-
شنبه ۱۵ خرداد ۱۳۸۹
-
مرد به پنجره باران خورده اتاق خيره شده بود. انگار دل آسمان هم مثل دل او باراني و گرفته بود. ناگهان چهره خندان مادربزرگش را در قاب پنجره ديد. با آن موهاي سپيد و روسري گلدار که با سنجاقي طلايي زير گلو بسته بود.
از روي صندلي نيم خيز شد تا به استقبالش برود، ولي خيلي زود يادش آمد که «مادربزرگ»، سالها پيش رفته است.
صدايي در گوشش زمزمه کرد: «پسرم گلي را که سالها بعد مي خواهي روي قبرم بگذاري، امروز به دستم بده» مرد با خود گفت: مدتهاست که از مادرم اطلاعي ندارم. به طرف تلفن رفت و شماره اش را گرفت.
صدايي از آن سوي سيم گفت: «شماره مورد نظر شما تا اطلاع ثانوي مسدود است، لطفاً مجدداً شماره گيري نفرماييد.»نگران شد. به طرف در رفت تا به خانه مادرش برود. دلشوره عجيبي داشت. وقتي به آنجا رسيد، خواهرش در را به رويش باز کرد.
مرد سراسيمه پرسيد: «مادر... مادر کجاست؟»
زن سري تکان داد و گفت: «بيمارستان. منم اومدم وسايلش رو ببرم. خانم همسايه مادر رو امروز صبح زود بيهوش توي اتاق پيدا کرده. ظاهراً حالش خوب نبوده خانم همسايه خواسته براش نون بگيره...»
مرد ديگر چيزي نمي شنيد . گفت: «چرا ايستادي بريم بيمارستان» و زير لب زمزمه کرد: «خدا کنه دير نشده باشه.»
در آيينه خودرو دوباره تصوير مادربزرگ را ديد در حالي که قطره هاي اشک گونه هايش را خيس کرده بود.
مرد در دل خطاب به مادربزرگ ملتمسانه گفت: «دعا کن بتونم يه بار ديگه مادرم رو ببينم و بهش بگم چقدر دوستش دارم. دعا کن... دعا کن.»
مادربزرگ در آيينه لبخند زد.






