را هنوز به دامن داري! اي دختر علي! اي خواهر! اي كه قافلهسالار كاروان اسيراني! ما را نيز در پي اين قافله با خود ببر.
اي زن! اي كه مردانگي در ركاب تو جوانمردي آموخت! زنان ملت ما، اينان كه نام تو آتش عشق و درد بر جانشان ميافكند، به تو محتاجاند. بيش از همه وقت.
اي زينب! اي زبان علي در كام! اي رسالت حسين بر دوش! اي كه از كربلا ميآيي و پيام شهيدان را در ميان هياهوي هميشگي قدّارهبندان و جلادان همچنان به گوش تاريخ ميرساني. اي زينب! با ما سخن بگو.
جهل از يك سو به اسارت و ذلتشان نشانده است و غرب از سوي ديگر به اسارت پنهان و ذلت تازهشان ميكشاند. و از خويش و از تو بيگانهشان ميسازد. آنان را بر استحمار كهنه و نو، بر بندگي سنتهاي پوسيده و دعوتهاي اپن، بر ملعبه سازان تعصب قديم و تفنن جديد، به نيروي فريادهايي كه بر سر يك شهر؛ شهر قساوت و وحشت ميكوبيدي و پايههاي يك قصر؛ قصر جنايت و قدرت را ميلرزاندي برآشوب!
تا در خويش برآشوبند و تاروپود اين پردههاي عنكبوت فريب را بدرند و تا در برابر اين طوفان بر باد دهندهاي كه به وزيدن آغاز كرده است، ايستادن را بياموزند. و اين ماشين هولناكي را كه از او يك بازيچه جديد ميسازد، باز براي استحمار جديد، براي اغفال جديد، براي پر كردن ايام فراغت و براي بلعيدن حريصانه آنچه كه سرمايهداري به بازار ميآورد و براي لذت بخشيدن به هوسهاي كثيف بورژوازي، براي شور آفريدن به تالارها و خلوتهاي بيشور و بيروح اشرافيت جديد و براي سرگرمي زندگي پوچ و بيهدف و سرد جامعه رفاه، درهم بشكنند!
و خود را از حرمهاي اصالت قديم و بازارهاي بيحرمت جديد به امامت تو اي زينب! نجات بخشند!
اي زينب! اي زبان علي در كام! اي رسالت حسين بر دوش!
اي كه از كربلا ميآيي و پيام شهيدان را در ميان هياهوي هميشگي قدّارهبندان و جلادان همچنان به گوش تاريخ ميرساني. اي زينب! با ما سخن بگو.
مگو كه بر شما چه گذشت؟ مگو كه در آن صحراي سرخ چه ديدي؟ مگو كه جنايت در آنجا تا به كجا رسيد؟ مگو كه خداوند آنروز عزيزترين و پرشكوهترين ارزشها و عظمتهايي را كه آفريده است يكجا در ساحل فرات و بر روي ريگزارهاي تفتيده بيابان طف چگونه به نمايش آورد و بر فرشتگانش عرضه كرد تا بدانند كه چرا ميبايست بر آدم سجده كنند.
تو خود شهيدي هستي كه از خون خويش كلمه ساختي، همچون برادرت كه با قطره قطره خون خويش سخن ميگويد.
آري زينب! مگو كه در آنجا بر شما چه رفت؟ مگو كه دشمنانتان چه كردند؟ و دوستانتان چه كردند؟
آري اي پيامبر انقلاب حسين! ما ميدانيم. ما همه را شنيدهايم.
تو پيام كربلا را، پيام شهيدان را، به درستي گذاردهاي.
تو خود شهيدي هستي كه از خون خويش كلمه ساختي، همچون برادرت كه با قطره قطره خون خويش سخن ميگويد.
اما بگواي خواهر! بگو که ما چه كنيم؟
لحظهاي بنگر كه ما چه ميكشيم؟ دمي به ما گوش كن تا مصايب خويش را با تو بازگوييم.
با تو اي خواهر مهربان!
اين تو هستي كه بايد بر ما بگريي. اي رسول امين برادر! كه از كربلا ميآيي و در طول تاريخ بر همه نسلها ميگذري و پيام شهيدان را ميرساني.
اي كه از باغهاي سرخ شهادت ميآيي و بوي گلهاي نوشكفته آن ديار را هنوز به دامن داري! اي دختر علي! اي خواهر! اي كه قافلهسالار كاروان اسيراني! ما را نيز در پي اين قافله با خود ببر.
موضوع:
بانوی عفاف و بصیرت حضرت زینب(س)
|






