-
سه شنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۰
-
معلم شهيد دكتر علي شريعتي ـ۱۸

در روزهاي ازدواج، تالار بزرگ عمومي شهرداري پر ميشود ـ كه در كليسا راه نميدهند ـ و كسي از طرف شهردار با آرمي روي سينه، در قيافه يك كارمند اداره، نه يك روحاني (چهرهاي نمايندة روح و ايمان و حرمت و قداست) زوج زوج معرفي ميكند؛ درست همچون كلهقندهاي قالبي، از روي ليستي نامها را ميخواند و «بله» ميگيرد كه غالباً چندين بچه نيز پشت سر عروس و داماد «بله» ميگويند! و نشان ميدهند كه اين «بله» را آنها به دهان پدر و مادر تحميل شده بر همشان دادهاند. پولي ميدهند و ليستي را امضا ميكنند و پايان ميگيرد و همه به قالبشان ـ خانهشان ـ برميگردند. جالب اينجاست كه مثلاً از دويست، سيصد عروس، فقط بيست سي نفر لباس عروسي به تن كردهاند و بيشتر گفتهاند، در اين سن و سال و اين وضع، اين سبكگريها ـ لباس عروسي پوشيدن ـ براي ما خوب نيست!
و بعد زن به كاري ميرود و مرد به كاري و با دوستانشان «راندوو» دارند كه ظهر در رستوران جمع شوند و ناهار را با هم بخورند، و اين در صورتي است كه عروسي شور و هيجاني داشته باشد، وگرنه يادشان ميرود كه قضيه چه بوده و چه اتفاقي افتاده است. غالباً دم در شهرداري پس از عقد شهرداري، عروس و داماد كه چند يا چندين سال است با هم زندگي ميكنند و هر كدام، چند يا چندين سال با ديگري و ديگران، به هم نگاهي خنك ميكنند كه يعني چه؟ كجا بروند؟ به تفريح؟ كه هزار بار با هم رفتهاند. هماغوشي؟ كه مزة هم را هزار بار چشيدهاند و از مزه در رفتهاند. به خانه؟ از خانه ميآيند! چه چيز برايشان جاذبه دارد، خيالشان و احساسشان را تحريك ميكند؟ هيچ. پس بهتر است هر كدام بروند دنبال كارشان، مثل هميشه، هر روز. خانواده چنين تشكيل ميشود. هر دو ـ زن و مرد ـ با محاسبهاي دقيق هم را يافتهاند و شركتي اقتصادي تشكيل دادهاند. يا با اجبار و فشار قانون، به ازدواج تن دادهاند. و اين در هنگامي بوده است كه بچه آمده و پدر و مادرش را عروس و داماد كرده است. و اين دو بيهيچ شور و احساس و اشتياقي باهم بودن را گردن نهادهاند؛ اما نه نيازي به هم دارند و نه درهم پناهي ميجويند، نه رازي در يكديگر احساس ميكنند و نه معمايي در وصال و نه چيزي آغاز ميشود و نه چيزي عوض ميشود و نه نكاتي در خيال، تپشي در دل و نه حتي لبخندي بر لب مينشاند. چنين است كه پاية خانواده سست ميشود؛ چون سست بنا ميشود و فرزندان، در خانواده، شور و گرما و جذبهاي نميبينند. و پدر و مادر ـ چون نميتوانند آن همه آزاديشان را فداي بچهاي كنند ـ كودك را به جايي ميسپارند و فقط پولي ميپردازند و خود به زندگي آزادانهشان ادامه ميدهند. و بعد همچنان كه با قوانين منطقي و مصلحتي با هم شريك شدند و خانواده تشكيل دادند، از هم جدا ميشوند و خانواده ميپاشد؛ زيرا باز همان بينش و همان منطق و روح و امكانات ادامه دارد. مردي كه طعم صدها آغوش گرم و جوان را چشيده، يك زن خستة از جوش افتادة پخته ـ كه تسلطش در رفتار جنسي مرد را متنفر ميكند ـ چگونه ميتواند برايش سيركننده باشد و نگهش دارد؟ و برعكس، زن نيز هميشه، با خاطرة صدها «مقايسه»، مرد فرسودة جا افتادهاش را در آغوش ميگيرد و در اين مقايسهها بيشك نمرة وي معلوم است. و در اين حال، در بيرون اين خانة بيشور و حال و بيتازگي و جاذبه، مثل هميشه آغوشها بازند و كافهها داغ و محفلها و تجربهها و كانونهاي رسمي و غيررسمي... و باز آن عاملي كه عليرغم اين دعوت، اين دو را در اين خانه نگه دارد، يك عامل غيرعقلي است.
زن در نظام مصرفي، جنسيت به جاي عشق
در جامعهاي كه اصالت از آن «توليد و مصرف» و «مصرف و توليد» اقتصادي است و تعقل نيز جز اقتصاد چيزي نميفهمد، زن نه به عنوان موجودي خيالانگيز، مخاطب احساسات پاك، معشوق عشقهاي بسيار بزرگ، پيوند تقدس، مادر، همدم، كانون الهام، آينة صادقي در برابر خويشتن راستين مرد، بلكه به عنوان كالايي اقتصادي است كه به ميزان جاذبه جنسياش، خريد و فروش ميشود.
سرمايهداري زن را چنان ساخت كه به دو كار بيايد: يكي اينكه جامعه هنگام فراغت ـ فاصلة دو كار ـ به سرنوشت اجتماعي، به استثمار شدنش، به آينده خشك و پوچ و بيهدفي كه بورژوازي برايش ساخته است نينديشد و نپرسد «چرا كار ميكنم؟»، «چرا زندگي ميكنيم؟»، «از طرف كه و براي چه كسي اين همه رنج ميبريم؟»
زن به عنوان ابزار سرگرمي و به عنوان تنها موجودي كه جنسيت و سكسواليته دارد، به كار گرفته شد، تا نگذارد كارگر و كارمند و روشنفكر، در لحظات فراغت، به انديشههاي ضدطبقاتي و سرمايهداري بپردازند، و به كار گرفته شد كه تمامي خلأ و حفرههاي زندگي اجتماعي را پر كند. و هنر به شدت دست به كار شد تا براساس سفارش سرمايهداري و بورژوازي، سرماية هنر را ـ كه هميشه زيبايي و روح و احساس و عشق بود ـ به «سكس» تبديل كند. و فرويديسم بازاري و سكس پرستي بسيار پست مبتذل را به عنوان فلسفة علمي و زيربناي انسان روشن آگاه روز، و رآليسم و واقعيتگرايي درآورد و آن همه خيالات و شعرها و احساسات ايدهآليستي را پوچ و سكسواليته را مايه هنر جديد معرفي كند. اين است كه ميبينيم يكباره نقاشي، شعر، سينما، تئاتر، داستان، نوول، نمايشنامه... بر محور «سكسواليته» به گردش درميآيند.
ديگر اينكه سرمايهداري براي تشويق انسانها به مصرف بيشتر و براي اينكه خلق را به خود بيشتر نيازمند كند و مقدار مصرف و توليد را بالا ببرد، زن را فقط به عنوان موجودي كه سكسواليته دارد ـ و جز اين هيچ، يعني موجودي يك بعدي ـ به كار گرفت. در آگهيها و تبليغاتش نشاند، تا ارزشها و حساسيتهاي تازهاي بيافريند و نظرها را به مصارف تازه جلب كند و احساسات مصنوعياي كه لازم دارد در مردم به وجود آورد. زن را براي كشتن احساسهايي كه منافعش را به خطر مياندازد و براي كشتن احساسات بزرگ و معنويتهايي كه سرمايهداري را خرد ميكند، به كار گماشت.
سكسواليته به جاي عشق نشست و زن، اين «اسير محبوب» قرونوسطي، به صورت يك «اسير آزاد» قرون جديد درآمد. چنين بود كه زن در تاريخ و تمدنها و مذاهب پيشرفته ـ كه اگر يگانگي مطالق و صرفي با هنر نداشت، اما از نظر الهام و احساس و خصوصيات روحي، داراي مقامي بسيار بزرگ و متعالي از جنس عشق و احساس و هنر بود ـ به شكل ابزاري درآمد براي استخدام در هدفهاي اقتصادي و اجتماعي و تغيير تيپ جامعهها و نابود كردن ارزشهاي متعالي و اخلاقي و تبديل كردن يك جامعة سنتي ـ يا معنوي و اخلاقي، يا مذهبي ـ به جامعة مصرفي و پوچ، و براي تبديل هنر ـ كه تجلي الهي روح بشري بود ـ به ابزاري كه با «سكسواليته» در كار دگرگون كردن نوع انسان است.
و اكنون به سراغ شرق ـ به سراغ ما ـ آمده است و در اينجا كارش بسيار آسان است؛ بسيار آسانتر از جامعة قرون وسطي كه در غرب ـ مخصوصاً در سوئد، نروژ و حتي فرانسه و آلمان ـ احساسات جنسي پسران دير بيدار ميشود، آن چنان كه در 17، 18 سالگي، پسر هيچگونه كششي به جنس مخالف ندارد و دختر در اوج احساس جنسي و غريزه مرد طلبي است. اين است كه مرد حالت گريز مييابد و زن حالت تهاجم، و همين، در مرد نفرت و زدگي جنسي پديد ميآورد كه تا آخر عمر گريبانگيرش ميماند و حتي در خانواده اثر ميگذارد.
به همين جهت، جامعهشناسان و روانشناسان اجتماعي اروپاي شمالي طرحهاي فراواني دادند تا احساس جنسي مرد جوان اروپايي را با تحريكات مصنوعي و طبيعي جنسي به وسيله زن بيدار كنند.
و در شرق، اين مشكل نيست؛ كه جوان شرقي، پيش از آنكه به سن بلوغ برسد، به بلوغ جنسي ميرسد، و همين بلوغ زودرس جنسي است كه جامعه شناسان و روانشناسان شرقي را با مشكلات فراواني روبرو ميكند. اما كو صاحب اين نسل كه به مشكلاتش بينديشد، كه جنگ بين دو گروه است و به خاطر چيزهايي ديگر؛ بحث برسرطرز آرايش و لباس و رفتارهاي خاص و عادات و سليقههاست.
مسائل انساني براي هيچ كدام از طرفين كهنه و نو مطرح نيست؛ جنگ ميان «امليسم» و «فكليسم» است كه هر كدام پيروز شدند، به نفع هيچ كس نيست. يكي به دروغ، خود را «متمدن» مينامد و يكي به دروغ «متدين». و هيچ كدام نه به تمدن ارتباط دارند و نه به «تدين». يكي تيپ ايدهآلش را «فاطمه» و «زينب» ميگويد و يكي «زن اروپايي»، و هر دو، تهمت به هر دو است. كه يا دروغ ميگويند و يا با ايدهآلهايشان بيگانهاند!
اروپايي ميخواهد جامعة شرق را تغيير بدهد، كه هم مس و تاس مان را غارت كند و هم برانديشه و احساسمان سوار شود. هم لقمه را از دهانمان بگيرد و هم شعور و شناخت و اصالت اراده و ارزشهاي انسانيمان را نابود كند، كه بينابود كردن اينها، آن لقمه نميتواند بگيرد، مس و تاس را نميتواند ببرد.
پس بايد قبلاً از خود تخليه شويم و همة ارزشهاي انساني را فراموش كنيم و همة سنتهايي را كه ما را بر پاهاي خودمان نگاه ميداشت، از دست بدهيم، درخود بشكنيم و خالي از ذهنيت، با روحي عاجز و فلج و بيمحتوا، به صورت ظرفهايي خالي دربياييم، درست مانند ظرفهاي خاكروبه كه از هر چه كثافت و بيمصرف است، پرو خالياش ميكنند.
و بعد زن به كاري ميرود و مرد به كاري و با دوستانشان «راندوو» دارند كه ظهر در رستوران جمع شوند و ناهار را با هم بخورند، و اين در صورتي است كه عروسي شور و هيجاني داشته باشد، وگرنه يادشان ميرود كه قضيه چه بوده و چه اتفاقي افتاده است. غالباً دم در شهرداري پس از عقد شهرداري، عروس و داماد كه چند يا چندين سال است با هم زندگي ميكنند و هر كدام، چند يا چندين سال با ديگري و ديگران، به هم نگاهي خنك ميكنند كه يعني چه؟ كجا بروند؟ به تفريح؟ كه هزار بار با هم رفتهاند. هماغوشي؟ كه مزة هم را هزار بار چشيدهاند و از مزه در رفتهاند. به خانه؟ از خانه ميآيند! چه چيز برايشان جاذبه دارد، خيالشان و احساسشان را تحريك ميكند؟ هيچ. پس بهتر است هر كدام بروند دنبال كارشان، مثل هميشه، هر روز. خانواده چنين تشكيل ميشود. هر دو ـ زن و مرد ـ با محاسبهاي دقيق هم را يافتهاند و شركتي اقتصادي تشكيل دادهاند. يا با اجبار و فشار قانون، به ازدواج تن دادهاند. و اين در هنگامي بوده است كه بچه آمده و پدر و مادرش را عروس و داماد كرده است. و اين دو بيهيچ شور و احساس و اشتياقي باهم بودن را گردن نهادهاند؛ اما نه نيازي به هم دارند و نه درهم پناهي ميجويند، نه رازي در يكديگر احساس ميكنند و نه معمايي در وصال و نه چيزي آغاز ميشود و نه چيزي عوض ميشود و نه نكاتي در خيال، تپشي در دل و نه حتي لبخندي بر لب مينشاند. چنين است كه پاية خانواده سست ميشود؛ چون سست بنا ميشود و فرزندان، در خانواده، شور و گرما و جذبهاي نميبينند. و پدر و مادر ـ چون نميتوانند آن همه آزاديشان را فداي بچهاي كنند ـ كودك را به جايي ميسپارند و فقط پولي ميپردازند و خود به زندگي آزادانهشان ادامه ميدهند. و بعد همچنان كه با قوانين منطقي و مصلحتي با هم شريك شدند و خانواده تشكيل دادند، از هم جدا ميشوند و خانواده ميپاشد؛ زيرا باز همان بينش و همان منطق و روح و امكانات ادامه دارد. مردي كه طعم صدها آغوش گرم و جوان را چشيده، يك زن خستة از جوش افتادة پخته ـ كه تسلطش در رفتار جنسي مرد را متنفر ميكند ـ چگونه ميتواند برايش سيركننده باشد و نگهش دارد؟ و برعكس، زن نيز هميشه، با خاطرة صدها «مقايسه»، مرد فرسودة جا افتادهاش را در آغوش ميگيرد و در اين مقايسهها بيشك نمرة وي معلوم است. و در اين حال، در بيرون اين خانة بيشور و حال و بيتازگي و جاذبه، مثل هميشه آغوشها بازند و كافهها داغ و محفلها و تجربهها و كانونهاي رسمي و غيررسمي... و باز آن عاملي كه عليرغم اين دعوت، اين دو را در اين خانه نگه دارد، يك عامل غيرعقلي است.
زن در نظام مصرفي، جنسيت به جاي عشق
در جامعهاي كه اصالت از آن «توليد و مصرف» و «مصرف و توليد» اقتصادي است و تعقل نيز جز اقتصاد چيزي نميفهمد، زن نه به عنوان موجودي خيالانگيز، مخاطب احساسات پاك، معشوق عشقهاي بسيار بزرگ، پيوند تقدس، مادر، همدم، كانون الهام، آينة صادقي در برابر خويشتن راستين مرد، بلكه به عنوان كالايي اقتصادي است كه به ميزان جاذبه جنسياش، خريد و فروش ميشود.
سرمايهداري زن را چنان ساخت كه به دو كار بيايد: يكي اينكه جامعه هنگام فراغت ـ فاصلة دو كار ـ به سرنوشت اجتماعي، به استثمار شدنش، به آينده خشك و پوچ و بيهدفي كه بورژوازي برايش ساخته است نينديشد و نپرسد «چرا كار ميكنم؟»، «چرا زندگي ميكنيم؟»، «از طرف كه و براي چه كسي اين همه رنج ميبريم؟»
زن به عنوان ابزار سرگرمي و به عنوان تنها موجودي كه جنسيت و سكسواليته دارد، به كار گرفته شد، تا نگذارد كارگر و كارمند و روشنفكر، در لحظات فراغت، به انديشههاي ضدطبقاتي و سرمايهداري بپردازند، و به كار گرفته شد كه تمامي خلأ و حفرههاي زندگي اجتماعي را پر كند. و هنر به شدت دست به كار شد تا براساس سفارش سرمايهداري و بورژوازي، سرماية هنر را ـ كه هميشه زيبايي و روح و احساس و عشق بود ـ به «سكس» تبديل كند. و فرويديسم بازاري و سكس پرستي بسيار پست مبتذل را به عنوان فلسفة علمي و زيربناي انسان روشن آگاه روز، و رآليسم و واقعيتگرايي درآورد و آن همه خيالات و شعرها و احساسات ايدهآليستي را پوچ و سكسواليته را مايه هنر جديد معرفي كند. اين است كه ميبينيم يكباره نقاشي، شعر، سينما، تئاتر، داستان، نوول، نمايشنامه... بر محور «سكسواليته» به گردش درميآيند.
ديگر اينكه سرمايهداري براي تشويق انسانها به مصرف بيشتر و براي اينكه خلق را به خود بيشتر نيازمند كند و مقدار مصرف و توليد را بالا ببرد، زن را فقط به عنوان موجودي كه سكسواليته دارد ـ و جز اين هيچ، يعني موجودي يك بعدي ـ به كار گرفت. در آگهيها و تبليغاتش نشاند، تا ارزشها و حساسيتهاي تازهاي بيافريند و نظرها را به مصارف تازه جلب كند و احساسات مصنوعياي كه لازم دارد در مردم به وجود آورد. زن را براي كشتن احساسهايي كه منافعش را به خطر مياندازد و براي كشتن احساسات بزرگ و معنويتهايي كه سرمايهداري را خرد ميكند، به كار گماشت.
سكسواليته به جاي عشق نشست و زن، اين «اسير محبوب» قرونوسطي، به صورت يك «اسير آزاد» قرون جديد درآمد. چنين بود كه زن در تاريخ و تمدنها و مذاهب پيشرفته ـ كه اگر يگانگي مطالق و صرفي با هنر نداشت، اما از نظر الهام و احساس و خصوصيات روحي، داراي مقامي بسيار بزرگ و متعالي از جنس عشق و احساس و هنر بود ـ به شكل ابزاري درآمد براي استخدام در هدفهاي اقتصادي و اجتماعي و تغيير تيپ جامعهها و نابود كردن ارزشهاي متعالي و اخلاقي و تبديل كردن يك جامعة سنتي ـ يا معنوي و اخلاقي، يا مذهبي ـ به جامعة مصرفي و پوچ، و براي تبديل هنر ـ كه تجلي الهي روح بشري بود ـ به ابزاري كه با «سكسواليته» در كار دگرگون كردن نوع انسان است.
و اكنون به سراغ شرق ـ به سراغ ما ـ آمده است و در اينجا كارش بسيار آسان است؛ بسيار آسانتر از جامعة قرون وسطي كه در غرب ـ مخصوصاً در سوئد، نروژ و حتي فرانسه و آلمان ـ احساسات جنسي پسران دير بيدار ميشود، آن چنان كه در 17، 18 سالگي، پسر هيچگونه كششي به جنس مخالف ندارد و دختر در اوج احساس جنسي و غريزه مرد طلبي است. اين است كه مرد حالت گريز مييابد و زن حالت تهاجم، و همين، در مرد نفرت و زدگي جنسي پديد ميآورد كه تا آخر عمر گريبانگيرش ميماند و حتي در خانواده اثر ميگذارد.
به همين جهت، جامعهشناسان و روانشناسان اجتماعي اروپاي شمالي طرحهاي فراواني دادند تا احساس جنسي مرد جوان اروپايي را با تحريكات مصنوعي و طبيعي جنسي به وسيله زن بيدار كنند.
و در شرق، اين مشكل نيست؛ كه جوان شرقي، پيش از آنكه به سن بلوغ برسد، به بلوغ جنسي ميرسد، و همين بلوغ زودرس جنسي است كه جامعه شناسان و روانشناسان شرقي را با مشكلات فراواني روبرو ميكند. اما كو صاحب اين نسل كه به مشكلاتش بينديشد، كه جنگ بين دو گروه است و به خاطر چيزهايي ديگر؛ بحث برسرطرز آرايش و لباس و رفتارهاي خاص و عادات و سليقههاست.
مسائل انساني براي هيچ كدام از طرفين كهنه و نو مطرح نيست؛ جنگ ميان «امليسم» و «فكليسم» است كه هر كدام پيروز شدند، به نفع هيچ كس نيست. يكي به دروغ، خود را «متمدن» مينامد و يكي به دروغ «متدين». و هيچ كدام نه به تمدن ارتباط دارند و نه به «تدين». يكي تيپ ايدهآلش را «فاطمه» و «زينب» ميگويد و يكي «زن اروپايي»، و هر دو، تهمت به هر دو است. كه يا دروغ ميگويند و يا با ايدهآلهايشان بيگانهاند!
اروپايي ميخواهد جامعة شرق را تغيير بدهد، كه هم مس و تاس مان را غارت كند و هم برانديشه و احساسمان سوار شود. هم لقمه را از دهانمان بگيرد و هم شعور و شناخت و اصالت اراده و ارزشهاي انسانيمان را نابود كند، كه بينابود كردن اينها، آن لقمه نميتواند بگيرد، مس و تاس را نميتواند ببرد.
پس بايد قبلاً از خود تخليه شويم و همة ارزشهاي انساني را فراموش كنيم و همة سنتهايي را كه ما را بر پاهاي خودمان نگاه ميداشت، از دست بدهيم، درخود بشكنيم و خالي از ذهنيت، با روحي عاجز و فلج و بيمحتوا، به صورت ظرفهايي خالي دربياييم، درست مانند ظرفهاي خاكروبه كه از هر چه كثافت و بيمصرف است، پرو خالياش ميكنند.
موضوع:
فاطمه فاطمه است
|






