-
یکشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۰
-
29خرداد سالروز درگذشت «دکتر علي شريعتي» (1356.ش)

نبيره «آخوند حکيم»
«ملا قربانعلي» مردي عالم و فيلسوف از اهالي روستاي مزينان در استان خراسان بود. ملا از جواني سراغ تحصيل علوم ديني رفته بود و در حوزههاي علميه بخارا، مشهد و نيشابور به کسب علوم ديني پرداخته بود. اما ملا قربانعلي در نيشابور بود که گمشدهاش را پيدا کرد و وجود استاد عزيزش، يعني «حاج ملاهادي سبزواري» را درک کرد. ملا بعد از چند سال از شاگردان خاص ملاهادي شد، تا جايي که استاد او را به لقب «آخوند حکيم» خواند و او را محرم اسرار خود کرد.
چند سال بعد آخوند حکيم به دعوت مردم مزينان به زادگاهش برگشت و در آنجا حوزه علميهاي برپا کرد و به تعليم شاگردان مشغول شد. بعد از او «شيخ محمود» پسرش درس دين خواند، به درجه اجتهاد رسيد و امام جماعت مزينان و مدرس حوزه علميه آن شد. پسر شيخ محمود اما، که بعد از يادگيري مقدمات به حوزه مشهد رفته بود، «محمدتقي شريعتي مزيناني» نام داشت. محمدتقي در همان دوران طلبگي با زهرا خانم ايماني ازدواج کرد؛ زني روستايي، با ايمان و با روحيهاي لطيف و حساس. محمدتقي سطح را در مشهد که تمام کرد، خدا علي را به او و همسرش عطا کرد. همان علي که بعدها مردم ايران او را با نام «دکتر علي شريعتي» شناختند.
زخم خورده از روزگار رضا قلدر
پدر تحصيلات سطح را تمام کرده بود و در مشهد به درس و بحث مشغول بود که اصلاحات رضاخاني شروع شد. اجباري شدن استفاده از کلاه فرنگي، ممنوع شدن پوشين لباس روحانيت براي طلبهها و بعدش هم کشف حجاب و قضيه مسجد گوهرشاد. سر اين رفتارها پدر مجبور شد لباس روحانيت از تن بيرون کند و براي گسترش دين خدا به راه جديدي فکر کند.
اين راه براي محمدتقي شريعتي، استخدام شدن در وزارت فرهنگ و معلم شدن بود؛ تا از طريق آن کودکان و نوجوانان را با عقايد اسلامي آشنا کند. اما از آن طرف جماعت متحجر به خاطر اين تصميم محمدتقي شريعتي، راه کينه و دشمني با او را در پيش گرفتند. پدر علي اما نه به دولتيها و عمال حکومتي کار داشت و نه به آن متحجرها؛ مرکزي تاسيس کرده بود به نام «کانون نشر حقايق اسلامي» و در آن به تعليم دين و اخلاق ميپرداخت و در مدرسه هم که به نحو ديگري به تربيت شاگردان مشغول بود.
علي اما، هم با روحيه لطيف و حساس مادر بزرگ شد و هم با علمآموزي پدر. سيکلش را که گرفت به دانشسراي مقدماتي مشهد رفت و ديپلم ادبي گرفت. بعد از آن هم به دانشکده ادبيات مشهد رفت. در همان دوران دانشجويي اما فعاليتش را شروع کرد؛ سخنراني، مقاله نوشتن و ترجمه کتاب «ابوذر غفاري». قاعدتا در اين سخنرانيها و نوشتنها علاوه بر مبارزه با تفکر مارکسيستها، حمله به ظلم و دستگاه ظالم پهلوي هم جاي بسيار پررنگي در ميان فعاليتهايش داشت. آنوقت اين فعاليتها باعث شده بود علي شريعتي مورد توجه ساواک قرار بگيرد. از اين مقطع به بعد زندگي دکتر، هميشه خواندن، نوشتن، دانستن، سخنراني کردن و فکر کردن قسمتي جدا نشدني از ارکان زندگياش شد؛ قسمتي مهم که تا آخرين روز حيات همراهش بود.
ازدواج با وجود مخالفت دو خانواده
دوران دانشجويي بود که علي تصميم گرفت با يکي از هم کلاسيهايش به نام «پوران شريعت رضوي» ازدواج کند. اولش خود پوران هم با اين ازدواج مخالف بود، آخر خانواده علي مذهبي و سنتي بودند و خانواده او، متجدد و امروزي؛ اما نقطه مشترک هر دو نفر مبارز بودن خود و خانوادههايشان بود. سر همين نقطه مشترک مهم، پوران هم به ازدواج با علي راضي شد. اما اين تازه اول ماجرا بود، چون حالا خانوادهها با اين ازدواج مخالفت ميکردند و تفاوتهاي مذهبي و فرهنگي را به عنوان دليل مخالفتشان بيان ميکردند. گرچه عقلاً حرف آنها درست بود ولي دل علي و پوران چيز ديگري ميگفت. چيزي که خانوادهها به خاطرش مجبور شدند به اين ازدواج رضايت دهند. بعد از ازدواج خدا به دکتر و همسرش چهار فرزند عطا کرد. اول احسان، بعد سوسن،سارا و آخري هم مونا.
نبيره «آخوند حکيم»
«ملا قربانعلي» مردي عالم و فيلسوف از اهالي روستاي مزينان در استان خراسان بود. ملا از جواني سراغ تحصيل علوم ديني رفته بود و در حوزههاي علميه بخارا، مشهد و نيشابور به کسب علوم ديني پرداخته بود. اما ملا قربانعلي در نيشابور بود که گمشدهاش را پيدا کرد و وجود استاد عزيزش، يعني «حاج ملاهادي سبزواري» را درک کرد. ملا بعد از چند سال از شاگردان خاص ملاهادي شد، تا جايي که استاد او را به لقب «آخوند حکيم» خواند و او را محرم اسرار خود کرد.
چند سال بعد آخوند حکيم به دعوت مردم مزينان به زادگاهش برگشت و در آنجا حوزه علميهاي برپا کرد و به تعليم شاگردان مشغول شد. بعد از او «شيخ محمود» پسرش درس دين خواند، به درجه اجتهاد رسيد و امام جماعت مزينان و مدرس حوزه علميه آن شد. پسر شيخ محمود اما، که بعد از يادگيري مقدمات به حوزه مشهد رفته بود، «محمدتقي شريعتي مزيناني» نام داشت. محمدتقي در همان دوران طلبگي با زهرا خانم ايماني ازدواج کرد؛ زني روستايي، با ايمان و با روحيهاي لطيف و حساس. محمدتقي سطح را در مشهد که تمام کرد، خدا علي را به او و همسرش عطا کرد. همان علي که بعدها مردم ايران او را با نام «دکتر علي شريعتي» شناختند.
زخم خورده از روزگار رضا قلدر
پدر تحصيلات سطح را تمام کرده بود و در مشهد به درس و بحث مشغول بود که اصلاحات رضاخاني شروع شد. اجباري شدن استفاده از کلاه فرنگي، ممنوع شدن پوشين لباس روحانيت براي طلبهها و بعدش هم کشف حجاب و قضيه مسجد گوهرشاد. سر اين رفتارها پدر مجبور شد لباس روحانيت از تن بيرون کند و براي گسترش دين خدا به راه جديدي فکر کند.
اين راه براي محمدتقي شريعتي، استخدام شدن در وزارت فرهنگ و معلم شدن بود؛ تا از طريق آن کودکان و نوجوانان را با عقايد اسلامي آشنا کند. اما از آن طرف جماعت متحجر به خاطر اين تصميم محمدتقي شريعتي، راه کينه و دشمني با او را در پيش گرفتند. پدر علي اما نه به دولتيها و عمال حکومتي کار داشت و نه به آن متحجرها؛ مرکزي تاسيس کرده بود به نام «کانون نشر حقايق اسلامي» و در آن به تعليم دين و اخلاق ميپرداخت و در مدرسه هم که به نحو ديگري به تربيت شاگردان مشغول بود.
علي اما، هم با روحيه لطيف و حساس مادر بزرگ شد و هم با علمآموزي پدر. سيکلش را که گرفت به دانشسراي مقدماتي مشهد رفت و ديپلم ادبي گرفت. بعد از آن هم به دانشکده ادبيات مشهد رفت. در همان دوران دانشجويي اما فعاليتش را شروع کرد؛ سخنراني، مقاله نوشتن و ترجمه کتاب «ابوذر غفاري». قاعدتا در اين سخنرانيها و نوشتنها علاوه بر مبارزه با تفکر مارکسيستها، حمله به ظلم و دستگاه ظالم پهلوي هم جاي بسيار پررنگي در ميان فعاليتهايش داشت. آنوقت اين فعاليتها باعث شده بود علي شريعتي مورد توجه ساواک قرار بگيرد. از اين مقطع به بعد زندگي دکتر، هميشه خواندن، نوشتن، دانستن، سخنراني کردن و فکر کردن قسمتي جدا نشدني از ارکان زندگياش شد؛ قسمتي مهم که تا آخرين روز حيات همراهش بود.
ازدواج با وجود مخالفت دو خانواده
دوران دانشجويي بود که علي تصميم گرفت با يکي از هم کلاسيهايش به نام «پوران شريعت رضوي» ازدواج کند. اولش خود پوران هم با اين ازدواج مخالف بود، آخر خانواده علي مذهبي و سنتي بودند و خانواده او، متجدد و امروزي؛ اما نقطه مشترک هر دو نفر مبارز بودن خود و خانوادههايشان بود. سر همين نقطه مشترک مهم، پوران هم به ازدواج با علي راضي شد. اما اين تازه اول ماجرا بود، چون حالا خانوادهها با اين ازدواج مخالفت ميکردند و تفاوتهاي مذهبي و فرهنگي را به عنوان دليل مخالفتشان بيان ميکردند. گرچه عقلاً حرف آنها درست بود ولي دل علي و پوران چيز ديگري ميگفت. چيزي که خانوادهها به خاطرش مجبور شدند به اين ازدواج رضايت دهند. بعد از ازدواج خدا به دکتر و همسرش چهار فرزند عطا کرد. اول احسان، بعد سوسن،سارا و آخري هم مونا.
انوشه ميرمرعشي
«ملا قربانعلي» مردي عالم و فيلسوف از اهالي روستاي مزينان در استان خراسان بود. ملا از جواني سراغ تحصيل علوم ديني رفته بود و در حوزههاي علميه بخارا، مشهد و نيشابور به کسب علوم ديني پرداخته بود. اما ملا قربانعلي در نيشابور بود که گمشدهاش را پيدا کرد و وجود استاد عزيزش، يعني «حاج ملاهادي سبزواري» را درک کرد. ملا بعد از چند سال از شاگردان خاص ملاهادي شد، تا جايي که استاد او را به لقب «آخوند حکيم» خواند و او را محرم اسرار خود کرد.
چند سال بعد آخوند حکيم به دعوت مردم مزينان به زادگاهش برگشت و در آنجا حوزه علميهاي برپا کرد و به تعليم شاگردان مشغول شد. بعد از او «شيخ محمود» پسرش درس دين خواند، به درجه اجتهاد رسيد و امام جماعت مزينان و مدرس حوزه علميه آن شد. پسر شيخ محمود اما، که بعد از يادگيري مقدمات به حوزه مشهد رفته بود، «محمدتقي شريعتي مزيناني» نام داشت. محمدتقي در همان دوران طلبگي با زهرا خانم ايماني ازدواج کرد؛ زني روستايي، با ايمان و با روحيهاي لطيف و حساس. محمدتقي سطح را در مشهد که تمام کرد، خدا علي را به او و همسرش عطا کرد. همان علي که بعدها مردم ايران او را با نام «دکتر علي شريعتي» شناختند.
زخم خورده از روزگار رضا قلدر
پدر تحصيلات سطح را تمام کرده بود و در مشهد به درس و بحث مشغول بود که اصلاحات رضاخاني شروع شد. اجباري شدن استفاده از کلاه فرنگي، ممنوع شدن پوشين لباس روحانيت براي طلبهها و بعدش هم کشف حجاب و قضيه مسجد گوهرشاد. سر اين رفتارها پدر مجبور شد لباس روحانيت از تن بيرون کند و براي گسترش دين خدا به راه جديدي فکر کند.
اين راه براي محمدتقي شريعتي، استخدام شدن در وزارت فرهنگ و معلم شدن بود؛ تا از طريق آن کودکان و نوجوانان را با عقايد اسلامي آشنا کند. اما از آن طرف جماعت متحجر به خاطر اين تصميم محمدتقي شريعتي، راه کينه و دشمني با او را در پيش گرفتند. پدر علي اما نه به دولتيها و عمال حکومتي کار داشت و نه به آن متحجرها؛ مرکزي تاسيس کرده بود به نام «کانون نشر حقايق اسلامي» و در آن به تعليم دين و اخلاق ميپرداخت و در مدرسه هم که به نحو ديگري به تربيت شاگردان مشغول بود.
علي اما، هم با روحيه لطيف و حساس مادر بزرگ شد و هم با علمآموزي پدر. سيکلش را که گرفت به دانشسراي مقدماتي مشهد رفت و ديپلم ادبي گرفت. بعد از آن هم به دانشکده ادبيات مشهد رفت. در همان دوران دانشجويي اما فعاليتش را شروع کرد؛ سخنراني، مقاله نوشتن و ترجمه کتاب «ابوذر غفاري». قاعدتا در اين سخنرانيها و نوشتنها علاوه بر مبارزه با تفکر مارکسيستها، حمله به ظلم و دستگاه ظالم پهلوي هم جاي بسيار پررنگي در ميان فعاليتهايش داشت. آنوقت اين فعاليتها باعث شده بود علي شريعتي مورد توجه ساواک قرار بگيرد. از اين مقطع به بعد زندگي دکتر، هميشه خواندن، نوشتن، دانستن، سخنراني کردن و فکر کردن قسمتي جدا نشدني از ارکان زندگياش شد؛ قسمتي مهم که تا آخرين روز حيات همراهش بود.
ازدواج با وجود مخالفت دو خانواده
دوران دانشجويي بود که علي تصميم گرفت با يکي از هم کلاسيهايش به نام «پوران شريعت رضوي» ازدواج کند. اولش خود پوران هم با اين ازدواج مخالف بود، آخر خانواده علي مذهبي و سنتي بودند و خانواده او، متجدد و امروزي؛ اما نقطه مشترک هر دو نفر مبارز بودن خود و خانوادههايشان بود. سر همين نقطه مشترک مهم، پوران هم به ازدواج با علي راضي شد. اما اين تازه اول ماجرا بود، چون حالا خانوادهها با اين ازدواج مخالفت ميکردند و تفاوتهاي مذهبي و فرهنگي را به عنوان دليل مخالفتشان بيان ميکردند. گرچه عقلاً حرف آنها درست بود ولي دل علي و پوران چيز ديگري ميگفت. چيزي که خانوادهها به خاطرش مجبور شدند به اين ازدواج رضايت دهند. بعد از ازدواج خدا به دکتر و همسرش چهار فرزند عطا کرد. اول احسان، بعد سوسن،سارا و آخري هم مونا.
نبيره «آخوند حکيم»
«ملا قربانعلي» مردي عالم و فيلسوف از اهالي روستاي مزينان در استان خراسان بود. ملا از جواني سراغ تحصيل علوم ديني رفته بود و در حوزههاي علميه بخارا، مشهد و نيشابور به کسب علوم ديني پرداخته بود. اما ملا قربانعلي در نيشابور بود که گمشدهاش را پيدا کرد و وجود استاد عزيزش، يعني «حاج ملاهادي سبزواري» را درک کرد. ملا بعد از چند سال از شاگردان خاص ملاهادي شد، تا جايي که استاد او را به لقب «آخوند حکيم» خواند و او را محرم اسرار خود کرد.
چند سال بعد آخوند حکيم به دعوت مردم مزينان به زادگاهش برگشت و در آنجا حوزه علميهاي برپا کرد و به تعليم شاگردان مشغول شد. بعد از او «شيخ محمود» پسرش درس دين خواند، به درجه اجتهاد رسيد و امام جماعت مزينان و مدرس حوزه علميه آن شد. پسر شيخ محمود اما، که بعد از يادگيري مقدمات به حوزه مشهد رفته بود، «محمدتقي شريعتي مزيناني» نام داشت. محمدتقي در همان دوران طلبگي با زهرا خانم ايماني ازدواج کرد؛ زني روستايي، با ايمان و با روحيهاي لطيف و حساس. محمدتقي سطح را در مشهد که تمام کرد، خدا علي را به او و همسرش عطا کرد. همان علي که بعدها مردم ايران او را با نام «دکتر علي شريعتي» شناختند.
زخم خورده از روزگار رضا قلدر
پدر تحصيلات سطح را تمام کرده بود و در مشهد به درس و بحث مشغول بود که اصلاحات رضاخاني شروع شد. اجباري شدن استفاده از کلاه فرنگي، ممنوع شدن پوشين لباس روحانيت براي طلبهها و بعدش هم کشف حجاب و قضيه مسجد گوهرشاد. سر اين رفتارها پدر مجبور شد لباس روحانيت از تن بيرون کند و براي گسترش دين خدا به راه جديدي فکر کند.
اين راه براي محمدتقي شريعتي، استخدام شدن در وزارت فرهنگ و معلم شدن بود؛ تا از طريق آن کودکان و نوجوانان را با عقايد اسلامي آشنا کند. اما از آن طرف جماعت متحجر به خاطر اين تصميم محمدتقي شريعتي، راه کينه و دشمني با او را در پيش گرفتند. پدر علي اما نه به دولتيها و عمال حکومتي کار داشت و نه به آن متحجرها؛ مرکزي تاسيس کرده بود به نام «کانون نشر حقايق اسلامي» و در آن به تعليم دين و اخلاق ميپرداخت و در مدرسه هم که به نحو ديگري به تربيت شاگردان مشغول بود.
علي اما، هم با روحيه لطيف و حساس مادر بزرگ شد و هم با علمآموزي پدر. سيکلش را که گرفت به دانشسراي مقدماتي مشهد رفت و ديپلم ادبي گرفت. بعد از آن هم به دانشکده ادبيات مشهد رفت. در همان دوران دانشجويي اما فعاليتش را شروع کرد؛ سخنراني، مقاله نوشتن و ترجمه کتاب «ابوذر غفاري». قاعدتا در اين سخنرانيها و نوشتنها علاوه بر مبارزه با تفکر مارکسيستها، حمله به ظلم و دستگاه ظالم پهلوي هم جاي بسيار پررنگي در ميان فعاليتهايش داشت. آنوقت اين فعاليتها باعث شده بود علي شريعتي مورد توجه ساواک قرار بگيرد. از اين مقطع به بعد زندگي دکتر، هميشه خواندن، نوشتن، دانستن، سخنراني کردن و فکر کردن قسمتي جدا نشدني از ارکان زندگياش شد؛ قسمتي مهم که تا آخرين روز حيات همراهش بود.
ازدواج با وجود مخالفت دو خانواده
دوران دانشجويي بود که علي تصميم گرفت با يکي از هم کلاسيهايش به نام «پوران شريعت رضوي» ازدواج کند. اولش خود پوران هم با اين ازدواج مخالف بود، آخر خانواده علي مذهبي و سنتي بودند و خانواده او، متجدد و امروزي؛ اما نقطه مشترک هر دو نفر مبارز بودن خود و خانوادههايشان بود. سر همين نقطه مشترک مهم، پوران هم به ازدواج با علي راضي شد. اما اين تازه اول ماجرا بود، چون حالا خانوادهها با اين ازدواج مخالفت ميکردند و تفاوتهاي مذهبي و فرهنگي را به عنوان دليل مخالفتشان بيان ميکردند. گرچه عقلاً حرف آنها درست بود ولي دل علي و پوران چيز ديگري ميگفت. چيزي که خانوادهها به خاطرش مجبور شدند به اين ازدواج رضايت دهند. بعد از ازدواج خدا به دکتر و همسرش چهار فرزند عطا کرد. اول احسان، بعد سوسن،سارا و آخري هم مونا.
انوشه ميرمرعشي






